این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
پیک نیک
( جمعه ها در توچال )من ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم، ساعت ۷.۵ از خونه زدم بیرون، ساعت ۸ توچال بودم، شقایق و دوستش رو دیدم، تا ساعت ۸.۵ منتظر مارال بودیم، بعد حرکت کردیم، آرام آرام، رفتیم بالا، رفتیم بعد از ۱.۵ ساعت رسیدیم به رستوران چشمه، اونجا صبحانه خوردیم، در حدود ۲ ساعت مراسم صبحانه خوری طول کشید.
بعد برگشتیم پایین، این شد پیک نیک جمعه.
البته همین همین هم که نه، بالا نرفتیم، ولی روز خوبی بود، جمعه این مدلی رو هم دوست داشتم، آخه جمعه و شنبه هفته قبل برنامه سنگینی داشتیم و امید وارم که برای پنجشنبه و جمعه این هفته هم یک برنامه درست و حسابی داشته باشیم.
این مارال که گفتم منتظرش موندیم تا بیاد، یکی از دوستای خوب قدیمی من هستش، فکر کنم دوستی ما مربوط میشه به ۵ یا ۶ سال پیش، اون موقع مجر بود، و در گروه انسان های باحال قرار می گرفت. الان که متاهل شده دیگه از دست رفته. ولی با همسر گرام به این نتیجه رسیدن که باید خودش رو کم کم از، از دست رفتگی نجات بده و م هم امید وایم که از این به بعد بیشتر بیاد کوه.
من و مارال خیلی خاطرات کوه نوردی داریم، از صبح هم که همدیگر رو دیدیم شروع کردیم به تعریف خاطرات کوه نوردی، البته همش خاطرات کوه نبود، خیلی از خاطرات هم فقط مربوط می شد به بام تهران. یک داستان جالبی داشتیم ما، اکثر بچه ها اون موقع خونشون توی ولنجک بود. بعد همه دیگه عصر که می شد، توی با ولو بودن، ما هم که اونجا بودیم. بعد خلاصه هیچ کس با هیچ کس قرار مدار نداشت، هرکی با هرکی کار داشت می دونست که بین ساعت ۶ تا ۱۰ شب، همه توی بام تهران هستند.
خیلی دوران خوبی بود. یادش به خیر.
