تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال - یک سفر خردادی به توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

یک سفر خردادی به توچال

( جمعه ها در توچال )
دیروز ساعت شش و نیم از خواب بیدار شدم، ساعت هفت و نیم هم پل گیشا بودم تا محمد بیاد، یکی از دوستان به نام شایان امیری هم قرار بود ساعت هفت خودش رو برسونه به بام، ولی نشد. امروز ارمغان و پویا نبودن، واقعا جاشون خالی بود.

هم خیلی باحالم، آخر هفته گذشته هم پنجشنبه رفتم توچال و هم جمعه، یعنی فکرش رو بکنید دیگه، چه قدر می تونم انرژی بگیرم، ولی شبش انرژی هام در رفتش، حالا ولش کنین زیاد مهم نیست.

خوب، ما آروم و آروم داشتیم می رفتیم بالا، که توجه من به صدای خنده چند تا دختر که دنبال ما می اومدند جلب شد، تا برگشتم دیدم شقایق با ۲ تا از دوستاش دارن میان بالا، منم که گفتم وااای شقایق یعنی من رو پی چوندی.

حالا مهم نبود که واقعا کی کی رو پی چونده، چون واقعا من دلیلی برای پیچوندن شقایق نداشتم و شقایق هم دلیل نداشت، مهم این بود که می دونیم کجا همدیگر رو می تونیم پیدا کنیم. فقط توی بام.

آروم و آروم رفتیم بالا، بعضی جاها شقایق و دوستاش از ما جلو زدن، بعضی جاها ما، بعضی جاها اومدن ما رو بپیچونن که پیچ نخوردیم، مثلا دم رستوران اول گفتن که ما وایسیم پایی بخریم، ماهم گفتیم وایمیسیم. بعد داشتیم فکر می کردیم که هدف پی چوندن ما بوده، ولی دیدم نه منظور این بود چه چایی لیپتون بخرن.


این عکس رو خیلی دوست دارم، اینجا تقریبا از زیر توفان اومدیم بیرون اون پشت می تونین ابر های سیاه و تو هم گره خورده رو ببینید ولی اینجا که ما بودیم افتاب بود، خیلی خوب.

خلاصه یک، استراحت کوتاه کردیم، تو رستوران چشمه و آروم آروم ساعت ۱۰ بود که رسیدیم به ایستگاه ۲ توچال، سک صبحانه به شدت کامل خوردیم، اگه اشتباه نکم ساعت ۱۱ بود که حرکت کردیم به ایستگاه ۵ توچال، توی مسیر رفت فقط جایی دوستان که امروز با ما نبودند خالی بود. و اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد.

ساعت ۲ بود که رسیدیم ایستگاه ۵، در یک کمین کوچک، موفق شدیم یک میز اشغال کنیم و شروع کنیم به خورد و خوراک، تو کل مسیر، هوا خیلی خوب بود، ابری و اصلا آفتابی نبود، نزدیک های ایستگاه ۵ که شدیم، دیدیم هوا آفتابی شده، به شدت سوران، ولی وفتی که بعد از ناهار از ایستگاه ۵ امدیم بیرون، دیدیم که واااای نه، هوای گرفته، ابری، رعد و برق و خلاصه، من که با هر صدای رعدی که می زد ۲ متر از جا می پریدم.


ساعت ۳ بود ولی واقعا اینقدر هوا ابری بود که اینطوری تاریک شده بود

روز خیلی خوبی بود، من که هر چی فوش بد بلد بودم به زمین و زمان دادم، اخه شدیدا از صدای رعد و برق می ترسم، فکرش رو بکنید یکی بخوره تو سر آمدم. برای خودم آهنگ گزاشتم و کله تکون می دادم، ولی اصلا جواب نمی داد. باد شدید هم می اومد، بارون، سیل، رگبار، تگرگ، شما فکر کنید تو ی ده دقیقه همه این اتفاق توی ده دقیقه افتاد. ما ما فرااااار، شروع کردیم به دویدن، ولی یک ۲۰۰ متر که دویدیم، دیدم اصلا تو مسیر جایی نیست که بتونیم زیرش قایم بشیم. برای همین گفتیم اصلا اشکال نداره خیس بشیم.

کم کم، هوا باز تر شد، رگبار نمی اومد، و هوا لطیف شده بود. مسیر رو آرم آرم اومدیم پایین، نزدیک های ایستگاه ۲ بودیم که تصمیم گرفتیم، از مسیر اصلی خارج بشیم، بخشی رو از وسط سبزه ها بیایم پایین و بخشی از مسیر رو هم شن اسکی کنیم.


این موج ها که می بینید، مه نیست رگبار هستش که داره می باره

به ایستگاه ۲ که رسیدیم، دیدیم تلع کابین بسته شه، نمی دونم چرا همه به من فوش دادن، من به خدا بی تقصیر بودم، آخه تو ایستگاه ۵ تصمیم گرفتیم از ۵ تا ۲ رو پیاده بیایم و بعد از ۲ تا ۱ رو با تله کابین تنها گناه من این بود که نگفتم ممکنه رسیدیم ۲، تله کابین تعطیل شده باشه، همین به خدا.

ولی روز خوبی بود. خیلی اتفاق های جالب افتاد، ولی یکی از خطرناک ترین اتفاق ها اونجا بود که نیکو رو باد برد، واقعا باد برد، باد خیلی شدید بود. و نیکو داشت جلو تر از ما حر کت می کرد، اونم لب پرتگاه، که من دیدم، نیکو نیست، اینقدر باد شدید بود که نیکو کوبوند زمین، تا این صحنه رو دیدم، چون تجربه داشتم که باد اینقدر میتونه شدید باشه ادم رو پرت کنه تو دره، و نیکو هم لب دره بود، سریع دویدم به سمت نیکو، تا به نیکو رسیدم خودم رو پرت کردم. کوله نیکو رو گرفتم، باد کمی آروم تر شده بود ولی من که نزدیک نیکو شدم، باد دوباره شدید شده بود. خلاصه باد خوابید و پا شدیم، البته می گم خوابید یعنی آروم شد، ۲۰ قدم نیومده بودیم، که دوباره باد اینقدر شدید وزید که هر ۲ تای ما خوردیم زمین، با وردتون میشه؟؟؟؟ فکر کنم ۱ دقیقه روی زمین بودیم تا باد آروم شد و تونستیم بیایم توی جاده.


اینجا آخرین کسی بود گه از نیکو داریم، در کمتر از یک ثانیه بود که نیکو به پرواز در اومد و من با نهایت سرعت خودم رو رسوندن بهش، اگه نرسیده بود این واقعا آخرین عکس نیکو بود.

البته این رو هم بگم که این باد شدید معمولا توی جاده اصلی نمیاد، اینجایی هم که نیکو رو باد کوبوند زمین، با مسیر اصلی فاصله ای حدود ۵۰ متر داشت، نیکو رفته بود اونجا طبیعت رو نگاه کنه که نزدیک بود به طبیعت پیوند بخوره.

ساعت ۸ شب ایستگاه یک توچال بودیم، این بود یک روز خوب، مسیر برگشت برای من خیلی حال داد، برای خودم جلو تر جرت می کردم و آهنگ هایی رو که دوست داشتم گوش می کردم.

این دو تا عکس هم عکس های اختتامیه این هفته

نوشته شده در  2009/5/30ساعت 9:6  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •