تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از اینجا رفتم

( شب ها در بام تهران )

از اینجا رفتم به وبلاگ جدید آدرس
www.lavashak.com/tochal

آر.اس.اس فید هم آدرس جدیدش هستش
www.lavashak.com/tochal/rss.asp

لطفا اگه به وبلاگم لینک دادین یا آر.اس.اس اون رو اضافه کردن به نرم افزار آر.اس.اس ریدرتون تغییر بدین به آدرس فید جدید که بتونید جدید ترین مطالب من رو بخونید. من توی وبلاگ جدید هم هر هفته از داستان های کوهنوردی خودم می نویسم.

نوشته شده در  2009/8/31ساعت 12:34  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

نیمی از گروه بعد از سه هفته

( جمعه ها در توچال )

از ساعت ۷ صبح شروع شد، وقتی من و آزاده نق نق زدیم، همین نق نق، کافی بود که یک روز حرفه ای  رو تبدیل کنه به یک روز فاجعه. آخه برای روز دوشنبه که تعطیل هستش، یک برنامه قله داریم، برای همین پیش خودمون گفتیم که چیز خاصی روز از دست نمی دیم اگه امروز مقداری تبلی کنیم. البته تنبلی  هم حد و حدودی داره، ما تنبل بازی ها مون هم زیاد ساده و آسون نیست. هراه با خطر، مسیر های سنگ نوردی و مسیر های که آزاده هرچی فوش بلده و بلد نیست رو به زبون میاره، خوب روی ۳۰ سانتیمتر باریکه راه رفتن، در یک ارتفاع ۱۰ تا ۲۰ متری روی صخره!!!


ساعت ۸.۵ صبح ایستگاه یک توچال قبل از حرکت

 
گله گوسفندان بالا شهری، این گوسفند ها و بز ها همه بچه های ولنجک بودن


نمایی زیبا از طبیعت سر سبز توچال


کمی جلو تر از عکس قبلی به نیزار های سبز رسیدیم، آدم اینجا یاد شمال ایران می افته


بازم عکس نیزار


خوبیه توچال اینه که هم کوه داری، هم رودخونه داری، هم نیزار داری و هم این منطقه که آدم یاد کویر می افته


محمد توکلی امروز کلی اذیتش کردیم


شایان شلیله (چشمک)


سوسمار، آفتاب پرست یا مارمولک گنده ؟؟؟

ایجا که به این سوسمار رسیدیم، واقعا خودمون هم مثل این سوسمار داشتیم چهار دست و پا بالا می رفتیم از سنگ ها، پنجشنبه عصری من رفتم برای کمی خرید، یک سری لوازم کمک ها اولیه کم داشتیم تهیه کردم، و مقداری خورده ریز برای کوه خریدم که بخشی از وسائلی که نداشتم یا خراب شده بود، تکمیل بشه.


بچه های کوه نورد در دور دست ها


چایی زغالی

 
آب جوش آوردیم و چایی خوردیم


وای این گل ها خیلی خوشکل بودن من دوستشون داشتم

بعد از اینکه از صخره ها بالا رفتیم، یک جای خیلی زیبا کنار رودخونه و زیر درخت پیدا کردیم و نشستیم. البته اول برنامه این بود که بعد از صبحانه بریم بالا، ولی به دلیل گ.....ی زیاد، همون جا موندیم، از ساعت ۱۱ صبح تا ۷ بعد از ظهر، خدا وکیلی خودم موندم که تو این همه ساعت چیا گفتیم، چه کارها که نکردیم، از همه تعریف کردیم، ۶۰ دقیقه به ارمغان و دوستش گیر دادیم، ۶۰ دقیقه از محمد اعتراف گرفتیم، ۶۰ دقیقه به من و دوستم گیر دادن، ۶۰ دقیقه برای آزاده روزه خوندیم و خلاصه نفهمیدیم که چی شد، ساعت شد ۸ شب.


ارمغان در بالای صخره ها


غروب خورشید بود، خیلی خوشکل بود


آزاده پایین صخره ها


بازم محمد


اینجا واقعا غروب خوش رنگی بود


آخر شب هم املت خوردیم و آش دوغ به همراه چای و نبات 

تو مسیر برگشت به دنبال اعتراض من به آدم های احمقی که کوه رو به کثافت کشیده بودن، و پیشنهاد آزاده، شروع کردیم به پاکسازی کوهستان از بطری ها، کنسرو ها مصرف شده و خراب کاری هایی که آدم های واقعا نفهم، در کوهستان انجام داده بودند. در اینجا هم باید به همه شما دوستداران طبیعت بگم، بجایی اینکه بشینین و دست روی دست بزارین و فقط کسی که از کار ها می کنه رو تشویق کنید، بهتر هستش که همه شما، وقتی دارین تو کوه بر می گردید، یک کیسه داشته باشید و آشغال های توی مسیر رو جمع کنید و در اولین ایستگاه بریزید تو سطل اشغال.

ساعت ۹.۵ شب با اتوبوس اومدیم پایین و در پارکینگ از هم خداحافظی کردیم تا جمعه بعد.

نوشته شده در  2009/7/4ساعت 10:19  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از توچال اومدم میرم توچال

( بدونه برنامه )
امروز ساعت ۸ صبح به همراه دو تا از دوستای خوبم محمد اسماعیلی و فرزاد دوود رفتم توچال، تا وسط های ایستگاه ۵ رفتیم، خدا و کیلی برای دفعه اول خیلی خوب بود.

خونه که رسیدم خوابیدم و بعد ناهار خوردم و الآن دارم آماده میشم، چون احتمال داره فردا که تعطیل هستش بازم برم کوه. امروز عکس ندارم، شرمنده، البته عکس گرفتم ها، ولی حال ندارم Uplode کنم.

مطالب قبلی وبلاگ رو حتما بخونید چون همیشه عکس زیاد دارم، توری تنطیم کردم که تو صفحه اول وبلاگ فقط یک پست نمایش داده بشه، چون تو ایران خیلی سنگین میشه با اینترنت Dialup کسی بخواهد 100 تا عکس رو تو یک صفحه کنار هم ببینه. ولی خیلی راحت می تونین با کلیک کردن بر روی عنوان های پایین، مطلب قبلی من رو هم بخونید.

نوشته شده در  2009/5/28ساعت 19:38  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازم رفتیم توچال

( جمعه ها در توچال )
من موندم اگه توچال نبود ما کجا میرفتیم. شاید بهتره که بگم من کجا می رفتم. والا نمی دونم، حتما یه جایی توی این اینترنت بودم.

هفته پیش، ازمغان، ایراد گرفت که چرا نوشته های من پر از غلط املایی هستش، گفتم والا، نمی دونم، چون همین غلط رو من واقعا بعضی وقت ها قلت، قلط، غلت و یا هر شکل دیگه می نویسم. اصولا برای من مهم نیست که دیکته کلمات چطوری باشه، از اول دبستان هم با این موضوع مشکل داشتم که چرا باید ۴ تا س و ۴ تا ز داشته باشیم. اینو گفتم که دیگه اشکال های املایی یا املائی من رو نگیرید. اطمینان دارم یک روز بالاخره (مثلا همین بالاخره، شما در عمل می نویسید بالا خره ولی می خونید بلخره)، این دانشمندان زبان فارسی به این نتیجه میرسند که چاره ای برای این مشکل پیدا کنند.

ما ساعت هشت صبح قرار داشتیم، ولی همه دیر رسیدن، محمد هم که یک کاری براش پیش اومد که نتونست بیاد، پویا هم ساعت ۹ در ایستگاه ۱ رسید به ما، امروز ۳ تا میهمان جدید داشتیم. مهدی، آتش و سعیده.

حرکت کردیم به سمت ایستگاه ۲، اونجا یک صبحانه خیلی خوب خوردیم، البته دیروز تولد یکی از دخترای گروه بود و ما براش تولد گرفتیم، یک کادوی کوچیک گرفتیم براش، و بعد از صبحانه کادوی بسه بندی شده در کیسه زباله رو دادیم بهش که خیلی خوشحال شد.

بعد گفتیم چه کار کنیم و چه کار نکنیم، آخه من خودم شب قبلش عروسی بودم و ساعت ۳ خوابیدم، برای همین خیلی خسته بودم، چند تا از بچه ها هم همین عقیده رو داشتن که این جمعه خیلی خسته هستیم. گفتیم یک کم بریم بالا، ولی خدا وکیلی من و آزاده با این همه خستگی گفتیم بریم ایستگاه پنج و بعد با تله برگردیم بایین و دیگه دیر دیر ۴ خونه باشیم.

یکی از مشکلاتی که دیروز توی کوه داشتیم، وجود چند تورلیدر بود. برای این موضوع از هفته آینده یک تصمیم دیکتاتور گونه می گیریم که این مشکل پیش نیاد، البته تقصیر همه بود، چون همه خسته بودیم گفتیم زود برگردیم ولی نشد که نشد. ساعت ۴ برگشتن همانا و ساعت ۸ شب رسیدن خونه همان،

تو ایستگاه ۲ رفتیم جلوی رستوران، اونجا چه جو باحالی داشت. همه شاد، همه خوشحال، پیر مردها همه روحیه بالا، بابا بزن و برقص. یکی اومد پول جمع کرد، ما مردیم از خنده.

