تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال - نیمی از گروه بعد از سه هفته

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

نیمی از گروه بعد از سه هفته

( جمعه ها در توچال )

از ساعت ۷ صبح شروع شد، وقتی من و آزاده نق نق زدیم، همین نق نق، کافی بود که یک روز حرفه ای  رو تبدیل کنه به یک روز فاجعه. آخه برای روز دوشنبه که تعطیل هستش، یک برنامه قله داریم، برای همین پیش خودمون گفتیم که چیز خاصی روز از دست نمی دیم اگه امروز مقداری تبلی کنیم. البته تنبلی  هم حد و حدودی داره، ما تنبل بازی ها مون هم زیاد ساده و آسون نیست. هراه با خطر، مسیر های سنگ نوردی و مسیر های که آزاده هرچی فوش بلده و بلد نیست رو به زبون میاره، خوب روی ۳۰ سانتیمتر باریکه راه رفتن، در یک ارتفاع ۱۰ تا ۲۰ متری روی صخره!!!


ساعت ۸.۵ صبح ایستگاه یک توچال قبل از حرکت

 
گله گوسفندان بالا شهری، این گوسفند ها و بز ها همه بچه های ولنجک بودن


نمایی زیبا از طبیعت سر سبز توچال


کمی جلو تر از عکس قبلی به نیزار های سبز رسیدیم، آدم اینجا یاد شمال ایران می افته


بازم عکس نیزار


خوبیه توچال اینه که هم کوه داری، هم رودخونه داری، هم نیزار داری و هم این منطقه که آدم یاد کویر می افته


محمد توکلی امروز کلی اذیتش کردیم


شایان شلیله (چشمک)


سوسمار، آفتاب پرست یا مارمولک گنده ؟؟؟

ایجا که به این سوسمار رسیدیم، واقعا خودمون هم مثل این سوسمار داشتیم چهار دست و پا بالا می رفتیم از سنگ ها، پنجشنبه عصری من رفتم برای کمی خرید، یک سری لوازم کمک ها اولیه کم داشتیم تهیه کردم، و مقداری خورده ریز برای کوه خریدم که بخشی از وسائلی که نداشتم یا خراب شده بود، تکمیل بشه.


بچه های کوه نورد در دور دست ها


چایی زغالی

 
آب جوش آوردیم و چایی خوردیم


وای این گل ها خیلی خوشکل بودن من دوستشون داشتم

بعد از اینکه از صخره ها بالا رفتیم، یک جای خیلی زیبا کنار رودخونه و زیر درخت پیدا کردیم و نشستیم. البته اول برنامه این بود که بعد از صبحانه بریم بالا، ولی به دلیل گ.....ی زیاد، همون جا موندیم، از ساعت ۱۱ صبح تا ۷ بعد از ظهر، خدا وکیلی خودم موندم که تو این همه ساعت چیا گفتیم، چه کارها که نکردیم، از همه تعریف کردیم، ۶۰ دقیقه به ارمغان و دوستش گیر دادیم، ۶۰ دقیقه از محمد اعتراف گرفتیم، ۶۰ دقیقه به من و دوستم گیر دادن، ۶۰ دقیقه برای آزاده روزه خوندیم و خلاصه نفهمیدیم که چی شد، ساعت شد ۸ شب.


ارمغان در بالای صخره ها


غروب خورشید بود، خیلی خوشکل بود


آزاده پایین صخره ها


بازم محمد


اینجا واقعا غروب خوش رنگی بود


آخر شب هم املت خوردیم و آش دوغ به همراه چای و نبات 

تو مسیر برگشت به دنبال اعتراض من به آدم های احمقی که کوه رو به کثافت کشیده بودن، و پیشنهاد آزاده، شروع کردیم به پاکسازی کوهستان از بطری ها، کنسرو ها مصرف شده و خراب کاری هایی که آدم های واقعا نفهم، در کوهستان انجام داده بودند. در اینجا هم باید به همه شما دوستداران طبیعت بگم، بجایی اینکه بشینین و دست روی دست بزارین و فقط کسی که از کار ها می کنه رو تشویق کنید، بهتر هستش که همه شما، وقتی دارین تو کوه بر می گردید، یک کیسه داشته باشید و آشغال های توی مسیر رو جمع کنید و در اولین ایستگاه بریزید تو سطل اشغال.

ساعت ۹.۵ شب با اتوبوس اومدیم پایین و در پارکینگ از هم خداحافظی کردیم تا جمعه بعد.

نوشته شده در  2009/7/4ساعت 10:19  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •