تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال - بازم رفتیم توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازم رفتیم توچال

( جمعه ها در توچال )
من موندم اگه توچال نبود ما کجا میرفتیم. شاید بهتره که بگم من کجا می رفتم. والا نمی دونم، حتما یه جایی توی این اینترنت بودم.

هفته پیش، ازمغان، ایراد گرفت که چرا نوشته های من پر از غلط املایی هستش، گفتم والا، نمی دونم، چون همین غلط رو من واقعا بعضی وقت ها قلت، قلط، غلت و یا هر شکل دیگه می نویسم. اصولا برای من مهم نیست که دیکته کلمات چطوری باشه، از اول دبستان هم با این موضوع مشکل داشتم که چرا باید ۴ تا س و ۴ تا ز داشته باشیم. اینو گفتم که دیگه اشکال های املایی یا املائی من رو نگیرید. اطمینان دارم یک روز بالاخره (مثلا همین بالاخره، شما در عمل می نویسید بالا خره ولی می خونید بلخره)، این دانشمندان زبان فارسی به این نتیجه میرسند که چاره ای برای این مشکل پیدا کنند.

ما ساعت هشت صبح قرار داشتیم، ولی همه دیر رسیدن، محمد هم که یک کاری براش پیش اومد که نتونست بیاد، پویا هم ساعت ۹ در ایستگاه ۱ رسید به ما، امروز ۳ تا میهمان جدید داشتیم. مهدی، آتش و سعیده.

حرکت کردیم به سمت ایستگاه ۲، اونجا یک صبحانه خیلی خوب خوردیم، البته دیروز تولد یکی از دخترای گروه بود و ما براش تولد گرفتیم، یک کادوی کوچیک گرفتیم براش، و بعد از صبحانه کادوی بسه بندی شده در کیسه زباله رو دادیم بهش که خیلی خوشحال شد.

بعد گفتیم چه کار کنیم و چه کار نکنیم، آخه من خودم شب قبلش عروسی بودم و ساعت ۳ خوابیدم، برای همین خیلی خسته بودم، چند تا از بچه ها هم همین عقیده رو داشتن که این جمعه خیلی خسته هستیم. گفتیم یک کم بریم بالا، ولی خدا وکیلی من و آزاده با این همه خستگی گفتیم بریم ایستگاه پنج و بعد با تله برگردیم بایین و دیگه دیر دیر ۴ خونه باشیم.

یکی از مشکلاتی که دیروز توی کوه داشتیم، وجود چند تورلیدر بود. برای این موضوع از هفته آینده یک تصمیم دیکتاتور گونه می گیریم که این مشکل پیش نیاد، البته تقصیر همه بود، چون همه خسته بودیم گفتیم زود برگردیم ولی نشد که نشد. ساعت ۴ برگشتن همانا و ساعت ۸ شب رسیدن خونه همان،

تو ایستگاه ۲ رفتیم جلوی رستوران، اونجا چه جو باحالی داشت. همه شاد، همه خوشحال، پیر مردها همه روحیه بالا، بابا بزن و برقص. یکی اومد پول جمع کرد، ما مردیم از خنده.

"این عکی من رو یاد این پارک ها می ندازه که تا دوربین میره تو پارک همه دختر ها فرار می کنند"

"اینم آقای شاد و خوشحال"

"ها ها تا اومد مارو شکار کنه من شکارش کردم"

"نون بربری در ایستگاه ۲ توچال تازه دارم متوجه میشم که چرا همه ما رو نگاه می کردند"

"بابا تخم مرغ بابا گوجه فرنگی"

"اسم این عکس هستش سوپر استار در توچال"

"امغان بعد از دریافت کادو"

"خدا وکیلی پویا شکل مرد جیوه ای تو ترمیناتور نشده؟"

"اینجام من و پویا دنبال کرم زد آفتاب بودیم که صاحب مغازه اسپورت فروشی ایستگاه یک توچال ما رو مسخره کرد و فرستاد که بریم از دکه ی رو برو ی مغازه کرم زد آفتاب بگیریم. مرتیکیه د... م... ج... پ... ک...  هفته دیگه یک حالی بدم بهش. وقتی که رفتم و دهنشو سرویس کردم می فهمه که دیگه نباید من یکی رو اسکول کنه م... ."

مسیری که ما این هفته رفتیم جالب بود، بعد از ایستگاه ۲ توچال رفتیم بالا، به پیشنهاد یکی از تورلیدر های گروه قرار شد بریم از راه غیر اصلی، همین که رفتیم بالا، دوباره یکی از تولیدر ها گفت حالا از این یکی مسیر بریم، بعد رفتیم زیر آفتاب، کلی عکس گرفتیم و بعد گفتن که همین جا ناهار بخوریم، من گفتم بابا اصلا شوخی نکنین من که در هیچ صورت اینجا زیر نور مستقیم آفتاب چایی هم نمی خورم، بالاخره با پیشنهاد ارمغان و بر خلاف پیشنهاد من رفتیم دست راست، (به سمت ایستگاه هلی کوپتر)

گفتم هلی کوپتر، بعد از ناهار بود که دیدم یک هلی کوپتر داره با سرعت میاد به سمت جایی که ما نشسته بودیم، مثل فیلم های جنگی گفتم الآن ما رو با موشک میزنه. ولی نزد که نزد.

بعد که رسیدیم اونجا، روم به دیوار روم به دیوار دیدم دو نفر فقط به دلیل اینکه دوست داشتن آفتاب بگیرند، لباس هاشونو در آورده بودند. بعد که سکوت اون ۲ نفر رو خراب کردیم از یک شیب شدید تصمیم گرفتن که بریم پایین و برسیم به دشت لاله ها، حالا من ۱۰۰ دفعه گفتم که بابا، فصل لاله ها داره تموم میشه اگه اون دفعه اینجا ۱۰۰ تا لاله بود الآن ۵ تا لاله بیشتر نیست.

ولی هیچ کس به حرف من گوش نداد، اون دوست جدید ها هم، که هی به من می گفتند ما این مسیر رو بلدیم، ما اون مسیر رو بلدیم، خلاصه هی کلاس گذاشتن، ولی من هیچی نگفتم، تا این که رسیدیم به دشت لاله های آزاده و ارمغان، دیدیم که نه از لاله خبری هستش و نه از سایه.

با کلی بد بختی یک تیکه سایه پیدا کردیم، در حد ۳ تا کله، بعد قرار شد نوبتی کله هامون رو بزاریم تو سایه، من باز پیشنهاد دادم که بریم ادامه مسیر رو پایین، کنار اون درخت ها، همه گفتند واااای نه واااای نه، اون جا کلی از مسیر دور میشیم، حالا من هی گفتم بابا، من چند دفعه از این مسیر اومدم بالا، اصلا خطر ناک نیست و اصلا هم از مسیر دور نمیشیم. هیچ کس حرف من رو قبول نکرد، منم گفتم ببینم شما کوهنورد های حرفه ای چه تصمیمی میگیرین و منم گوش می دم.

خلاصه زدیم به خوردن غذا، امروز تا دلتون بخواد غذا داشتیم، اینقدر غذا داشتیم که آخرش مجبور شدیم یکی از کنسرو ها رو درسته برزیم دور. خلاصه امروز هم روز خوبی بود. کلی حرف زدیم، کلی شوخی کردیم، کلی پشت سر هم حرف زدیم، کلی برای هم دیگه حرف در آوردیم، بی دفاع تر از همه محمد بود که چون نبود، هرجی پشت سرش می گفتیم کسی نبود دفاع کنه.

روز خوبی بود، من که خیلی خوشحال شدم، آخرش هم در یک اقدام شدید، نیکو شروع کرد به تصور اینکه اگه فلانی بچه دار بشه چه شکلی میشه. (به دلیل پاره ای از مسائل از نوشتن ادامه مطلب شرمنده)

اگه نکته جدیدی یادم اومد حتما می نویسم.

"اینم یک عکس گروهی از کل گروه دیروز"

 

نوشته شده در  2009/5/16ساعت 14:5  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •