تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از اینجا رفتم

( شب ها در بام تهران )

از اینجا رفتم به وبلاگ جدید آدرس
www.lavashak.com/tochal

آر.اس.اس فید هم آدرس جدیدش هستش
www.lavashak.com/tochal/rss.asp

لطفا اگه به وبلاگم لینک دادین یا آر.اس.اس اون رو اضافه کردن به نرم افزار آر.اس.اس ریدرتون تغییر بدین به آدرس فید جدید که بتونید جدید ترین مطالب من رو بخونید. من توی وبلاگ جدید هم هر هفته از داستان های کوهنوردی خودم می نویسم.

نوشته شده در  2009/8/31ساعت 12:34  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

کارا جنگلی سخت و آسان

( جمعه ها در توچال )
من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که اگه من و پویا قرار باشه از میدون ونک به سمت میدون ولیعصر هم حرکت کنیم، حتما به چند تا صخره و آبشار و منطقه خطرناک بدون آدم برخورد می کنم. آخه خدا وکیلی تا حالا شده برین درکه و همون اول مسیر صخره نوردی کنین و وقتی بعد از ۲ ساعت آویزون بودن از سنگ ها ۲ تا آدم رو دیدین از خوشحالی بال در بیارین؟


برای شروع این عکس ی نمایه کلی از درکه به شما میده

آره، امروز برای من و پویا پیش اومد، مسیر درکه رو شروع کردیم به بالارفتن و هنوز به ۱۵ دقیقه نرسیده بود که من به پویا گفتم یادته جنگل کارا کجا بود؟ پویا گفت نه، من فقط نام کارا توی ذهنم بود که بطور کاملا اتفاقی، کافه کارا رو دیدم، وای از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. پویام که پایه. رفتم توی رستوران و از یکی از آقایونی که اونجا بود پرسیدیم جنگل کارا کجاست؟ گفت همین جا پشت سر من. و ادامه داد دو تا راه داره یا این مسیر سنگی این پشت سر من هستش یا کمی جلوتر مسیر اصلی رو می تونین برین.

خوب معلومه آدم عاقل مسیر اصلی رو انتخاب می کنه، چون در مسیر اصلی خطر کم تر هستش، آدم بیشتر هست و مسیر اصلیه دیگه. ولی اگه من و پویا رو نمی شناسین، یه چند تا پست برین عقب بعد خوتون متوجه میشین که چرا ما مسیر سنگی رو انتخاب کردیم.


این اولین آبشار هستش که توی متن بلاگ ازش نام بردم. کنار این آبشار رو رفتیم بالا

خلاصه حالا منم ترسو، بدم نمی اومد پویا جا بزنه و بگه نه از مسیر اصلی بریم، بابا امروز اومدیم مثلا تفریحی، اصلا قرار بود برنامه سبک باشه، دیدم نه پیشنهاد خودش رو داد و تصمیم هم گرفت. من رفتم جلو، اخه خیر سرم، من مسیر پیدا کردنم خیلی خوبه، البته واقعا بهتر از مسیر پیدا کردن پویاست. خوب شاید خود پویا نظر دیگه ای داشته باشه ولی من فکر می کنم بهتر مسیر انتخاب می کنم.

همون اول مسیر بود که ظرف آب من افتاد پایین. از نظر مسافت ۲ متر اومده بودیم جلو ولی ۷ متر رفته بودیم بالا. دیگه خودتون شیب رو حساب کنید. البته با توجه به عکس ها هم میشه شیب رو حساب کرد.  حدود ۲۰ متری رفتیم بالا، رسیدیم به یک منطقه ای که دست بشر به اون رسیده بود، خوشحال شدیم اولش ولی بعد دیدیم که نه بابا این آبشار که جلوی ما هستش اصلا راه نداره بریم بالا، بعد ما هم که تصمیم بگیریم ۲ حالت داره، یا زیرش نمی زنیم، یا اصلا مسیری رو که رفتیم به هیچ عنوان نمیشه برگردیم.


قبل از اینکه به بالای آبشار برسیم از مسیر کنارش اومدیم بالا، اینجا می تونین حدودا شیب مسیر رو ببینین

خلاصه رفتیم، دست چپ آبشار و یک ۲۰ متری دیگه رفتیم بالا، بازم رسیدیم به یک منطقه تقریبا صاف. البته میگم صاف فکر نکنید که میشد فوتبال بازی کرد. صاف یعنی ۲ تا پاهامون روی زمین بود و دستامون هم آزاد. نه یک لنگه پا توی آسمون و زمین. خدا وکیلی مسیری بود. اگه در عمق ۱۰ متر جلو اومده بودیم در ارتفاع حدود ۲۰ متر رفته بودیم بالا. شیب نبود که، تنها شانسی که داشتیم شیب منفی نمی شد فقط.

حالا ممکنه بپرسین شیب منفی چیه. شب توی کوه از ۰ درجه هستش تا ۹۰ درجه، از نود که رد کنه و شما فقط با دست به صخره ها آویزون باشین رو میگن شیب منفی. خدا رو شکر این مسیر شیب منفی نداشت. ولی شیب در بهترین شرایط ۴۵ درجه و در بد ترین شرایط ۷۵ یا ۸۰ درجه بود، ۷۵ یا ۸۰ هم یعنی اینکه دیواره سنگی نبود، ولی تقریبا ایستاده می رفتیم بالا. اونم بدون کلاه، بدون طناب، بدون قفل و بست و بدون هزار تا وسایل سنگ نوردی، خدا وکیلی سنگ نوردی رو خیلی دوست دارم ولی با طناب که خطر مرگ کم میشه اصلا لذت نداره.


این کمی جلو تر از عکس قبلی هستش، اگه با عکس آبشاز مقایسه کنید می بینید که الان دقیقا بالای آبشار رسیدیم.
اینجا بود که پویا به من گفت پایین رو نگاه کن

خلاصه، جونم براتون بگه، من که مثل شیر آب ازم آب میریخت. خدا وکیلی پویا کارش درسته، خیلی انرژی میده به آدم، جلو تر می رفت و می گفت آره بابا بیا اینجا راه صاف میشه، منم با بد بختی خودم رو میرسوندم و در نهایت می دیدم ۴ درجه شیب کم شده. ولی ۲ جا پویا به من خیلی کمک کرد. اولی بین ۲تا شکاف داشتیم می رفتیم پویا تونست رد بشه ولی من مجبور شدم اول کوله رو رد کنم و بعد خودم رد بشم. خدا وکیلی داشته باشین کجا ها که ما نبودیم.

بالا رفتیم و پایین اومدیم تا رسیدیم به یک جایی که دیگه حدود ۳ متر تا اولین درخت فاصله داشتیم. اون ۳ متر خودش سی متر بود. پویا موفق شد بره بالا ولی من موندم دوباره، اینقدر سنگ ها صیقلی بودن که هر کاری می کردم لیز می خورد و خوب لیز خوردن به جهنم، ما نوک صخره بودیم. حدود ۱۵ متر آبشار سنگی زیرمون بود که وقتی یک بار پویا گفت شایان جرات داری پایین رو نگاه کنی من بدون شرمندگی گفتم نه پویا واقعا جرات پایین نگاه کردن رو ندارم. و واقعا هم جراتش رو نداشتم.


ما باید میرسیدیم به اون درخت، اونجا برای من و پویا هدف بود ولی وافعا نمی دونستم بعدش چی هستش

سرتون رو درد نیارم این ۱ساعت یا ۱ ساعت و نیم سنگ نوردی در حدود ۱۸ ساعت انرژی مصرف کردیم، اینقدر که آخر مسیر از کم بود انرژی پام شروع به لرزیدن کرد، پویا سریع خوراکی در آورد که بخوریم من گفتم نه بابا پویا کاری نکردیم، ولی تا خوراکی رو دیدم پریدم و خوراکی رو از دست پویا کش رفتم.

ما فکر می کردیم که رسیدیم به جنگل ولی کو تا برسیم. حدود ۲۰ دقیقه هم جلو رفتیم. مسیر از اینجا به بعد خوب بود. البته خوب که میگم مدل ما خوب بود، شاید برای خیلی ها خوب نباشه، نمی دونم.

رسیدیم به جنگل کارا، وای چه جنگلی، چه منظره ای، فقط خدا لعنت کنده آدم های بی فرهنگ و احمقی رو که آشغال میریزن، شرمنده ها ولی خیلی خودم رو کنترل کردم حرف بد توی وبلاگ ننویسم ولی واقعا نمیشه، پویا که همون جا شروع کرد فوش دادن، حالا بلند و یواشش رو نمی دونم ولی یادم هستش که فوش داد.


آیشار اول رو که رد کردیم رسیدیم به این یکی آبشار، باز روز از نو روزی از نو، باید ا اینم میرفتیم بالا وای نه خدا من نه

رفتیم دم یک چشمه دست و صورتمون رو شستیم و ظرف های آبمون رو پر کردیم و دنبال یک جای تمیز برای نشستن گشتیم ولی پیدا نشد که نشد. خیلی به سختی یک درخت گردو پیدا کردیم و زیر درخت نشستیم. آب جوش که نداشتیم سریع گاز رو روشن کردم و آب جوش رو ردیف کردیم و چایی درست کردیم و حالا نخور کی بخور. خوراکی خوب خوردیم امروز برای اینکه اون ساعت اول که صخره نوردی داشتیم واقعا انرژی مون رو گرفته بود.

ساعت حدود ۱۱ شده بود که بلند شدیم مونده بودیم بریم بالا یا برگردیم پایین که در یک تصمیم گیری جمعی ۲ نفره تصمیم گرفتیم که بریم چایی و قلیون بزنیم توپ. منم دیگه کنار اومدم. اخه دیدم مسیر سخت بود بعد پویا هم گفت که مرض نداریم که هر بار بریم قله. منم دیدم راست میگه این دفه رو این پسر.


بازم پویا گرفت خوابید این بچه کم خوابی داره به خدا منم خودم از خود عکس گرفتم

ولی خدا وکیلی پویا مکمل کوه منه، مسیر احمقانه رو من پیشنهاد میدم خودم میترسم برم، پویا میره و من رو میکشه دنبال خودش، امروز واقعا متوجه شدیم که توچال خیلی جاهای باحال داره که ما نرفتیم. و البته میریم شک نکنید.

اومدیم پایین و رسیدیم به همون کافه، رفتم جلو و به اون آقاهه که آدرس داده بود گفتم آقا عجب آدرسی دادی، مرده اول فکر کرد که الآن شروع می کنم داد و بیداد که چرا اون مسیر رو به ما گفتی. از من پرسید از کدوم مسیر رفتیم من گفتم سنگیه خیلی عالی بود، کلی حال کردیم. بعد یک قلیون دو سیب سفارش دادیم با یک قوری ۴ نفره چایی.  خوردیم و کشیدیم، حالا مگه می تونیم پاشیم. دوباره من رفتم یک سفارش دیگه دادم. آقاهه خیلی باحال بود، گفت حالتون خراب نشه، گفتم بابا شکلمون مثل سوسول هاست ولی النگوهامون به این آسونی ها نمیشکنه. قلیون دوم رو هلو و نعناع زدیم به انتخاب پویا ساعت ۱ بود که برگشتیم پایین.



این ۲ تا عکس نمایی هستش از جنگل کارا واقعا جنگل بود و خیلی متاسفم که روز به روز داره از بین میره

تمام شد. ها ها، امروز روز خیلی خوبی بود. البته یک آقایی از مسیر اصلی اومده بود جنگل کارا دستش شکسته بود. خدا وکلی خیلی حال کردم. یکی دیگه از نکات جالب این سفر هم، دفعه ی اولی بود که رفتم سفارش بدم، پسر پرسید قلیون چی بدم من رو کردم به پویا با اشاره بپرسم قلیون چی میخوای، دستم رو آوردم جلوی دهنم قل قل کردم بعد با دستم ۲ نشون داد و بعد انگار دارم سیب گاز می زنم. که به پویا بگم ۲ سیب قلیون بگیرم. برگشتم دیدم پسره از خنده داره میمیره.

این بود دیگه تموم شد. امروز خیلی خوشحالم صخره نوردی تا این اندازه تا حالا نکرده بودیم که کردیم.

 
مردم بی فرهنگ و آشغال ریختن در جنگل وافعا از کجا اومدن؟ واقعا فرهنگ ندارن؟


این عکس هم خیل جالب هستش، کاملا مسیر ما رو نشن میده از کجا بالا رفتیم و به کدوم درخت رسیدیم



چای و قلیون شاشا و پو پو


تو رستوران باز پویا گرفت خوابید و من مجبور شدم تکی از خودم عکس بگیرم



این ۲ تا عکس هم گرفتم از سقف رستورانی که توش بودیم خیلی جالب طراحی کرده کلی حال کردم


برای اختتامیه هم عکس ته کفش پویا

تا هفته دیگه امید وارم سلامت باشید. کامنت هم فراموش نشه. اگه دوست داشتین با من و پویا بیاین به من خبر بدن. اگه هم دوست داشتین من و پویا قبول می کنیم به عنوان تورلیدر یک سفر اعجاب انگیز برای شما طراحی کنم، هه هه ولی خرج داره

نوشته شده در  2009/8/21ساعت 19:8  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

پیک نیک

( جمعه ها در توچال )
پویا رفته شمال، محمد پیچ خورده، ارمغان لوس شده، نیکو رفته مسافرت، آزاده هم نمی یاد.

من ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم، ساعت ۷.۵ از خونه زدم بیرون، ساعت ۸ توچال بودم، شقایق و دوستش رو دیدم، تا ساعت ۸.۵ منتظر مارال بودیم، بعد حرکت کردیم، آرام آرام، رفتیم بالا، رفتیم بعد از ۱.۵ ساعت رسیدیم به رستوران چشمه، اونجا صبحانه خوردیم، در حدود ۲ ساعت مراسم صبحانه خوری طول کشید.

بعد برگشتیم پایین، این شد پیک نیک جمعه.

البته همین همین هم که نه، بالا نرفتیم، ولی روز خوبی بود، جمعه این مدلی رو هم دوست داشتم، آخه جمعه و شنبه هفته قبل برنامه سنگینی داشتیم و امید وارم که برای پنجشنبه و جمعه این هفته هم یک برنامه درست و حسابی داشته باشیم.

این مارال که گفتم منتظرش موندیم تا بیاد، یکی از دوستای خوب قدیمی من هستش، فکر کنم دوستی ما مربوط میشه به ۵ یا ۶ سال پیش، اون موقع مجر بود، و در گروه انسان های باحال قرار می گرفت. الان که متاهل شده دیگه از دست رفته. ولی با همسر گرام به این نتیجه رسیدن که باید خودش رو کم کم از، از دست رفتگی نجات بده و م هم امید وایم که از این به بعد بیشتر بیاد کوه.

من و مارال خیلی خاطرات کوه نوردی داریم، از صبح هم که همدیگر رو دیدیم شروع کردیم به تعریف خاطرات کوه نوردی، البته همش خاطرات کوه نبود، خیلی از خاطرات هم فقط مربوط می شد به بام تهران. یک داستان جالبی داشتیم ما، اکثر بچه ها اون موقع خونشون توی ولنجک بود. بعد همه دیگه عصر که می شد، توی با ولو بودن، ما هم که اونجا بودیم. بعد خلاصه هیچ کس با هیچ کس قرار مدار نداشت، هرکی با هرکی کار داشت می دونست که بین ساعت ۶ تا ۱۰ شب، همه توی بام تهران هستند.

خیلی دوران خوبی بود. یادش به خیر.

نوشته شده در  2009/8/9ساعت 0:28  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

من فردا کوه دلم می خواد

( بدونه برنامه )
هی اومدم که ننویسم دیدم نمیشه. این احساس اینطوری مونده تو دلم. گیر کرده تو گلم. بابا، من فردا دلم کوه می خواد.

محمد خودش رو لوس کرده نمی یاد یه جا دیگه قرار گذاشته، پویا خستشه نمی یاد، نیکو دلش می خواد ولی نمی تونه بیاد، آزاده خبر ندارم ازش، ارمغان دپرسه و نمی یاد کوه. مارال شوهرش نمی زاره بیاد، شقایق فرداش مدرسه باید بره، اردوان از ترس این که با ما نیاد کوه وخدایی نکرده از ارتفاع سقوط نکنه، رفته کلاس فرانسه ثبت نام کرده. من چکار کنم با این تیم ول و ویلون.

حالا از اون طرف، حمید که سالی یک بار هم کوه نمیره داره با دوستاش میره کوه. محمد جواد که این همه گفتم یک روز بیا بریم کوه و نیومده، برای فردا از من برنامه ی کوه رو سوال می کنه و کم مونده شمسی خانم همسایه زنگ بزنه و درباره برنامه فردا سوال کنه.

وای خدایا من چکار کنم از دست این آدم های تنبل. اصلا خودم فردا صبح بیدار شدم میزنم بیرون میرم تک و تنها، بدون برنامه میرم قله توچال.

نوشته شده در  2009/7/23ساعت 23:38  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

قله توچال و هتل اسون

( سفر به ایستگاه 7 )

دیروز پویا گفت چرا عکس نمیگیری، گفتم به اندازی موهای سرم از مسیر یک تا پنج عکس دارم و تو وبلاگ گذاشتم. فقط یک نکته مهم، دیروز دوشنبه 29 تیرماه سال 1388، من و پویا دو نفری و بدون هیچ هم گروهی، ساعت 7 صبح از ایستگاه یک توچال حرکت کردیم به سمت قله توچال.

برنامه در ذهن من، همونطور که قبلا هم گفته بودم حرکت به سمت قله توچال بود. مقدای خستگی از شب قبل من رو سرد کرد و پویا هم، هر 30 دقیقه نظرش عوض می شد. 30 دقیقه می گفت برگردیم پایین زود و سی دقیقه بعد می گفت بریم قله. خلاصه این رو هم بگم که تا ایستگاه 5 تقریبا تمام مسیر ها رو از جاده های میانبر با شیب خیلی زیاد و سرعت خیلی کم حرکت کردیم. همین باعث شده بود که ساعت 8 و 45 دقیقه ایستگاه 2 باشیم و بعد از صبحانه خیلی کوتاه بریم به سمت ایستگاه پنج و موفق شدیم که ساعت 11 صبح هم ایستگاه 5 توچال باشیم. شاید هم ساعت 11 و نیم.

این نکته هم جالبه، تو ایستگاه 2 یک آقای کنار ما نشسته بود و وقتی که گفتیم داریم میریم قله توچال، گفت که دیر هستش و نباید این کار رو بکنین، من و پویا هم که عاشق کار هایی که نباید بکنیم تو دلمون گفتیم حالا که گفتی نباید ما می کنیم.

ایستگاه 5 که رسیدیم، همین طوری داشتیم می گفتیم که چه کار کنیم. من گفتم با برگشتن از مسیر اصلی، مسیر درکه و یا مسیر اسون موافقم، ولی پویا گفت که با تله کابین برگردیم. من گفتم بابا ساعت 12 میرسیم خونه، بعد همه به ما می خندن و به این دلیل با این طرح وافق نیستم. در این میان ناگهان پویا در قوطی هایپ رو باز کرد و با خوردن هایپ، نیرو گرفت و گفت بریم قله. و در ادامه گفت اگه امروز نریم دگه نمی تونیم بریم.

این بریم قله از اون بریم قله ها نبود. ما رفتیم قله ولی

بازم تو مسیر ایستگاه 5 گفتیم که راه اصلی خیلی پیچ وا پیچ هستش، بهتره که از راه اصلی نریم. من و پویا هم که استاد پیدا کردن راه های احمقانه، چند تا تیر چراغ برق دیدیم و به این نتیجه رسیدیم که نزدیک ترین راه، همین راه تیر های چراغ برق هستش، و رفتیم. با تمام نیرو به سوی بالا. خیلی هم خوب رفتیم، خیلی هم باحال رفتیم.



عکس اولی پویا هستش و عکس دومی من در مسیر ایستگاه ۵ به ۷

توی راه 5 به 7، چون شیب مسیر خیلی زیاد بود، سرعت ما کم شده بود. یک آقای به من گفته بود به این شیب ها میگن شیب 100 درجه، یعنی 100 متر میرین جلو و در این 100 متر، 100 متر هم میرین بالا (راست یا دروغش رو نمی دونم). جاده اصلی از سمت راست کوه پیچ خوران به بالا می رفت و ما از سمت چپ کوه، مستقیم رفتیم بالا.


یک عکس برای این که باور کنید شیب واقعا چند درجه بوده

نوک قله کوه که رسیدیم، مسیر ما و مسیر اصلی یکی شد. البته از این جا به بعد هم 2 تا راه هستش یکی راه اصلی که شیب ملایمی داره، و دومی راه غیر اصلی که به دلیل این که میله گزاری شده و دقیقا در یال کوه به جلو میره، برای فصل زمستان خوب هستش. آخه می دونید که اون منطقه بهمن گیر هستش و مسیر هایی که از کمرکش کوه حرکت می کنه خیلی خطرناک هستن. اما یال کوه مشکلی نداره. مسیر هم به طور کامل میله گذاری شد و اگر هوا طوفانی و برفی هم باشه به راحتی میشه ادامه مسیر رو پیدا کرد.


این عکس ماه اونجاست که مسیر میان بر و مسیر اصلی میان کنار هم و میشه ایستگاه ۷ رو دید

وای خدای من باورم نمی شد، یک باره دیگه ایستگاه 7 رو دیدم، خیلی لذت بخش بود. دیروز توی کوه پرنده پر نمی زد. تلکابین 5 به 7 هم یا خاموش بود یا خراب شده بود نمی دونم. ولی تعطیل بود. خلاصه به هفت که رسیدیم، رفتیم و خوابیدیم، الآن ساعت فکر می کنم 2 بود. خیلی خوب اومده بودیم، 2 ساعت تا ایستگاه 2. 2 ساعت تا ایستگاه 5 و 2 ساعت تا ایستگاه 7، مسیر قله هم که با سرعت ما حدود 45 دقیقه میشد.


اینم یک عکس دکوری از طبیعت زیبای کوهستان توچال

من و پویا خوابیده بودیم که من از خواب پریدم، احساس کردم یکی از بالای سر من داد زد، خوبی، حال می کنین، خوش میگذره، وااای خدای من، من رو می گی!!! از ترس مردم، سرم رو بلند کردم، چپ، راست، جلو، دیدم هیچ کس نیستش. واقعا فکر کردم که مردم. از جام 1 متری پردیم، وقتی سرم رو، رو به آسمون کردم در ارتفاع 10 متر بالا تر از زمین، دقیقا همون جا که منبع صدا بود، دیدم یک آقای نشسته.


پویا در میان برف ها مربوط میشه به ۲۹ تیرماه، میگم هوا سرد هستش میگین نه

باورتون نمیشه، فکر کنید در ارتفاع 3000 متری، وقتی 3000 تا هم کالری سوزوندین، اصلا فکرتون کار نمی کنه. نگو ما نشستیم زیر تله سیج، و این آقا از کارمند های هتل توچال هستش که نمی دونم چرا، از شانس بد ما، بالای سر ما دستگاه خراب شده و اومده بود که حالی به ما بده. خدا وکیلی خیلی خندیدیم هم کلی ترسیدیم، سریع شروع کردیم به آمار گرفتن، که هتل قیمتش چنده و شب میشه بیایم هتل بمونیم و صبح برگردیم پایین. که این آقای محترم گفت که هتل فقط پنجشنبه ها و جمعه باز هستش قیمت هم ۶۵ هزار تومان میشه. به نظر من خیلی احمقانه هستش که هتل به این خوبی، بزرگی و در این ارتفاع فقط 2 روز در هفته باز باشه.


مسیر پست قله توچال و نمایی از شهرستانک


جعبه کمک های اولیه در قله

خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین کردن و چپ و راست کردن رفتیم به سمت قله، عجب بادی می اومد. شدید، مجبور شدیم تمام لباس هامون رو بپوشیم، کلاه بزاریم و گوش ها مون رو بپوشونیم که یخ نزنیم. رفتیم و رفتیم، خیلی مسیر ساکت بود. در ایستگاه 7 که فقط 7 نفر آدم دیدیم، در مسیر قله هم 4 یا 5 نفر.

نصف مسیر رو اومده بودیم، تله سیج اسکی تموم شده بود و میله های هدایت کننده مسیر قله شروع شده بود. میله شماره 1، میله شماره 2 همین طوری رفتیم به میله شماره 30 که رسیدیم، کم کم قله نمایان شد. می تونستیم پناه گاه رو ببینیم، 3 نفر آدم. وای خدای من ما تنها نبودیم. تو مسیر به پویا گفته بودم که میکس کوهنوری با دوچرخه سواری هم خوب میشه. باور کردنی نبود وقتی به قله رسیدیم دیدیم 2 نفر از 2 مسیر مختلف با دوچرخه به قله توچال اومده بودن. در حدود 20 دقیقه همون اول قله ولو شدیم. با دوچرخه سواری که از مسیر امام زاده داوود اومده بود کپی زدیم. ولی من اینقدر خسته بودم نتونستم ازش عکس بگیرم. یادم بود ولی توان دهن باز کردن نداشتم.


پویا و شایان در نوک نوک قله


شایان و پویا در قله توچال - نمای پشت قله


پویا در قله توچال


شایان در قله توچال

فکر کنم ساعت 3 و نیم بود که رفتیم توی پناه گاه، 3 نفر توی پناه گاه بودن، 2 تا کوه نورد و یک دوچرخه سوار دیگه. خلاصه شروع کردیم به غذا خوردم و غذا درست کردن و خیلی لذت بردیم. پویا گیر داده بود که همونجا بخوابیم و صبح بریم پایین، ولی یکی از کوهنوردها گفت بدون کیسه خواب، میتونه خطر ناک باشه، منم زیاد به دلم نبود که اونجا بخوابیم. برای همین، بعد از کمی استراحت و جمع و جور کردن پناهگاه، فکر می کنم ساعت 5 بود که راه افتادیم به سمت سنگ سیاه و جان پناه امیری. تو فکر مون این بود که بریم اونجا بعد بریم دوراهی اسون و بعد هم بریم هتل اسون. شب هتل بخوابیم و فرداش برگردیم تهران.


اینجا داشتیم می گفتیم عجب کاری کردیم

وای که نمی دونم از مسیر برگشت چی بگم، خیلی خسته بودیم، واقعا خسته شده بودیم، خوراکی، شیرینی هیچ چیزی نداشتیم، حتی آب هم نداشتیم. ساعت 6 شب رسیدیم به سنگ سیاه، خیلی توش خراب بود. من که واقعا ترسیدم درش رو باز کنم برم تو. کنار پناهگاه نشستیم که استراحت کنیم، برای خودمون خواب بودیم که واااای خدای من ....


چهار تا عکس از طبیعت زیبای کوهستان توچال

یک سگ گنده گنده اومد، طلایی و بزرگ. من که دستم رو کردم توی جیبم، گفتم تو این گیر و ویری حالا اینو کم داشتیم که این آقا سگه بیاد ما رو گاز بگیره. نون دادیم بره، نخورد و نرفت. پویا از توی کیفش بیسکوییت ساقه طلایی در آورد، این آقا سگه هم عاشق بیسکوییت ساقه طلایی، همه رو خورد. بعد دیگه با آقا سگه دوست شدیم. خیلی سگ نازی بود. پا شدیم که بریم آب پیدا کنیم، دیدیم گه چشمه نرگس از مسیر ما، خیلی دور هستش. بی خیال شدیم. این آقا سگه هم که گیر داده بود به ما، دنبال ما می اوند، البته خودمونیم بلد بود راه رو و چند تا مسیر میان بر رو به ما نشون داد که خیلی سریع رسیدیم پایین.


سنگ سیاه - جانپناه امیری



دو تا عکس از هاپو جان

یک مقداری پایین تر از سنگ سیاه آب پیدا کردیم و حسابی هم آب خوردیم و هم شیشه هامون رو پر کردیم. پویا کم کم داشت بد اخلاق می شد. من هم خسته بودیم ولی فشار هوا روی پویا بیشتر تاثیر داشت. پویای عصبای، حالا منم شوخیم گرفته بود. هی از پویا می خواستم فیلم بگیرم نظرش رو در مورد امروز بپرسم.

مسیر قله به پایین، خیلی قشنگ بود. ولی واقعا سخت بود. بخش های زیادی ازمسیر رو سنگ اسکی کردیم. سنگ اسکی مثل شن اسکی می مونه، فرق این هستش که در شن اسکی روی شن ها سر می خورین و می یاین پایین و اگه بیفتین، چیزی تون نمیشه. ولی سنگ اسکی، در اون مسیر که همه ی سنگ ها تیز هستند یعنی مرگ. افتادن همان و ...، من خوردم زمین.


غروب خورشید رو می تونید از درازی سایه من تشخیص بدین

 

وای سوزش شدید دست. اینقدر زیاد بود که ... وای خون ریزی هم کرد. سواراخ شده بود احمق. منم که بی توجه و پر رو، همین طوری رفتم پایین و بعد از چند دقیقه دستم رو که گذاشتم روی یک سنگ که برم پایین و دیدم که دردش شدید شد. نگاه کردم دیدم وای، شدید وضعیت دستم خراب شده. سریع کمک های اولیه، بتادین، چسب زخم و ادامه مسیر. به سرعت باد ردیفش کردم. این هم از فواید کمک های اولیه در کوهستان.


جاده شیرپلا به اسون و ایستگاه ۵

ساعت فکر می کنم 8 بود که رسیدیم به سه راهی، اسون-ایستگاه 5، سیاه سنگ و شیرپلا. استراحت کردیم، خیلی خسته بودیم، پویا توی دلش به من فوش می داد و منم توی دلم به پویا، که این پسر اگه جو نداده بود نمی اومدیم اینجا.


یک تیکه از مسیر مجبور شدیم از روی این پل چوبی رد بشیم

از این جای مسیر به بعد، ترس و نگرانی هر دوی ما کم تر شده بود. خیلی نگران بودیم که مجبور باشیم توی تیکه ی بالا بمونیم. الان دیگه به مسیر اصلی رسیده بودیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیدم به دوراهی ایستگاه 5 و اسون. هوا دیگه تاریک شده بود. ساعت 8 و نیم یا 8 و 40 دقیقه بود.

هوا داشت تاریک می شد. تاریک و تاریک تر، مسیر رو اومدیم تا جایی که می شد هتل اسون رو دیدیم. خیلی خسته بودیم. هر 20 قدم رو که برمی داشتیم دو باز زمین می خوردیم. هم من داغون شده بودم هم پویا، ولی کم کم آروم شده بودیم، اعصابمون خوب شده بود. فشار هوا، نگرانی، ترس کم کم داشت کم می شد. خداوکیلی فکر کنم اون بالا چند دفته من می خواستم پویا رو بزنم، و همین طور پویا هم می خواست من رو بزنه.

این رو هم بگم که توی کوه و مخصوصا در ارتفاع و وقتی که خسته هم شده باشید، این یک امر طبیعی هستش. بهتر که این رو بدونید که یک موقع بی خودی با همراه های خودتون توی کوه درگیر نشین. در اون شرایط باید همدیگر رو درک کرد. مثلا مثل من که هر دو دقیقه به پویا می گفتم پویا نظرت چیه؟ احساست چطوره؟ اونم دلش می خواست من رو جر بده.

توی مسیر یکی از آرزوهای من این بود که یک نفر رو ببینیم و حتی یک تیکه شکلات ازش بگیریم، شدیدا تحلیل رفته بودیم. وقتی میگم شدید شاید در این اندازه رو نتونید باور کنید.

هوا خیلی دیگه تاریک شده بود. خیلی هم وایمیستادیم چون خسته بودیم. من چراغ قوه رو از تو کیفم در آوردم و واااای نه خدای من .... این چرا کار نمی کرد. مگه میشه؟؟؟ من این رو هر چند روز یکبار چک می کردم تا مشکلی نداشته باشه. اینجا بود که واقعا ترسیدم. ساعت 9 و 45 دقیقه بود. البته شانس بزرگی آورده بودیم. 50 متر جلوتر، مسیر کوهستانی تموم می شد. باید از روی یک پل رد می شدیم و بعد چند قدم جلو تر، حدود 300 متر، هتل اونجا بود.

توی این مسیر بخشی رو با نور چراغ موبایل اومدیم. این رو هم بگم که سایه درخت ها و سنگ ها ترسناک شده بودند. چندین بار فکر کردم کسی نشسته اون جاها. حتی در سایه سنگ ها هم چند باری این احساس ترس رو کردم، مثل فیلم های ترسناک توی ذهنم این بود که الآن ۲ تا چشم نورانی الآن روشن میشه.

وسط های مسیر اسون تونستیم به خونه زنگ بزنیم، اول پویا فقط در همین حد که، من زندم، شب هتل می مونیم. پدر من هم زنگ زد و من فقط همین رو گفتم که ما حالمون خوبه، شب توی هتل می مونیم.

رفتیم و رفتیم و به هتل اسون رسیدیم. خیلی رویایی بود. برای ما هتل 100 ستاره بود. پویا ولو شد دم درش، منم چپه شدم. حالا این وسط، سگ های نگهبان هتل گیر دادن به ما، ما هم که اصلا نمی تونستیم فرار کنیم. حاضر بودیم سگ ها ما رو بخورن، ولی راه نریم. اصلا نمی تونستیم راه بریم.

یک آقایی اومد در رو باز کرد، گفت بله، گفتم اتاق می خواییم، گفت رزرو کردین؟ گفتم چی؟ نه مگه باید رزرو می کردیم؟ ما الان دیگه نمی تونیم بریم پایین باید بخوابیم. مسئول هتل هم دید که من و پویا در حال مرگ !!! گفت بیاین تو. وای خدای من هورا هورا. ما تونسته بویدم. هورا هورا

یک اتاق گرفتیم با سرویس، حالا آقاهه به پویا میگه با سرویس می خواین یا بدون سرویس، پویا میگه با سرویس کامل غذا. همونجا بود مرده فهمید ما چت زدیم. خدا وکیلی هم تو هوا بودیم. هیچی حالا آقاهه گیرداده فرم پر کنیم، کارت شناسایی، پویا من رو نگاه می کنه، من پویا رو نگاه می کنم. من پر کنم، تو پر کنی. فکر کنم تا حالا همچین مهمون هایی نرفته بودن اون هتل.

رفتیم توی اتاق شماره 104، خیلی عالی بود. ولو شدیم روی تخت، دوش، دوش، وای دوش آب گرم، در ارتفاع فکر کنم 1500 متری از سطح دریا. ها ها ها. حالش رو ببرید.

برای شام، آقاهه به ما گفت که تا ساعت 10 و نیم غذا دارن، ما هم رفتیم شام . 2 تا کوبیده، یک کشک بادمجون، یک دیزی، مسئول هتل بیچاره مونده بود. نوشابه هم که دلستر، کوکا و سن ایچ همه از نوع خانواده. مرده که مسئول اونجا بود، مونده بود که عجب جانور هایی هستیم ما.


عجب شامی خوردیم، کوبیده، دیزی و کشک بادمجون

خلاصه همه غذا ها رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم. ولی نمی تونستیم بخوابیم. تا صبح من و پویا هر کدوم 3 بار دوش گرفتیم. مگه خوابمون می برد. از کله، گوش، پشت، از همه جامون حرارت بود که بیرون می اومد. آب خوردیم، آب روی خودمون ریختیم. خلاصه دیگه له شدیم تا صبح، تا 2 که بیدار بودیم رسما، بعد فکر کنم خوابیدیم تا 4. بعد 4 دوباره بیدار شدیم. یک دقیقه سردمون بود یک دقیقه گرممون بود. ولی واقعا روز بی نظیری بود.

صبح ساعت 6 از خواب بلند شدیم ولی باز خوابیدیم تا 7، بعد تا 8، بعد تا 9 و دیگه ساعت 9 و نیم بود که گفتم پویا پاشو بریم دیگه، تا صبحانه خوردیم و راه افتادیم ساعت 10 بود. خیلی باحال بود، صبح که برای سفارش صبحانه رفتیم. آقاهه نه اینکه دیشب مثل دیو غذا خوردیم، گفت صبحانه از همه چیز یک پرس بیارم. من و پویا زدیم زیر خنده.

ساعت 10 صبح شروع کردیم به پایین اومدن، 2 ساعت طول کشید تا رسیدیم به میدان سربند. روز خیلی خوبی بود. پویا وسط راه برگشت پیشنهاد کرد که پنجشنبه هم چنین کار خوبی رو انجام بدیم. بد فکری هم نبود.


عکس یادگاری با هتل اسون


اول مسیر هتل اسون به دربند


صبح رفتیم یک رستوران و یک چای و شکلات و نبات و لیموی حسابی خوردیم

امروز که داشتم این مطلب رو نوشتم، به پویا گفتم دیروز رو توصیف کن، اونم گفت "29 ساعت بدون اینترنت". خیلی باحال بود، منم گفتم توی این توصیفت خیلی کوتاه بود.

از نظر خودم این سفر از اون سفر های به یادموندنی بود. از صبح تا شب، از شب تا صبح و از صبح تا ظهر که رسیدیم پای اینترنت. فیس بوک، گوگل ریدر با 1000 تا مطلب و کلی آفلاین خیلی خوب بود. خیلی دوست داشتم.

فکر کنم یک سری خورده ریز هم مونده که باید فردا یا پس فردا اگه حال داشتم بنویسم. الان ساعت 6 بعد از ظهر، خیلی خسته هستم و دارم میرم خونه، بخوابم.

نوشته شده در  2009/7/21ساعت 18:5  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

داستان هفته پیش

( عصر ها در بام تهران )
والا هفته پیش اصلا هفته کوهنوردی برای من نبود. دوشنبه یکی از دوستام گولم زد، که نرو کوه، بیا ناهار مهمونی بازی کنیم. منم گفتم بشه، بعدشم صبح دوشنبه که تعطیل بود، زنگ زد و گفت کلید چی شده و چی نشده و برنامه باشه برای ساعت ۱ من زنگ می زنم. خلاصه هیچی تا ساعت ۶ بعد از ظهر، روز تعطیلی موندیم خونه. البته ساعت شش دیگه نتونستم صبر کنم، راه افتادم رفتم بام و ساعت ۱۰ شب برگشتم خونه.

هفته پیش در کل هفته خوبی بود. جدای دوشنبه که برنامه قله رفتن ما اون مدلی شد. یکشنبه، دوشنبه عصر، چهارشنبه و پنجشنبه، رفتم بام. یکی از پر بام ترین هفته های چند ماه اخیر بود.

جمعه هم که میشد فردای ۱۸ تیر، قرار شد برنامه داشته باشیم بریم قله که خدایا، خدایا، بازم نشد. این  یکی نیومد، اون یکی گفت من بیام اون یکی ناراحت میشه، اون یکی مامانش مهمونی داشت، یکی خودش قرار داشت، یکی هم که مرد بود رسما، اصلا نه زنگ زد و نه تلفن جواب داد. منم گفتم تنها میرم. شب رفتم کلی خرید کردم و لوازم جمع و جور کردم.

صبح، ساعت، ۵ زنگ زد، زنگ ساعت رو قطع کردم و گفتم که ۲ دقیقه دیگه از خواب پاشم و این ۲ دقیقه شد ۳ ساعت، وقتی پاشدم ساعت ۸ بود. وای کارد می زدی خونم در نمی اومد. گفتم برم، نرم و اعصاب ... شد و دیگه ... موند.

ولی خودمونیم ها، جمعه عصر هم رفتم بام. تا از اون جمعه تا این جمعه ۵ دفعه رفته.

نوشته شده در  2009/7/13ساعت 23:47  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

نیمی از گروه بعد از سه هفته

( جمعه ها در توچال )

از ساعت ۷ صبح شروع شد، وقتی من و آزاده نق نق زدیم، همین نق نق، کافی بود که یک روز حرفه ای  رو تبدیل کنه به یک روز فاجعه. آخه برای روز دوشنبه که تعطیل هستش، یک برنامه قله داریم، برای همین پیش خودمون گفتیم که چیز خاصی روز از دست نمی دیم اگه امروز مقداری تبلی کنیم. البته تنبلی  هم حد و حدودی داره، ما تنبل بازی ها مون هم زیاد ساده و آسون نیست. هراه با خطر، مسیر های سنگ نوردی و مسیر های که آزاده هرچی فوش بلده و بلد نیست رو به زبون میاره، خوب روی ۳۰ سانتیمتر باریکه راه رفتن، در یک ارتفاع ۱۰ تا ۲۰ متری روی صخره!!!


ساعت ۸.۵ صبح ایستگاه یک توچال قبل از حرکت

 
گله گوسفندان بالا شهری، این گوسفند ها و بز ها همه بچه های ولنجک بودن


نمایی زیبا از طبیعت سر سبز توچال


کمی جلو تر از عکس قبلی به نیزار های سبز رسیدیم، آدم اینجا یاد شمال ایران می افته


بازم عکس نیزار


خوبیه توچال اینه که هم کوه داری، هم رودخونه داری، هم نیزار داری و هم این منطقه که آدم یاد کویر می افته


محمد توکلی امروز کلی اذیتش کردیم


شایان شلیله (چشمک)


سوسمار، آفتاب پرست یا مارمولک گنده ؟؟؟

ایجا که به این سوسمار رسیدیم، واقعا خودمون هم مثل این سوسمار داشتیم چهار دست و پا بالا می رفتیم از سنگ ها، پنجشنبه عصری من رفتم برای کمی خرید، یک سری لوازم کمک ها اولیه کم داشتیم تهیه کردم، و مقداری خورده ریز برای کوه خریدم که بخشی از وسائلی که نداشتم یا خراب شده بود، تکمیل بشه.


بچه های کوه نورد در دور دست ها


چایی زغالی

 
آب جوش آوردیم و چایی خوردیم


وای این گل ها خیلی خوشکل بودن من دوستشون داشتم

بعد از اینکه از صخره ها بالا رفتیم، یک جای خیلی زیبا کنار رودخونه و زیر درخت پیدا کردیم و نشستیم. البته اول برنامه این بود که بعد از صبحانه بریم بالا، ولی به دلیل گ.....ی زیاد، همون جا موندیم، از ساعت ۱۱ صبح تا ۷ بعد از ظهر، خدا وکیلی خودم موندم که تو این همه ساعت چیا گفتیم، چه کارها که نکردیم، از همه تعریف کردیم، ۶۰ دقیقه به ارمغان و دوستش گیر دادیم، ۶۰ دقیقه از محمد اعتراف گرفتیم، ۶۰ دقیقه به من و دوستم گیر دادن، ۶۰ دقیقه برای آزاده روزه خوندیم و خلاصه نفهمیدیم که چی شد، ساعت شد ۸ شب.


ارمغان در بالای صخره ها


غروب خورشید بود، خیلی خوشکل بود


آزاده پایین صخره ها


بازم محمد


اینجا واقعا غروب خوش رنگی بود


آخر شب هم املت خوردیم و آش دوغ به همراه چای و نبات 

تو مسیر برگشت به دنبال اعتراض من به آدم های احمقی که کوه رو به کثافت کشیده بودن، و پیشنهاد آزاده، شروع کردیم به پاکسازی کوهستان از بطری ها، کنسرو ها مصرف شده و خراب کاری هایی که آدم های واقعا نفهم، در کوهستان انجام داده بودند. در اینجا هم باید به همه شما دوستداران طبیعت بگم، بجایی اینکه بشینین و دست روی دست بزارین و فقط کسی که از کار ها می کنه رو تشویق کنید، بهتر هستش که همه شما، وقتی دارین تو کوه بر می گردید، یک کیسه داشته باشید و آشغال های توی مسیر رو جمع کنید و در اولین ایستگاه بریزید تو سطل اشغال.

ساعت ۹.۵ شب با اتوبوس اومدیم پایین و در پارکینگ از هم خداحافظی کردیم تا جمعه بعد.

نوشته شده در  2009/7/4ساعت 10:19  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

تک و تنها کنار قله توچال

( جمعه ها در توچال )

دیروز خیلی باحال بود، پویا، محمد، شقایل، آزاده، نیکو، ارمغان همه با هم من رو پیچوندن رفتن میهمونی، منم صبح پاشودم تنها رفتم توچال. ساعت 7.5 توچال بودم، ساعت 9 صبح رسیدم ایستگاه 2 توچال. ساعت 11.5 ایستگاه 5 بودم، ساعت 2 هم رسیدم ایستگاه 7. یک مقداری رفتم بالا ولی دیگه نتونستم ادامه بدم و به قله نرسیدم، ولی خیلی نزدیم قله بودم با دست می شد بگیرمش.

آخه هوا شدید باد داشت و من هم لباس گرم اصلا نداشتم. بعدش هم چون تصمیم داشتم پیاده برگردم پایین، گفتم اگه برم قله و برگردم، حتما در برگشت به تاریکی بر می خورم. اومدن اول جاده به سمت ایستگاه 5 دراز کشیدم، چند تا اکیپ داشت میرفت پایین، زیاد خوشم نیومد، دیدم 2 تا پسر به نام های احسان و پیمان، در حا بررسی پایین رفتن هستن، اومدن از من راه پایین رفتن رو بپرسن که میشه رفت، چقدر تول میکشه، منم سریع گفتم، من خودم میخوام پیاده برم پایین، ولی تنهایی نمی تونم منتظر کسی هستم که با هم بریم پایین که تنها نباشم. اون 2 نفر خوشحال شدن، منم خوشحال شدم.

پایین که رسیدیم ساعت 7 شب بود. خیلی روز خوبی بود. من که خوشحال بودم، جای دوستای خوبم هم که امروز نتونسته بودن بیان خیلی خالی بود. 24 تا عکس هم گرفتم که پایین می تونین ببینین. روی بعضی از عکس ها توضیح نوشتم، بعضی از عکس ها هم توضیح پایین عکس هستش.

 
این عکس رو از نزدیکی ایستگاه ۲ گرفتم که قله توچال رونشون میده

 
این مسیر قبل از ایستگاه ۵ هستش، همیشه ما از جاده اصلی میریم ولی امروز من اکثر مسیر ها رو از مسیر ها غیر اصلی رفتم. چون خیلی آروم می رفتم مشکلی پیش نیومد.

 
تو ایستگاه ۵ حدودا ۱۰ دقیقه وایسادم، فقط یک اب میوه خوردم و یک بیسکوییت، البته ایستگاه ۲ هم کلا ۵ دقیقه نشد، خیلی سریع امروز حرکت کردم. این عکس بالای ایستگاه ۵ هستش. یک نمایی از شرق مسیر ایستگاه ۷

 
اینجا دیگه همه توضیحات نوشته شده، اینجا بالاتر از ایستگاه ۵ توچال هستش

 
این جا در حدود ۲۰۰ متر بالاتر از عکس قبلی هستش

 
اینجا دیگه خیلی بالا اومده بودم، تقریبا نزدیک شده بودیم به اول مسیر ایستگاه ۷ که میله میله هستش

 
نمایی از تله کابین ایستگاه ۵ به ۷

 
مسیر ایستگاه هفت اینطوری هستش که اول پیچ وا پیچ میای بالا، میرسی به یک قله یک کوه، ادامه مسیر شیب خیلی کمی داره ولی در تیر ماه هم همونطور که در عکس می بینید برف نشسته.

 
این عکس تو مسیر برگشت ایستگاه ۷ هستش از دره اسون

 
این عکس هم از مسیر ۵ به ۷ هستش

 
اینجا ایستگاه هفت توچال هستش، نمایی از پیست اسکی، هتل توچال و قله هایی که تو اون منطقه هستش

 
نمایی پشت قله توچال و پیست اسکی توچال

 
مسیر قله توچال، از اینجا ۳۰ تا ۴۵ دقیقه هستش

 
نمایی زیبا کوهستان توچال

 
آسمون ابری


نمایی از دره اسون و دربند - مسیر ایستگاه ۵ به ایستگاه ۲ 

 

 
۲ تا عکس از آسمون ابری و خیلی زیبای کوهستان

 
 
این ۲ تا عکس دقیقه یک نقطه گرفته شده، یکی آسمون رو نشون میده و یکی جاده رو نشون میده

 
  
۳ تا عکس از طبیعت زیبای کوهستان - کمی بالا تر از ایستگاه ۲ توچال

 
آخرین عکس - پایین تر از ایستگاه ۲ - مسیر ایستگاه ۲ به ایستگاه ۱

نوشته شده در  2009/6/27ساعت 11:39  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید

( جمعه ها در توچال )
این چند روزه اصلا اعصاب ندارم، اینترنت که قطع شده، بلاگفا که بالا نمیاد، خدا وکیلی این چه وضعیت ... هستش که داریم نمی دونم. هفته پیش هم که انتخابات بود و به دلیل فعالیت های انتخاباتی کوه نرفتم. هفته قبلش هم که کوه بودیم، به دلیل فعالیت های انتخاباتی نرسیدم وبلاگ رو به روز کنم. داستان ۲ هفته پیش رو بعدا می نویسم.

جمعه ساعت شش صبح از خواب پاشدم، یکی از بچه ها زنگ زده بود که بگه، امروز تولد دعوت شدن و نمی تونن بیان. بار و بندیل رو جمع کردم و رفتم سر قرار با محمد، محمد هم ۱ ساعت دیر تر رسید. البته وقتی که اومد گفت تو خودت ساعت ۶ صبح به من زنگ زدی و گفتی که قرار ۷.۵ هستش نه ۶.۵، راست یا دروغش رو نمی دونم.

رفتیم با تاکسی توچال، پویا هم که از روز قبلش گفته بود که دیر میاد، یک کمی در پارکینگ معطل پویا شدیم و یکی کمی تو رستوران قبل چشمه و یک کمی هم در رستوران چشمه تا پویا برسه، این آقا هم  که نگو، حالا انگار نه انگار که دیرش شده، تو راه با یک پسره دوست شده و بعد با ۲ تا دختر هم دوست شده، بعد دست اون ۲ تا دختر ها رو گذاشته تو دسته اون پسره و با ۱۲۰ دقیقه تاخیر رسیده به ما(چشمک).

منم که اعصاب ... از همون اول صبح، به محمد گفته بودم اگه مسیر غیر طبیعی نریم، تا عصری اعصابم همون طوری می مونه و خلاصه دیگه، ولی دم پویا گرم، خدا وکیلی شدید پایه ی کارای احمقانه هستش، راه های خطرناک، راه های جدید که سال تا سال آدم رد نمی شه، مثل خودمه. شدید دوسش دارم (بوس).

ولی این محمد، آی قور می زنه، آی قور میزنه. تک روی هم میکنه، وسط راه میگه بریم بالا، بعد قهر میکنه اگه نریم دنبالش، من و پویام کله خر هستیم، ولی نه دیگه اینقدر که مسیری که اصلا به نظر نمیاد میشه رفت رو بریم. خلاصه اینم گفتم بگم اینجا تو دلم مونده بود. پویام قر میزنه ها بعضی وقتا، ولی رو اعصاب نمیره، این محمد دیروز یک تیکه شدید و خیلی بد رفت رو اعصاب (ها ها ها).

خلاصه این ها رو گفتم به عنوان پیش مقدمه، سفر اصلی ما ساعت ۱۰ از رستوران چشمه شروع شد، مسیر رو حرکت کردیم به سمت غرب، به پیچ اول که رسیدیم، یک ۳ راهی هستش، راه اول از راست، مسیر اصلی ایستگاه ۲ هستش، راه دوم که را وسطی هستش، راه میان بر ایستگاه ۲ توچال هستش، و راه سوم که راه دست چپی هستش، (خنده) ما میگیم راه مخفی، مسیر قشنگه ها، ولی خوب خطر هم داره دیگه.

مسیر رو ادامه دادیم، بالا و پایین، رسیدیم به دره پایین ایستگاه ۲. اون جا یه درخت هستش، که یک میخ فرو رفته توش و اون میخ رو من دورش به نشانه من و دوستم، نخ بنفش پچیدم. زیر درخت هم یک چشمه هستش که میشه آب اون رو خورد. اینجام باز ۲ راهی میشه، راه مستقیم میره به سمت شمال و میرسه به یک آبشار و بعد یک غار و بعد یک صخره خطر ناک. و مسیر دوم که دست چپ هستش، میره به سمت درکه (یعنی غرب).


این اون درخت هستش که گفتم زیرش چشمه داره و من بهش نخ بستم

ما این مسیر رو ادامه دادیم، اول تو فکر من و پویا این بود که از وسط مسیر بریم درکه، ولی خوب. مسیر که می رفتیم خیلی جالب بود. خیلی قشنگ، خیلی خوشکل، مسیر از توی یک دره کوچک بود، و آب هم در وسط این دره جریان داشت، توی عکس ها زیبابی بی نظیرش قابل مشاهده است. آبی که بود، از یک چشمه بود. یک چشمه خیلی جوشان، چون وسط مسیر وقتی به چشمه رسیدیم، دیگه از اون بالا تر آب نبود. ولی حسابی سر سبز بود.


این دقیقا محل عکس قبلی هستش ولی به سمت جنوب رو نشون میده

 مسیر رو ادامه دادیم به بالا، یک تیکه از وسط نیزار های سر سبز رد شدیم، یک تیکه هایی هم صخره نوردی حسابی داشت. خلاصه خیلی لذت بردیم، به بالای کوه که رسیدیم، ایستگاه ۲ توچال و بخشی از مسیر ۲ به ۵ وقتی به سمت شرق نگاه می کردیم پیدا بود. وقتی هم که به غرب، البته منظورم پایین هستش نگاه می کردیم، مسیر درکه دیده میشد. خیلی جالب بود. از اینجا مسیر درکه خیلی نزدیک بود . دقیقا زیر پای ما بود، ولی شیب کوه و شیب دره که این قله و یال کوه رو درکه وصل می کرد خیلی زیاد بود.


عکس از دره که رفتیم بالا


شایان لواشکی توچالی


یادتونه گفتم یک چشمه بود که خیلی جوشان هم بود این اون چشمه هستش


بازم یادتونه گفتم از وسط نیزار رد شدیم این عکس نیزار


پویا رجامند وبزززی در وسط نیزار


محمد توکلی جابلاگی در وسط نیزار


اینم باز منم در وسط نیزار


کاملا معلومه که چقدر با عکس ها حال کردیم این محمد و پویا


گفته بودن به بالای کوه که رسیدیم ایستگاه ۲ توچال پیدا بود. اینم ایستگاه ۲ توچال

این هم چند تا عکس از طبیعت عالی و بی نظیر اون منطقه

این جا هم یک دوراهی بود. مسیر اول از سمت راست به بالا می رفت و مسیر دوم ، از یال دور می شود و در کمر کش کوه جلو میرفت، ما تصمیم گرفتیم، مسیر رو در کمر کش کوه ادامه بدیم و کم کم بریم پایین، از ادامه مسیر بی خبر بودیم. خیلی جلو رفتیم شاید در حدود ۷۰۰ متر، از روی کمر یک کوه رد شدیم و به کمرکش کوه بعدی رسیدیم، وایییی خدااااای من، چه صحنه باور نکردنی، چه قدر جالب بود. رسیده بودیم لب یک دره، و از اون جالب تر، این بود که ۴ تا شاهین خوشکل از فاصله ۲۰ متری ما، پر کشیدن و از شکاف کوه پرواز کنان بلند شدن و چرخیدن تو آسمان، ما رفته بودیم تو محدوده خطر، جایی که احتمال خیلی زیاد، سال تا سال کسی نمی یاد، اونجا واقعا طبیعت دست نخورده بود.


نمایی از مسیر درکه


توی ۲ تا عکس بالا شما می تونین مسیر درکه و شیب کوه رو ببینید


این مسیری که تا حدودی معلوم هستش مسیر بود که رفتیم جلو ولی بعد مجبور شدیم بخشی از مسیر رو برگردیم عقب چون رسیدیم به خونه شاهین ها و دیگه ترسناک بود اگه بخوایم بریم جلوتر

خیلی فکر کردیم، محمد رفت بالا، پویا هم نق نق می کرد و می گفت بریم پایین، منم اون وسط می گفتم پویا از کجا فقط به من راه نشون بده که بتونیم بریم پایین منم میام، خدا وکیلی پویا، درسته مثل من کله خره ولی خوب عقل هم داره. ولی محمد بی کله همین طوری داشت می رفت. اصلا بچه خطر حالیش نمیشه، بابا یکی نبود بگه تا همین جاشم کسی نمیاد، حالا شما بی خیال. (چشمک)

محمد هم وقتی دید ما نمی یایم برگشت، بخشی از مسیر رو رفتیم به عقب، چون واقعا راه برای رفتن نبود. شاید هم ما بلد نبودیم. به یک دره خیلی خوشکل رسیدیم که متاسفانه به دلیل خستگی شدید اصلا هیچ کدون از این دره عکس نگرفتیم، از پایین که بالا رو نگاه کردیم، مسیر همه سنگی بود. به نظر زیاد سخت نبود. اون بالا هم یک غار دیدیم و گفتیم برای نهار بریم اونجا. از این مسیر سنگی رفتیم بالا، خیلی سخت بود، به غار هم که رسیدیم، به پیشنهاد محمد که خیلی خوب بود، برای ناهار نموندیم، چون هوا خراب شده بود. رعد و برق شدید، بارش بارون هم شروع شده بود. مسیر رو از کنار غار رفتیم بالا و خدا رو شکر.


گفته بودم که من و پویا غار پیدا کردیم و می خواستیم بریم توی غار برای ناهار اینم اون غاز، اگه کمی دقت کنید در بالای بالای عکس غاز رو می بینید

وقتی از کنار غار بالا رفتیم، رسیدیم به ادامه همون دوراهی که از اول بالا نیومده بودیم، واااای بازم خدااا رو شکر، یک آقای بومی منطقه رو دیدم با ۲ تو خر، که داشت بار می کشید. خیلی خسته بودیم ولی ادامه دادیم مسیر رو و بعد از ۱۰ دقیقه پیاده روی ساعت اگر اشتباه نکنم ۲ بود. رسیدیم به جایی که من سال ها بود آرزو داشتم اونجا باشم. بعد از ایستگاه ۲ توچال، وقتی به سمت ایستگاه ۵  حرکت می کنیم. دست چپ، یک کوه هست، روی این کوه ۲ تا درخت وجود داره، یکی نزدیک به قله کوه و دومی نزدیک تر به جاده اصلی و پایین تر، من همیشه از مسیر اصلی این درخت ها رو که میدیم می گفتم خدایا میشه من یک روز برم اونجا. دیروز شده ولی و خیلی خوشحالم.


این کوه جلویی نه، اون پشتیه که پشتش دیگه کوه نیست، ما روی اون کوه بودیم

دیگه خلاصه خودمون بودیم و خودمون، چرت و پرت گفتیم شدید، پسرونه، از همه چیز و همه کس، خاطرات شمال تعریف کردیم برای هم. آتیش توپ هم پویا دریف کرد حالش رو بردیم، و تمام غذا ها رو روی آتیش طبیعی گرم کردیم، خدایی ذرت با مزه ذغال چه حالی داد به ما. کیف کردیم شدید.


عجب آتیش توپ و پر و پیمونی پویا ردیف کرد، من کلی حال کردم، هوا خیلی باد داشت و خیلی سر بود این آتیش به دادمون رسید و بعد همین آتیش بود که باد زد و ریخت روی تمام وسائلمون

دیگه از اینجا به بعد حرفای خصوصی زیاد زدیم، اعتراف های خصوصی هم کردیم (ها ها ها) ولی آخرش خدا یک حالی داد به ما، بعد از یک خواب حسابی، رفتیم کنار آتیش نشستیم که گرم بشیم، دیدم در عرض چند ثانیه طوفان شد، طوفان که میگم یعنی طوفان ها، شدید، یک باد گرفت اونقدر شدید که تمام آتیش رو پخش کرد، روی لوازم ما، برخی از وسائل هم آتیش گرفت ولی موفق شدیم که آتیش رو کنترل کنیم. خدا وکیلی روز خیلی جالبی بود، جای همه اون هایی که نیومدن هم حسابی خالی بود. به ما خیلی خوش گذشت اگر دوستان بودن که حتما بیشتر هم خوش میگذشت. وقتی که حرکت کردین به پایین ساعت ۶ بود.


رسیدم یه اون درخت آرزو های من، خیلی جالب بود، یک چشمه بود و یک آبگیر سنگی که آب چشمه جمع می شد توش


اون درخت ته ته رو می بینید تقریبا وسط عکس اومده ما زیر اون درخت بودیم


از همون جا که عکس قبلی رو گرفتم، یک عکس هم گرفتم از ایستگاه 2 توچال که مشخص باشه ما تو چه ارتفاعی بودیم دیروز


اون دور دورا، یک جاده پهم می بینید، اون جاده اصلی 2 به 5 هستش و این جاده که ماتوشیم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه


اینم پویا در حالت پا پیچ خورده


اینم منم، اینقدر هوا سرد شد هر چی لباس داشتم پوشیدم، به قول پویا خوبه ما با تمام امکانات میایم همیشه


یک منظره نزدیک ایستگاه 2 توچال دیدم خیلی قشنگه این گل های زرد


خدایی چه گل های خوشکلی هستن اینا، خر هرکی بکنشون


این عکس رو محمد از من و پویا گرفت خیلی این عکس رو دوست دارم خیلی زیاد

نوشته شده در  2009/6/20ساعت 13:37  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از توچال اومدم میرم توچال

( بدونه برنامه )
امروز ساعت ۸ صبح به همراه دو تا از دوستای خوبم محمد اسماعیلی و فرزاد دوود رفتم توچال، تا وسط های ایستگاه ۵ رفتیم، خدا و کیلی برای دفعه اول خیلی خوب بود.

خونه که رسیدم خوابیدم و بعد ناهار خوردم و الآن دارم آماده میشم، چون احتمال داره فردا که تعطیل هستش بازم برم کوه. امروز عکس ندارم، شرمنده، البته عکس گرفتم ها، ولی حال ندارم Uplode کنم.

مطالب قبلی وبلاگ رو حتما بخونید چون همیشه عکس زیاد دارم، توری تنطیم کردم که تو صفحه اول وبلاگ فقط یک پست نمایش داده بشه، چون تو ایران خیلی سنگین میشه با اینترنت Dialup کسی بخواهد 100 تا عکس رو تو یک صفحه کنار هم ببینه. ولی خیلی راحت می تونین با کلیک کردن بر روی عنوان های پایین، مطلب قبلی من رو هم بخونید.

نوشته شده در  2009/5/28ساعت 19:38  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازم رفتیم توچال

( جمعه ها در توچال )
من موندم اگه توچال نبود ما کجا میرفتیم. شاید بهتره که بگم من کجا می رفتم. والا نمی دونم، حتما یه جایی توی این اینترنت بودم.

هفته پیش، ازمغان، ایراد گرفت که چرا نوشته های من پر از غلط املایی هستش، گفتم والا، نمی دونم، چون همین غلط رو من واقعا بعضی وقت ها قلت، قلط، غلت و یا هر شکل دیگه می نویسم. اصولا برای من مهم نیست که دیکته کلمات چطوری باشه، از اول دبستان هم با این موضوع مشکل داشتم که چرا باید ۴ تا س و ۴ تا ز داشته باشیم. اینو گفتم که دیگه اشکال های املایی یا املائی من رو نگیرید. اطمینان دارم یک روز بالاخره (مثلا همین بالاخره، شما در عمل می نویسید بالا خره ولی می خونید بلخره)، این دانشمندان زبان فارسی به این نتیجه میرسند که چاره ای برای این مشکل پیدا کنند.

ما ساعت هشت صبح قرار داشتیم، ولی همه دیر رسیدن، محمد هم که یک کاری براش پیش اومد که نتونست بیاد، پویا هم ساعت ۹ در ایستگاه ۱ رسید به ما، امروز ۳ تا میهمان جدید داشتیم. مهدی، آتش و سعیده.

حرکت کردیم به سمت ایستگاه ۲، اونجا یک صبحانه خیلی خوب خوردیم، البته دیروز تولد یکی از دخترای گروه بود و ما براش تولد گرفتیم، یک کادوی کوچیک گرفتیم براش، و بعد از صبحانه کادوی بسه بندی شده در کیسه زباله رو دادیم بهش که خیلی خوشحال شد.

بعد گفتیم چه کار کنیم و چه کار نکنیم، آخه من خودم شب قبلش عروسی بودم و ساعت ۳ خوابیدم، برای همین خیلی خسته بودم، چند تا از بچه ها هم همین عقیده رو داشتن که این جمعه خیلی خسته هستیم. گفتیم یک کم بریم بالا، ولی خدا وکیلی من و آزاده با این همه خستگی گفتیم بریم ایستگاه پنج و بعد با تله برگردیم بایین و دیگه دیر دیر ۴ خونه باشیم.

یکی از مشکلاتی که دیروز توی کوه داشتیم، وجود چند تورلیدر بود. برای این موضوع از هفته آینده یک تصمیم دیکتاتور گونه می گیریم که این مشکل پیش نیاد، البته تقصیر همه بود، چون همه خسته بودیم گفتیم زود برگردیم ولی نشد که نشد. ساعت ۴ برگشتن همانا و ساعت ۸ شب رسیدن خونه همان،

تو ایستگاه ۲ رفتیم جلوی رستوران، اونجا چه جو باحالی داشت. همه شاد، همه خوشحال، پیر مردها همه روحیه بالا، بابا بزن و برقص. یکی اومد پول جمع کرد، ما مردیم از خنده.

"این عکی من رو یاد این پارک ها می ندازه که تا دوربین میره تو پارک همه دختر ها فرار می کنند"

"اینم آقای شاد و خوشحال"

"ها ها تا اومد مارو شکار کنه من شکارش کردم"

"نون بربری در ایستگاه ۲ توچال تازه دارم متوجه میشم که چرا همه ما رو نگاه می کردند"

"بابا تخم مرغ بابا گوجه فرنگی"

"اسم این عکس هستش سوپر استار در توچال"

"امغان بعد از دریافت کادو"

"خدا وکیلی پویا شکل مرد جیوه ای تو ترمیناتور نشده؟"

"اینجام من و پویا دنبال کرم زد آفتاب بودیم که صاحب مغازه اسپورت فروشی ایستگاه یک توچال ما رو مسخره کرد و فرستاد که بریم از دکه ی رو برو ی مغازه کرم زد آفتاب بگیریم. مرتیکیه د... م... ج... پ... ک...  هفته دیگه یک حالی بدم بهش. وقتی که رفتم و دهنشو سرویس کردم می فهمه که دیگه نباید من یکی رو اسکول کنه م... ."

مسیری که ما این هفته رفتیم جالب بود، بعد از ایستگاه ۲ توچال رفتیم بالا، به پیشنهاد یکی از تورلیدر های گروه قرار شد بریم از راه غیر اصلی، همین که رفتیم بالا، دوباره یکی از تولیدر ها گفت حالا از این یکی مسیر بریم، بعد رفتیم زیر آفتاب، کلی عکس گرفتیم و بعد گفتن که همین جا ناهار بخوریم، من گفتم بابا اصلا شوخی نکنین من که در هیچ صورت اینجا زیر نور مستقیم آفتاب چایی هم نمی خورم، بالاخره با پیشنهاد ارمغان و بر خلاف پیشنهاد من رفتیم دست راست، (به سمت ایستگاه هلی کوپتر)

گفتم هلی کوپتر، بعد از ناهار بود که دیدم یک هلی کوپتر داره با سرعت میاد به سمت جایی که ما نشسته بودیم، مثل فیلم های جنگی گفتم الآن ما رو با موشک میزنه. ولی نزد که نزد.

بعد که رسیدیم اونجا، روم به دیوار روم به دیوار دیدم دو نفر فقط به دلیل اینکه دوست داشتن آفتاب بگیرند، لباس هاشونو در آورده بودند. بعد که سکوت اون ۲ نفر رو خراب کردیم از یک شیب شدید تصمیم گرفتن که بریم پایین و برسیم به دشت لاله ها، حالا من ۱۰۰ دفعه گفتم که بابا، فصل لاله ها داره تموم میشه اگه اون دفعه اینجا ۱۰۰ تا لاله بود الآن ۵ تا لاله بیشتر نیست.

ولی هیچ کس به حرف من گوش نداد، اون دوست جدید ها هم، که هی به من می گفتند ما این مسیر رو بلدیم، ما اون مسیر رو بلدیم، خلاصه هی کلاس گذاشتن، ولی من هیچی نگفتم، تا این که رسیدیم به دشت لاله های آزاده و ارمغان، دیدیم که نه از لاله خبری هستش و نه از سایه.

با کلی بد بختی یک تیکه سایه پیدا کردیم، در حد ۳ تا کله، بعد قرار شد نوبتی کله هامون رو بزاریم تو سایه، من باز پیشنهاد دادم که بریم ادامه مسیر رو پایین، کنار اون درخت ها، همه گفتند واااای نه واااای نه، اون جا کلی از مسیر دور میشیم، حالا من هی گفتم بابا، من چند دفعه از این مسیر اومدم بالا، اصلا خطر ناک نیست و اصلا هم از مسیر دور نمیشیم. هیچ کس حرف من رو قبول نکرد، منم گفتم ببینم شما کوهنورد های حرفه ای چه تصمیمی میگیرین و منم گوش می دم.

خلاصه زدیم به خوردن غذا، امروز تا دلتون بخواد غذا داشتیم، اینقدر غذا داشتیم که آخرش مجبور شدیم یکی از کنسرو ها رو درسته برزیم دور. خلاصه امروز هم روز خوبی بود. کلی حرف زدیم، کلی شوخی کردیم، کلی پشت سر هم حرف زدیم، کلی برای هم دیگه حرف در آوردیم، بی دفاع تر از همه محمد بود که چون نبود، هرجی پشت سرش می گفتیم کسی نبود دفاع کنه.

روز خوبی بود، من که خیلی خوشحال شدم، آخرش هم در یک اقدام شدید، نیکو شروع کرد به تصور اینکه اگه فلانی بچه دار بشه چه شکلی میشه. (به دلیل پاره ای از مسائل از نوشتن ادامه مطلب شرمنده)

اگه نکته جدیدی یادم اومد حتما می نویسم.

"اینم یک عکس گروهی از کل گروه دیروز"

 

نوشته شده در  2009/5/16ساعت 14:5  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

جمعه بازم رفتیم دربند

( جمعه ها در توچال )
جمعه بازم رفتیم دربند، هم از دریند رفتیم بالا و هم از دریند برگشتیم پایین، من ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ با زنگ پویا از خواب پریدم، به پویا گفتم تو راهم ولی راستش تو خواب بودم.

جمعه من و پویا، دو تا دوست جدید داشتیم. حمید رضا علامه  و محمد رضا رضانیا. خلاصه با این دوستای جدید خیلی به من و پویا خوش گذشت. قراره بازم باهاشون بریم، ولی این دفعه شرط داریم که از دربند میریم ولی از توچال بر می گردیم.

کلی عکس گرفتیم اخه، دوستامون عکاس بودند و این عکس ها الآن همه تو فیس بوک هستش. برای دیدن عکس ها برین به پروفایل علیرضا و اونجا می تونین عکس های جالبی از روز جمعه ببینید. یک گروه از عکس ها اینجاست و یک گروه دیگه هم اینجاست.

برای روز جمعه آینده شاید یک برنامه سبک داشته باشیم. اگه دوست دارین بیاین به من خبر بدین، در جواب کامنت آقای ل.ق در نوشته قبلی هم باید بگم، من از روز چوب رد نمی شم. میرم اون پایین از روی سنگ ها می پرم. خوشحال میشم که شما رو در مسیر دیدیم آشنایی بدین.

نوشته شده در  2009/4/21ساعت 1:56  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

عجب جمعه توپی

( جمعه ها در توچال )
عجب جمعه توپی بود امروز، بین تمام عید دیدنی ها جیم زدم و رفتم بام، صبح که از خواب پاشدم، اول مامانم رو رسوندم خونه عموش، گفتم برم یک کار کوچک دارم، سریع رفتم توچال، وای چه حالی داد، بعدش دوباره رفتم دنبال مانم و رفتم یک عید دیدنی دیگه، و بعد خیلی سریع رفتیم یک عید دیدنی دیگه، بعد تا رسوندمشون به عید دیدنی چهارمی که باید شام هم اونجا می موندند، سریع دوباره جیم زدم رفتم بام.

نمی دونم به من می گن خول و چل یا می گن با حال  ولی خودم که با خودم خیلی حال کردم. امروز به قولی ترکوندم. ۲ دفعه رفتم بام در یک روز، وای وای

نوشته شده در  2009/3/27ساعت 21:8  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازم توچال نرفتم

( بدونه برنامه )
این پویا خیلی رفیق آدم خراب کنیه، همش میگه، وفاداری چیه، ولش کون این توچال لامسب رو. امروزم ما را برد کلک چال، همون کوه بالای پارک جمشیدیه، خدا وکیلی اصلا مثل توچال خودمون نیست. هم شلوغ، هم مسیر گلی، هم از برف خبری نیست. البته رو زمین، همش خاک و گل، ولی خدایی برف نازی بارید بالای کوه امروز.

امروز یک دوست جدید داشتیم به نام سعید، خدایی خیلی باحال بود، فکر کنم ۸۰ دفعه گفتیم سعید آروم، سیس، یک بارم باتوم مبارک را کرد تو دهن خانم عقبی، خانم وسط کوه جیق جیق، بلد نیستین کوه بیاین نیاین، حالا یکی نیست بگه خانون شما فاصله را باید از عقب رعایت کنید. نچسبونین به ما.

در کل روز خوبی بود، ۸ صبح رفتیم، ۶ شب پایین بودیم، ولی عجب ناهاری زدیم، جاتون خالی، لوبیا، تن، لوبیا پلو. من که دیگه رسیدم به ۷۹ کیلو، خدا وکیلی بابا ۱۲ کیلو کم کردم از آبان تاحالا.

جالب ترین بخشش اینجا بود که که داشتیم در مورد دستگاهی صحبت می کردیم که اگه بشه زمان را نگه داشت. من و پویا بیشتر نظرات کامپیوتری و اینترنتی داشتیم، ولی سیعد نظراتش خیلی باحال بود. مثلا می گفت اکه بتونه تو خیابون زمان رو نگه داره میره طرف دختر بعد ... و ... بعد ... و ... بعد ... و ... و بعد زمان را به حالب طبیعی بر میگردونه، خدا وکیلی خیلی پسر باحالی بود. حال کردم با طرز فکرش، من و پویا که از پایین تا بالا حرف کامپیوتر زدیم. ولی آخرش دیدیم بابا دنیا مثل اینکه به غیر از چت و اینترنت و سایت کارهایی دیگه هم میشه کرد.

ولی راستی سعید هم کارش با اینترنت وسایت هستش، کارش درسته، زده تو درآمد ۷ تا فروشگاه اینترنتی داره و پول درمیاره (پویا میگه) ولی خلاصه خیلی خوش گذشت. ولی بنده خدا اولین بار بود که کوه اومد، اونم با ما حرفه ای ها، بازم پویا میگه، سعید بد تر از ما بیشترین حرکت که انجام میده اینکه با سرعت موس کامپیوتر را تکون بده، بازم بد تر از ما D:

وای داشت یادم میرفت، فرامرز رو دیدم با دوستاش ، فرامرز دوست دوست منه، خیلی بچه خنده داریه، به نظر میاد معرف داره یعنی با معرفته هنوز نمی دونم. قرار شد هفته دیگه اون ها را دعوت کنیم توچال آخه این فرامرزه، فکر کنم از 4 سالگی هز جمعه میاد کلک چال، ولی اینم قرار شد توچالی بکنیمش.

عکس ها هم باشه برای فردا آلان حال عکس آپلود کردن ندارم.

نوشته شده در  2009/1/31ساعت 2:32  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

خیانت به توچال

( بدونه برنامه )
دیروز به توچال خیانت کردم، ساعت ۸ صبح با همانگی قبلی رفتیم کلک چال، ۳ تا خانم ۳ تا آقا که با من شدیم ۷ نفر، ۵ نفر کوه دیده بودیم ولی ۲ نفر زیاد در گیر و دار کوه نبودند. هوا سرد بود. وضعیت قله خراب بود یعنی برفی بود. رفتیم بالا که مسیر به ادامه بدیم به سمت ایستگاه ۵ توچال و یا دربند ولی نشد.

صبح دیر رفتیم بالا و شب هم دیر برگشتیم، اینقدر دیر که بخشی از مسیر را با چراغ آمدیم پایین، خیلی تاریک بود. ولی روز خوبی بود، هفته دیگه قرار این شد که ساعت ۵ بریم شیرپلا از اوسون یا ایستگاه ۵ برگردیم پایین.

۴ نفر از بچه های گروه در سالن انفی تاتر کلک چال

 

نمای غرب و خورسید از ایستگاه ۳ کلک چال

۱ . این نقطه یعنی ایستگاه ۲ توچال
۲ . این نقطه یعنی اولین قله در مسیر ایستگاه ۵ توچال
۳ فاصله بین کوه ها مسیر دربند است
۴ فاسله بین کوه ها مسیر گلاب دره

نوشته شده در  2008/11/29ساعت 8:48  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازسازی کوله پشتی و فردا توچال

( بدونه برنامه )
وای خیلی خوشحالم، فردا دارم می رم توچال. فکر کنم بعد از اون مشکلاتی که در آبان داشتم تا حالا نشد برای سفر به توچال اقدام کنم. چون در اوایل زمستان هم کوه نرفتم وقتی مشکلات رفع شد و هوا هم سرد شده بود، خیلی سخت بود که برای کوه برنامه ریزی کنم چون آمادگی جسمانی خوبی نداشتم. ولی فکر می کنم فردا آمادگی کاملی داشته باشم برای سفر به توچال اگر مشکل خاصی پیش نیاد احتمالا تا ایستگاه ۵ می ریم.

این چند وقت یک مشکل دیگه هم داشتم و اون خراب شدن کوله پشتی من بود. که البته امروز مادر گرامی با چند ترفند ساده کوله را راست و ریس کرد. یک کوله ۵۰ کیلویی خیلی خوب هم دیدم که در پست سیستم خنک کننده هم داره و احتمالا بعد از تعطیلات آن را خریداری کنم.

البته کوله پشتی اصلاح شده و به قولی ویرایش شده من هم دیگر مشکل خاصی نداره یک بند زشت داشت که آن بند پاره و زشت را برداشتیم بجاش یک کش باحال فرو کردیم تو درزش ، البته چون سر کش، سوزن بستیم که بتونیم از تو محل کش قبلی رد کنیم، احتمالا کوله پشتی نازنیم خیلی دردش اومده، امید وارم فردا به کوله پشتی من هم خوش بگذره و درد امشب را فراموش کنه

نوشته شده در  2008/3/22ساعت 22:29  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

باز هم نشد

( بدونه برنامه )
من چند روزی رمز ورود خود را فراموش کرده بودم. چند روز که نه 2 هفته برای همین درباره هفته پیش مطلب ننوشتم 2 هفته پیش رفتیم توچال با 2 تا از دوستان (هموم ها که کوه نورد نیستن) چون قول داده بودند که این هفته به ایستگاه 5 می آیند ما با خودمات بردیمشان ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم کثل هفته قبل بود. البته جای شکرش باقی بود که این هفته به چشمه رسیدیم. به دلیل مشکلات فنی تیم برگشتیم و ادامه جمعه را در لواسانات بودیم. متاسفانه حال یکی از دوستان خوب با خراب شد ولی در کل جمعه خوبی بود. جای شما خالی به اندازه 40 نفر 4 نفری غذا خوردیم. من فکر می کنم 6 کیلو اضافه وزن گرفتم

 

دسامبر 1, 2006 by webna انتقال از tochal.wordpress.com

نوشته شده در  2007/2/8ساعت 15:0  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •