این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
ترکیدم از خنده امروز
( جمعه ها در توچال )وای که امروز چقدر خندیدم، هفته پیش که من و محمد جابلاگی، توی 4 ساعت رفتیم بالا و پیاده هم برگشتیم پایین من اینقدر انرژیم تموم نشده بود که امروز شد. آخه فقط بالا رفتن نبود که، فکر کنید به مدت 6 ساعت ای خندیدیم، آی خندیدیم.
ساعت هفت و نیم رسیدم به محمد زیر پل گیشا، بعد 8 بود که دم در توچال بودیم، یی هو دیدم که یک دختر خندان داره از دور میاد، سریع حدس زدم که این خودشه، ای ول، نیکو هم اومد، دمش گرم. این نیکو یک آدم پایپر انرژی هستش، خدا وکیلی هایپر تر از نیکو ندیدم. از اون دور که داشت می اومد و می خندید.
"من خیلی شدید به آتشنشانی علاقه دارم، صبح که این آتش نشانی رو دیدم فهمیدم که امروز روز خوبی می تونه برای من باشه"
خلاصه چند دقیقه بعد آزده و ارمغان رسیدم و بعد هم پویا، دمش گرم این هفته شرمنده کرده بود (دو نقطه دی) شروع کردیم به بالا رفتن، اول خیلی همه متشخص بودن، آخه ارمغان به آزادی و نیکو گفته بود که این شایان و پویا و محمد خیلی آدم های با ادبی هستند. (دروغ چرا تا هفته پیش که با این دار و دسته آشنا بشیم همین طوری بودیم) و جالب تر از همه این که من امروز تازه متوجه که ارمغان رو من از 3 سال پیش میشناسم. (تو این هوش، تو این مغز)
خلاصه، این سه تا دختر رو امروز منفجر کردیم. نه رستوران ایستگاه اول، نه رستوران اول، نه رستوران چشمه، خلاصه املت رو نزاشتیم بخورن، آزاده که الکی گفتم مربا دارم با خودم و گفت تا هر ایستگاهی بگی میان بالا و افتاد جلو، ارمغانم که ماشالا، دیروز رفته بود منیریه، چوب و کوله و کلی خرید کرده بود (ولی جو گیر شده بود و در فلاکس آبی رو که خریده بود تو مغازه جا گذاشته بود).
"این پویاست و محمد از دست چپ به راست"
رفتیم و رفتیم، امروز هوا شدید آفتابی بود و شدید تر از این که آفتابی بود، هوا باد داشت، بادی که آدم را از جا می کنند. خلاصه کم کم یخ من و پویا وبززز هم آب شد. البته دروغ چرا محمد انگار اصلا یخ نداشت که آب بشه (داستان داره اینجا نمی گم حتی لطفا برای فهمیدن موضوع ترای نکن)
ولی خدا وکیلی خیلی خوب می اومدن بالا، من که کف کردم، ولی شدید نق می زد این نیکو، هنوز به ایستگاه دو نرسیده بودیم، شروع کرد به این که من ایستگاه پنج نمی یام، من باید ساعت چهار خونه باشم. ولی خدا وکیلی هم 5 اومد هم 5 رسید خونه (دو نقطه دی)
"این بچه های خوب در حال رد شدن از روی یخ"
خوب، جونم براتون بگه، این نیکو که هم نق میزد و هم هایپر انرژی بود، یک دوربین حرفه ای داشت، بعد هم هی من رو دعوا می کرد که چرا اینطوری عکس می گیری، چرا اون طوری عکس می گیری. انگار که من اصلا دوربین Canon ندیده بودم. ولی خدا وکیلی دوربین حرفه ای خیلی خوبه ها، هر چی عکس خواستیم، با دوربین نیکو گرفتیم و بعد قول داد که هیج عکسی رو حذف نکنه.
"پویا در حال آموزش موتور سواری به ارمغان"
این نیکو یک عادت خیلی باحال داشت که روی من رو کم کرد، یک دفتر داشت، و توی این 8 ساعت که باهم بودیم، هر دفته که وایسادیم دفتر رو در آورد و هر اتفاقی که افتاده بود رو توی دفترش نوشت. دمش گرم. روی من بلاگ نویس رو کم کرده بود، حالا باید از هفته دیگه برم رو مغزش که بیاد این خاطراتش رو توی اینترنت بنویسه، خدا وکیلی حتی اگر بدون نام هم بنویسه، خیلی شدید بازدید این وبلاگ میره بالا،
ازمغان و نیکو شدیدن در فرندفید فعال هستند و خدا وکیلی هر عکسی که می گرفتیم و هر حرفی که می زدیم رو با معیار چند تا لایک توی فرندفید می گیره، می سنجیدیم. ولی آزاده بنده خدا، اصلا در اینترنت و داستان انلاین بودن، نبود.
ساعت ده و نیم، رسیده بودیم به ایستگاه دو توچال، من رفتیم پایین آب بگیرم، دیدم، به به، آقا همایون هم تشریف دارن امروز، خدا وکیلی یک تیکه خیلی بد به من انداخت، به من گفت شما برین بالا من سرعتم زیاده به شما میرسم. منم شدید از لحاظ روانی مورد ناراحتی قرار گرفتم. جالب تر از همه این که امروز آقا همایون با پدرش اومده بود، پدر آقا همایون حدود 80 سالش هستش، خدا وکیلی کف کردم دیدم آدم تو این سن و سال اینقدر میتونه شاد و سلامت باشه.
این نیکو، یک سری کار های بد هم انجام داد ولی از من قول گرفت که اینجا ننویسم، عجب صبحانه ای زدیم به قدر خدا خوش مزه، همه چیز داشتیم، چای، پنیر، بیسکوییت، نسکافه، آب میوه، خدا وکیلی به قول آقا همایون، شایان اومد با رستورانش (دو نقطه دی)
یک خورده رو مغز نیکو کار کردیم که بیاد بالا و دمش گرم، اومد، کم کم شروع کردیم به بالا رفتن، البته تا اینجا که حدود 2 ساعت تو راه بودیم، من که ترکیدم از خنده، ولی خود شرمنده، به دلیل مسادل اخلاقی و برای جلوگیری از فیلترینگ این وبلاگ، امکان نوشته حرف هایی که باعث خنده میشد، نیستم ولی بدونید که خیلی خندیدیم.
کم کم، رفتیم بالا و همین طور که میرفتیم، در زیر آفتاب یخ، من و پویا هی بیشتر و بیشتر باز شد. دیکه رسیدیم به بمب های انفجاری، و بمب های اتمی خنده، چند جا که من به قول معروف از خنده جر خوردم.
توی راه، چند نفری رو دیدم که لاله های وحشی رو کنده بودن، شما فکر کنید یک آدم که خودش رو خیلی با شعور می دونه، بیاد تو طبیعت و لاله های وحشی به اون خوشکلی رو بکنه و بعد پرتاب کنه زمین، یا دسته کنه بیاره خونه ، بزاره تو گلدون. به نظر من این ادم ها اصلا فهم وشعور ندارن، با یک نفرشون داشت دعوام می شد که محمد که بابا بی خیال و جدا کرد. (می خواستم برم با چوب دستیم بزنم تو سرش). خلاصه مراقب باشین از هفته دیگه هر کسی رو ببینم که گل ها رو کنده فوش کش دار می دم. (به قول بر و بچ)
رفتیم و رفتیم بالا، و همین طور خندیدیم، جای شما خیلی خالی بود، ولی اشتباه کردیم و آب زیاد بر نداشتیم، وسط را به بی آبی خوردیم، ولی یک اقای مهربان یک بطری آب به ما داد. از وسط راه کم البته خیلی رفته بودیم بالا، زدیم به بی راهه، البته این بیراهه، مسیر رو خیلی کوتاه میکنه و برخلاف بی راهه های دیگه، اصلا شیب نداره، ولی خوب، مسیر بسیار باریک و 4 یا 5 تیکه رو باید از روی برف و یخ رد شد.
دیگه به نزیدکی های ایستگاه 5 رسیده بودیم، نیکو که داشت شهید می شد. ولی بقیه او کی بودن، البته واقعا همین که تا اینجا اومد شاکار بود، خیلی کار خفنی کرده بود. دیگه خیلی خندیده بودیم، دیگه من که داشتم می موردم به تمام معنی.
رسیدیم به ایستگاه پنج، رفتیم و رستوران شایان و پویا رو پهن کردیم. بابا اینجا بود که من و پویا برای 20 تا 30 دقیقه شوکه شدیم، آی این نیکو خورد، ای این ارمغان خورد، آی این آزاده خورد، هی می خوردن و می گفتن که بازم می خوام، هی می خوردن و می گفتند که گشنمونه. وای که من می خندیدیم، بعد هزار ماشلا این ارمغان هم صدای خنده شدید داره، می خندید انگار سالن همه با هم می خندیدین.
آخرش هم که نیکو همه کنسرو های من و پویا و محمد رو خورد، گفت وااااای شایان، گشنته؟ بعد از آزده گفت، شایان هیچی نخورده (دو نقطه دی) و نیکو پیشنهاد کرد که بره برام نیمرو بخره، ولی نخرید نا مرد. خلاصه، این محمد که رفته بود اون پشت و یواشکی هر می خورد، پویا هم هی، بگی نگی، یک ذره غذا رسید بهش، ولی من .... یک ذره دور نون مونده بود، و خدا آزاده رو نگه داره، خوب شد ته مونده پنیر صبحانه رو دور نریخت. من یه نون و پنیری خوردم.
امروز یک شاهکار هم کردم، محمد جابلاگی شیر آورده بود، من شیر گرم کردم و بعد نسکافه ریختم توش، و بعد حالش رو بردیم، وای نسکافه داغ اونم با شیر، نهایت بود، خدا بود.
وای امروز اینقدر اتفاق های باحال داشت، که هر چی بنویسم، تمومی نداره، شاید مجبور بشم، توی هفته یک مطلب دیگه در مورد امروز بنویسم، یکی از خنده دار ترین تیکه ها این بود که نیکو رفت روی برف ها، لیر خورد اومد، افتاد ساف روی من، آی این نامرد ها عکس گرفتند، آی این نامرد ها عکس گرفتند.
امروز من به دلیل دوربین نیکو، کم عکس گرفتم، ولی خوب اگه بچه ها، توی فیس بوک عکس بزارن، من لینک می کنم.
خدا وکیلی امروز خیلی خندیدم. و خیلی حرف هم برای گفتن دارم، حالا فردا یا پسر فردا، امروز پر خاطره بود برای من و هرچی فکر می کنم بازم یک تیکه یادم میاد که ننوشتم. پس حتما در مورد امروز منتظر مطلب دوم در چند روز آینده باشید.
پی نوشت : 43 تا عکس که با دوربین Canon EOS D40 نیکو گرفتیم رو هم می تونین در فیس بوک در آدرس http://www.facebook.com/album.php?aid=2006916&id=1612788027 ببینید.