"این عکی من رو یاد این پارک ها می ندازه که تا دوربین میره تو پارک همه دختر ها فرار می کنند"

"اینم آقای شاد و خوشحال"

"ها ها تا اومد مارو شکار کنه من شکارش کردم"

"نون بربری در ایستگاه ۲ توچال تازه دارم متوجه میشم که چرا همه ما رو نگاه می کردند"

"بابا تخم مرغ بابا گوجه فرنگی"

"اسم این عکس هستش سوپر استار در توچال"

"امغان بعد از دریافت کادو"

"خدا وکیلی پویا شکل مرد جیوه ای تو ترمیناتور نشده؟"

"اینجام من و پویا دنبال کرم زد آفتاب بودیم که صاحب مغازه اسپورت فروشی ایستگاه یک توچال ما رو مسخره کرد و فرستاد که بریم از دکه ی رو برو ی مغازه کرم زد آفتاب بگیریم. مرتیکیه د... م... ج... پ... ک...  هفته دیگه یک حالی بدم بهش. وقتی که رفتم و دهنشو سرویس کردم می فهمه که دیگه نباید من یکی رو اسکول کنه م... ."

مسیری که ما این هفته رفتیم جالب بود، بعد از ایستگاه ۲ توچال رفتیم بالا، به پیشنهاد یکی از تورلیدر های گروه قرار شد بریم از راه غیر اصلی، همین که رفتیم بالا، دوباره یکی از تولیدر ها گفت حالا از این یکی مسیر بریم، بعد رفتیم زیر آفتاب، کلی عکس گرفتیم و بعد گفتن که همین جا ناهار بخوریم، من گفتم بابا اصلا شوخی نکنین من که در هیچ صورت اینجا زیر نور مستقیم آفتاب چایی هم نمی خورم، بالاخره با پیشنهاد ارمغان و بر خلاف پیشنهاد من رفتیم دست راست، (به سمت ایستگاه هلی کوپتر)

گفتم هلی کوپتر، بعد از ناهار بود که دیدم یک هلی کوپتر داره با سرعت میاد به سمت جایی که ما نشسته بودیم، مثل فیلم های جنگی گفتم الآن ما رو با موشک میزنه. ولی نزد که نزد.

بعد که رسیدیم اونجا، روم به دیوار روم به دیوار دیدم دو نفر فقط به دلیل اینکه دوست داشتن آفتاب بگیرند، لباس هاشونو در آورده بودند. بعد که سکوت اون ۲ نفر رو خراب کردیم از یک شیب شدید تصمیم گرفتن که بریم پایین و برسیم به دشت لاله ها، حالا من ۱۰۰ دفعه گفتم که بابا، فصل لاله ها داره تموم میشه اگه اون دفعه اینجا ۱۰۰ تا لاله بود الآن ۵ تا لاله بیشتر نیست.

ولی هیچ کس به حرف من گوش نداد، اون دوست جدید ها هم، که هی به من می گفتند ما این مسیر رو بلدیم، ما اون مسیر رو بلدیم، خلاصه هی کلاس گذاشتن، ولی من هیچی نگفتم، تا این که رسیدیم به دشت لاله های آزاده و ارمغان، دیدیم که نه از لاله خبری هستش و نه از سایه.

با کلی بد بختی یک تیکه سایه پیدا کردیم، در حد ۳ تا کله، بعد قرار شد نوبتی کله هامون رو بزاریم تو سایه، من باز پیشنهاد دادم که بریم ادامه مسیر رو پایین، کنار اون درخت ها، همه گفتند واااای نه واااای نه، اون جا کلی از مسیر دور میشیم، حالا من هی گفتم بابا، من چند دفعه از این مسیر اومدم بالا، اصلا خطر ناک نیست و اصلا هم از مسیر دور نمیشیم. هیچ کس حرف من رو قبول نکرد، منم گفتم ببینم شما کوهنورد های حرفه ای چه تصمیمی میگیرین و منم گوش می دم.

خلاصه زدیم به خوردن غذا، امروز تا دلتون بخواد غذا داشتیم، اینقدر غذا داشتیم که آخرش مجبور شدیم یکی از کنسرو ها رو درسته برزیم دور. خلاصه امروز هم روز خوبی بود. کلی حرف زدیم، کلی شوخی کردیم، کلی پشت سر هم حرف زدیم، کلی برای هم دیگه حرف در آوردیم، بی دفاع تر از همه محمد بود که چون نبود، هرجی پشت سرش می گفتیم کسی نبود دفاع کنه.

روز خوبی بود، من که خیلی خوشحال شدم، آخرش هم در یک اقدام شدید، نیکو شروع کرد به تصور اینکه اگه فلانی بچه دار بشه چه شکلی میشه. (به دلیل پاره ای از مسائل از نوشتن ادامه مطلب شرمنده)

اگه نکته جدیدی یادم اومد حتما می نویسم.

"اینم یک عکس گروهی از کل گروه دیروز"

 

نوشته شده در  2009/5/16ساعت 14:5  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از توچال همین الآن رسیدم

( سفر به ایستگاه 2 )
سلام، همین الآن از توچال رسیدم، ساعت ۹ رفتیم، خیلی خلوت بود، ساعت ۲ هم پایین بودیم، خیلی آروم آروم رفتیم و عکسم نگرفتم، یکی از بچه های قدیم به نام مارال همراه همسر محترم آمده بودند بعد از ۲ سال کوه، جای همه دوستان خالی بود.

با این عکس آقا آریا خیلی حال کردم دیروز تنها رفتن کوه

نوشته شده در  2009/1/7ساعت 16:35  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

عکس های توچال دیروز

( سفر به ایستگاه 2 )

وسائل مربوط به شکم در کوه

این منم

این دوستم

اینم دست دوستم و تکه ای از شکم بنده

نوشته شده در  2008/3/24ساعت 19:18  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

سال جدید سفر جدید

( سفر به ایستگاه 2 )
دیروز صبح ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم و برای اولین سفر سال ۸۷ آب جوش آوردم و در فلاکس ریختم. برای اولین سفر ۸۷ نقشه های زیادی کشیدیم. شب قبل هم رفتیم خرید و هر چه نیاز بود خریداری کردیم.
یک کپسول گاز هم خریداری کردیم برای خوراک پزی اما یک اشتباه کوچک هم کردیم و خود گاز آن را نخریدیم و برای سفر امکان استفاده از گاز را نداشتیم. البته یک مشکل دیگر هم داشتیم برای حمل وسائل چونه کوله من خراب بود مجبور شدم کوله دوستم را بگیرم تا وسائل را در آن جا کنیم. که هر کاری کردیم وسائل سفر در یک کیف کمری و یک کوله جا نشد و در ساعات پایانی شب مجبور شدیم کوله قدیمی را تعمیر و تغییر رنگ دهیم و سفر را به شکلی تخصصی برگزار کنیم.
سفر را خیلی زود شروع کردیم فکر کنم هوا روشن نشده بود، قبل از ساعت ۶ بود که در ابتدای مسیر توچال بودیم. چون آمادگی جسمانی کمی داشتیم و زمان زیادی بود که به سفر و کوه پیمایی نرفته بودیم مسیر را خیلی آرام طی کردیم آرام تر از هر آرامی
ساعت ۱۱ بود که بعد از یک صبحانه کوتاه در رستوران آبشار به ایستگاه ۲ رسیدیم و جای دوستان خالی یک صبحانه خوب خوردیم. بعد تصمیم گرفتیم مسیر را به ۵ ادامه ندهیم و به پایین بیاییم و به راه مخفی برویم. راه مخفی به دلیل باران ها و برف در طول زمستان خیلی خراب شده بود. و مسیر سخت تر از قبل بود. و خلاصه رفتیم تا زیر درخت راه مخفی، خیلی جالب بود فکر کنم در مرداد سال پیش بود که به یک میخ در درخت راه مخفی چند نخ رنگی برای یادگاری بسته بودیم. دیدم این نخ ها بعد از گذشته این همه مدت ، سرما و باران هنوز پابرجا بودند.
یک ناهار بیست هم خوردیم و مقداری خابیدیم، خیلی خوب بود واقعا پرنده پر نمی زد. عید بود و خیلی خلوت و خیلی ساکت و خیلی خوب
ساعت ۳ بود فکر کنم وسائل را جمع کردیم که بر گردیم و در یک اقدام خیر مشغول پاک سازی محیط از خراب کاری های مراجعین قبلی بودیم، جای شما خالی یک کیسه زباله بزرگ لیوان و کیسه و ... جمع کردیم و با خود به ایستگاه یک آوردیم.
در راه ۲ تا پسر باحال را دیدیم که از مسیر آسفالت پشت آبشار آمده بودند بالا و خیلی درب و داغان شده بودند. خیلی خندیدیم ، پسر های بالحالی بودند و البته خسته
در همین زمان بود که یک طوفان خیلی وحشتناک شد تا حدی که کلاه من از سرم پرید، باد گرفت زیر کوله من و روکش کوله را جدا کرد و کند. خلاصه هوا خطر ناک شد. یک بار هم نزدیک بود همراه و دوست خوب من به داخل دره بیفتد که به موقع گرفتمش خلاصه بد خیلی شدید بود.
ساعت ۵ بود که برگشتیم ایستگاه ۱ و یک خستگی طولانی هم در کردیم
خیلی روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت.

نوشته شده در  2008/3/24ساعت 15:47  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •