تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از اینجا رفتم

( شب ها در بام تهران )

از اینجا رفتم به وبلاگ جدید آدرس
www.lavashak.com/tochal

آر.اس.اس فید هم آدرس جدیدش هستش
www.lavashak.com/tochal/rss.asp

لطفا اگه به وبلاگم لینک دادین یا آر.اس.اس اون رو اضافه کردن به نرم افزار آر.اس.اس ریدرتون تغییر بدین به آدرس فید جدید که بتونید جدید ترین مطالب من رو بخونید. من توی وبلاگ جدید هم هر هفته از داستان های کوهنوردی خودم می نویسم.

نوشته شده در  2009/8/31ساعت 12:34  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

یک سفر خردادی به توچال

( جمعه ها در توچال )
دیروز ساعت شش و نیم از خواب بیدار شدم، ساعت هفت و نیم هم پل گیشا بودم تا محمد بیاد، یکی از دوستان به نام شایان امیری هم قرار بود ساعت هفت خودش رو برسونه به بام، ولی نشد. امروز ارمغان و پویا نبودن، واقعا جاشون خالی بود.

هم خیلی باحالم، آخر هفته گذشته هم پنجشنبه رفتم توچال و هم جمعه، یعنی فکرش رو بکنید دیگه، چه قدر می تونم انرژی بگیرم، ولی شبش انرژی هام در رفتش، حالا ولش کنین زیاد مهم نیست.

خوب، ما آروم و آروم داشتیم می رفتیم بالا، که توجه من به صدای خنده چند تا دختر که دنبال ما می اومدند جلب شد، تا برگشتم دیدم شقایق با ۲ تا از دوستاش دارن میان بالا، منم که گفتم وااای شقایق یعنی من رو پی چوندی.

حالا مهم نبود که واقعا کی کی رو پی چونده، چون واقعا من دلیلی برای پیچوندن شقایق نداشتم و شقایق هم دلیل نداشت، مهم این بود که می دونیم کجا همدیگر رو می تونیم پیدا کنیم. فقط توی بام.

آروم و آروم رفتیم بالا، بعضی جاها شقایق و دوستاش از ما جلو زدن، بعضی جاها ما، بعضی جاها اومدن ما رو بپیچونن که پیچ نخوردیم، مثلا دم رستوران اول گفتن که ما وایسیم پایی بخریم، ماهم گفتیم وایمیسیم. بعد داشتیم فکر می کردیم که هدف پی چوندن ما بوده، ولی دیدم نه منظور این بود چه چایی لیپتون بخرن.


این عکس رو خیلی دوست دارم، اینجا تقریبا از زیر توفان اومدیم بیرون اون پشت می تونین ابر های سیاه و تو هم گره خورده رو ببینید ولی اینجا که ما بودیم افتاب بود، خیلی خوب.

خلاصه یک، استراحت کوتاه کردیم، تو رستوران چشمه و آروم آروم ساعت ۱۰ بود که رسیدیم به ایستگاه ۲ توچال، سک صبحانه به شدت کامل خوردیم، اگه اشتباه نکم ساعت ۱۱ بود که حرکت کردیم به ایستگاه ۵ توچال، توی مسیر رفت فقط جایی دوستان که امروز با ما نبودند خالی بود. و اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد.

ساعت ۲ بود که رسیدیم ایستگاه ۵، در یک کمین کوچک، موفق شدیم یک میز اشغال کنیم و شروع کنیم به خورد و خوراک، تو کل مسیر، هوا خیلی خوب بود، ابری و اصلا آفتابی نبود، نزدیک های ایستگاه ۵ که شدیم، دیدیم هوا آفتابی شده، به شدت سوران، ولی وفتی که بعد از ناهار از ایستگاه ۵ امدیم بیرون، دیدیم که واااای نه، هوای گرفته، ابری، رعد و برق و خلاصه، من که با هر صدای رعدی که می زد ۲ متر از جا می پریدم.


ساعت ۳ بود ولی واقعا اینقدر هوا ابری بود که اینطوری تاریک شده بود

روز خیلی خوبی بود، من که هر چی فوش بد بلد بودم به زمین و زمان دادم، اخه شدیدا از صدای رعد و برق می ترسم، فکرش رو بکنید یکی بخوره تو سر آمدم. برای خودم آهنگ گزاشتم و کله تکون می دادم، ولی اصلا جواب نمی داد. باد شدید هم می اومد، بارون، سیل، رگبار، تگرگ، شما فکر کنید تو ی ده دقیقه همه این اتفاق توی ده دقیقه افتاد. ما ما فرااااار، شروع کردیم به دویدن، ولی یک ۲۰۰ متر که دویدیم، دیدم اصلا تو مسیر جایی نیست که بتونیم زیرش قایم بشیم. برای همین گفتیم اصلا اشکال نداره خیس بشیم.

کم کم، هوا باز تر شد، رگبار نمی اومد، و هوا لطیف شده بود. مسیر رو آرم آرم اومدیم پایین، نزدیک های ایستگاه ۲ بودیم که تصمیم گرفتیم، از مسیر اصلی خارج بشیم، بخشی رو از وسط سبزه ها بیایم پایین و بخشی از مسیر رو هم شن اسکی کنیم.


این موج ها که می بینید، مه نیست رگبار هستش که داره می باره

به ایستگاه ۲ که رسیدیم، دیدیم تلع کابین بسته شه، نمی دونم چرا همه به من فوش دادن، من به خدا بی تقصیر بودم، آخه تو ایستگاه ۵ تصمیم گرفتیم از ۵ تا ۲ رو پیاده بیایم و بعد از ۲ تا ۱ رو با تله کابین تنها گناه من این بود که نگفتم ممکنه رسیدیم ۲، تله کابین تعطیل شده باشه، همین به خدا.

ولی روز خوبی بود. خیلی اتفاق های جالب افتاد، ولی یکی از خطرناک ترین اتفاق ها اونجا بود که نیکو رو باد برد، واقعا باد برد، باد خیلی شدید بود. و نیکو داشت جلو تر از ما حر کت می کرد، اونم لب پرتگاه، که من دیدم، نیکو نیست، اینقدر باد شدید بود که نیکو کوبوند زمین، تا این صحنه رو دیدم، چون تجربه داشتم که باد اینقدر میتونه شدید باشه ادم رو پرت کنه تو دره، و نیکو هم لب دره بود، سریع دویدم به سمت نیکو، تا به نیکو رسیدم خودم رو پرت کردم. کوله نیکو رو گرفتم، باد کمی آروم تر شده بود ولی من که نزدیک نیکو شدم، باد دوباره شدید شده بود. خلاصه باد خوابید و پا شدیم، البته می گم خوابید یعنی آروم شد، ۲۰ قدم نیومده بودیم، که دوباره باد اینقدر شدید وزید که هر ۲ تای ما خوردیم زمین، با وردتون میشه؟؟؟؟ فکر کنم ۱ دقیقه روی زمین بودیم تا باد آروم شد و تونستیم بیایم توی جاده.


اینجا آخرین کسی بود گه از نیکو داریم، در کمتر از یک ثانیه بود که نیکو به پرواز در اومد و من با نهایت سرعت خودم رو رسوندن بهش، اگه نرسیده بود این واقعا آخرین عکس نیکو بود.

البته این رو هم بگم که این باد شدید معمولا توی جاده اصلی نمیاد، اینجایی هم که نیکو رو باد کوبوند زمین، با مسیر اصلی فاصله ای حدود ۵۰ متر داشت، نیکو رفته بود اونجا طبیعت رو نگاه کنه که نزدیک بود به طبیعت پیوند بخوره.

ساعت ۸ شب ایستگاه یک توچال بودیم، این بود یک روز خوب، مسیر برگشت برای من خیلی حال داد، برای خودم جلو تر جرت می کردم و آهنگ هایی رو که دوست داشتم گوش می کردم.

این دو تا عکس هم عکس های اختتامیه این هفته

نوشته شده در  2009/5/30ساعت 9:6  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

ترکیدم از خنده امروز

( جمعه ها در توچال )

 وای که امروز چقدر خندیدم، هفته پیش که من و محمد جابلاگی، توی 4 ساعت رفتیم بالا و پیاده هم برگشتیم پایین من اینقدر انرژیم تموم نشده بود که امروز شد. آخه فقط بالا رفتن نبود که، فکر کنید به مدت 6 ساعت ای خندیدیم، آی خندیدیم.

 ساعت هفت و نیم رسیدم به محمد زیر پل گیشا، بعد 8 بود که دم در توچال بودیم، یی هو دیدم که یک دختر خندان داره از دور میاد، سریع حدس زدم که این خودشه، ای ول، نیکو هم اومد، دمش گرم. این نیکو یک آدم پایپر انرژی هستش، خدا وکیلی هایپر تر از نیکو ندیدم. از اون دور که داشت می اومد و می خندید.


"من خیلی شدید به آتشنشانی علاقه دارم، صبح که این آتش نشانی رو دیدم فهمیدم که امروز روز خوبی می تونه برای من باشه"

 خلاصه چند دقیقه بعد آزده و ارمغان رسیدم و بعد هم پویا، دمش گرم این هفته شرمنده کرده بود (دو نقطه دی) شروع کردیم به بالا رفتن، اول خیلی همه متشخص بودن، آخه ارمغان به آزادی و نیکو گفته بود که این شایان و پویا و محمد خیلی آدم های با ادبی هستند. (دروغ چرا تا هفته پیش که با این دار و دسته آشنا بشیم همین طوری بودیم) و جالب تر از همه این که من امروز تازه متوجه که ارمغان رو من از 3 سال پیش میشناسم. (تو این هوش، تو این مغز)

 خلاصه، این سه تا دختر رو امروز منفجر کردیم. نه رستوران ایستگاه اول، نه رستوران اول، نه رستوران چشمه، خلاصه املت رو نزاشتیم بخورن، آزاده که الکی گفتم مربا دارم با خودم و گفت تا هر ایستگاهی بگی میان بالا و افتاد جلو، ارمغانم که ماشالا، دیروز رفته بود منیریه، چوب و کوله و کلی خرید کرده بود (ولی جو گیر شده بود و در فلاکس آبی رو که خریده بود تو مغازه جا گذاشته بود).


"این پویاست و محمد از دست چپ به راست"

 رفتیم و رفتیم، امروز هوا شدید آفتابی بود و شدید تر از این که آفتابی بود، هوا باد داشت، بادی که آدم را از جا می کنند. خلاصه کم کم یخ من و پویا وبززز هم آب شد. البته دروغ چرا محمد انگار اصلا یخ نداشت که آب بشه (داستان داره اینجا نمی گم حتی لطفا برای فهمیدن موضوع ترای نکن)

 ولی خدا وکیلی خیلی خوب می اومدن بالا، من که کف کردم، ولی شدید نق می زد این نیکو، هنوز به ایستگاه دو نرسیده بودیم، شروع کرد به این که من ایستگاه پنج نمی یام، من باید ساعت چهار خونه باشم. ولی خدا وکیلی هم 5 اومد هم 5 رسید خونه (دو نقطه دی)



"این بچه های خوب در حال رد شدن از روی یخ"

 خوب، جونم براتون بگه، این نیکو که هم نق میزد و هم هایپر انرژی بود، یک دوربین حرفه ای داشت، بعد هم هی من رو دعوا می کرد که چرا اینطوری عکس می گیری، چرا اون طوری عکس می گیری. انگار که من اصلا دوربین Canon ندیده بودم.  ولی خدا وکیلی دوربین حرفه ای خیلی خوبه ها، هر چی عکس خواستیم، با دوربین نیکو گرفتیم و بعد قول داد که هیج عکسی رو حذف نکنه.



"پویا در حال آموزش موتور سواری به ارمغان"

 این نیکو یک عادت خیلی باحال داشت که روی من رو کم کرد، یک دفتر داشت، و توی این 8 ساعت که باهم بودیم، هر دفته که وایسادیم دفتر رو در آورد و هر اتفاقی که افتاده بود رو توی دفترش نوشت. دمش گرم. روی من بلاگ نویس رو کم کرده بود، حالا باید از هفته دیگه برم رو مغزش که بیاد این خاطراتش رو توی اینترنت بنویسه، خدا وکیلی حتی اگر بدون نام هم بنویسه، خیلی شدید بازدید این وبلاگ میره بالا،

 ازمغان و نیکو شدیدن در فرندفید فعال هستند و خدا وکیلی هر عکسی که می گرفتیم و هر حرفی که می زدیم رو با معیار چند تا لایک توی فرندفید می گیره، می سنجیدیم. ولی آزاده بنده خدا، اصلا در اینترنت و داستان انلاین بودن، نبود.

 ساعت ده و نیم، رسیده بودیم به ایستگاه دو توچال، من رفتیم پایین آب بگیرم، دیدم، به به، آقا همایون هم تشریف دارن امروز، خدا وکیلی یک تیکه خیلی بد به من انداخت، به من گفت شما برین بالا من سرعتم زیاده به شما میرسم. منم شدید از لحاظ روانی مورد ناراحتی قرار گرفتم. جالب تر از همه این که امروز آقا همایون با پدرش اومده بود، پدر آقا همایون حدود 80 سالش هستش، خدا وکیلی کف کردم دیدم آدم تو این سن و سال اینقدر میتونه شاد و سلامت باشه.

"آزاده و ارغوان در حال موتور سواری"

این نیکو، یک سری کار های بد هم انجام داد ولی از من قول گرفت که اینجا ننویسم، عجب صبحانه ای زدیم به قدر خدا خوش مزه، همه چیز داشتیم، چای، پنیر، بیسکوییت، نسکافه، آب میوه، خدا وکیلی به قول آقا همایون، شایان اومد با رستورانش (دو نقطه دی)

 یک خورده رو مغز نیکو کار کردیم که بیاد بالا و دمش گرم، اومد، کم کم شروع کردیم به بالا رفتن، البته تا اینجا که حدود 2 ساعت تو راه بودیم، من که ترکیدم از خنده، ولی خود شرمنده، به دلیل مسادل اخلاقی و برای جلوگیری از فیلترینگ این وبلاگ، امکان نوشته حرف هایی که باعث خنده میشد، نیستم ولی بدونید که خیلی خندیدیم.

 کم کم، رفتیم بالا و همین طور که میرفتیم، در زیر آفتاب یخ، من و پویا هی بیشتر و بیشتر باز شد. دیکه رسیدیم به بمب های انفجاری، و بمب های اتمی خنده، چند جا که من به قول معروف از خنده جر خوردم.

 توی راه، چند نفری رو دیدم که لاله های وحشی رو کنده بودن، شما فکر کنید یک آدم که خودش رو خیلی با شعور می دونه، بیاد تو طبیعت و لاله های وحشی به اون خوشکلی رو بکنه و بعد پرتاب کنه زمین، یا دسته کنه بیاره خونه ، بزاره تو گلدون. به نظر من این ادم ها اصلا فهم وشعور ندارن، با یک نفرشون داشت دعوام می شد که محمد که بابا بی خیال و جدا کرد. (می خواستم برم با چوب دستیم بزنم تو سرش). خلاصه مراقب باشین از هفته دیگه هر کسی رو ببینم که گل ها رو کنده فوش کش دار می دم. (به قول بر و بچ)

 رفتیم و رفتیم بالا، و همین طور خندیدیم، جای شما خیلی خالی بود، ولی اشتباه کردیم و آب زیاد بر نداشتیم، وسط را به بی آبی خوردیم، ولی یک اقای مهربان یک بطری آب به ما داد. از وسط راه کم البته خیلی رفته بودیم بالا، زدیم به بی راهه، البته این بیراهه، مسیر رو خیلی کوتاه میکنه و برخلاف بی راهه های دیگه، اصلا شیب نداره، ولی خوب، مسیر بسیار باریک و 4 یا 5 تیکه رو باید از روی برف و یخ رد شد.

 دیگه به نزیدکی های ایستگاه 5 رسیده بودیم، نیکو که داشت شهید می شد. ولی بقیه او کی بودن، البته واقعا همین که تا اینجا اومد شاکار بود، خیلی کار خفنی کرده بود. دیگه خیلی خندیده بودیم، دیگه من که داشتم می موردم به تمام معنی.

 رسیدیم به ایستگاه پنج، رفتیم و رستوران شایان و پویا رو پهن کردیم. بابا اینجا بود که من و پویا برای 20 تا 30 دقیقه شوکه شدیم، آی این نیکو خورد، ای این ارمغان خورد، آی این آزاده خورد، هی می خوردن و می گفتن که بازم می خوام، هی می خوردن و می گفتند که گشنمونه. وای که من می خندیدیم، بعد هزار ماشلا این ارمغان هم صدای خنده شدید داره، می خندید انگار سالن همه با هم می خندیدین.

 آخرش هم که نیکو همه کنسرو های من و پویا و محمد رو خورد، گفت وااااای شایان، گشنته؟ بعد از آزده گفت، شایان هیچی نخورده (دو نقطه دی) و نیکو پیشنهاد کرد که بره برام نیمرو بخره، ولی نخرید نا مرد. خلاصه، این محمد که رفته بود اون پشت و یواشکی هر می خورد، پویا هم هی، بگی نگی، یک ذره غذا رسید بهش، ولی من .... یک ذره دور نون مونده بود، و خدا آزاده رو نگه داره، خوب شد ته مونده پنیر صبحانه رو دور نریخت. من یه نون و پنیری خوردم.

 امروز یک شاهکار هم کردم، محمد جابلاگی شیر آورده بود، من شیر گرم کردم و بعد نسکافه ریختم توش، و بعد حالش رو بردیم، وای نسکافه داغ اونم با شیر، نهایت بود، خدا بود.

"اینم من در حالت به شدت سوخته"

وای امروز اینقدر اتفاق های باحال داشت، که هر چی بنویسم، تمومی نداره، شاید مجبور بشم، توی هفته یک مطلب دیگه در مورد امروز بنویسم، یکی از خنده دار ترین تیکه ها این بود که نیکو رفت روی برف ها، لیر خورد اومد، افتاد ساف روی من، آی این نامرد ها عکس گرفتند، آی این نامرد ها عکس گرفتند.

 امروز من به دلیل دوربین نیکو، کم عکس گرفتم، ولی خوب اگه بچه ها، توی فیس بوک عکس بزارن، من لینک می کنم.

 خدا وکیلی امروز خیلی خندیدم. و خیلی حرف هم برای گفتن دارم، حالا فردا یا پسر فردا، امروز پر خاطره بود برای من و هرچی فکر می کنم بازم یک تیکه یادم میاد که ننوشتم. پس حتما در مورد امروز منتظر مطلب دوم در چند روز آینده باشید.

پی نوشت : 43 تا عکس که با دوربین Canon EOS D40 نیکو گرفتیم رو هم می تونین در فیس بوک در آدرس http://www.facebook.com/album.php?aid=2006916&id=1612788027 ببینید.

نوشته شده در  2009/5/8ساعت 23:28  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

عجب سفری بود امروز

( جمعه ها در توچال )

صبح ساعت شش بود، که تلفن زنگ خورد، دیدم محمد پشت خط هستش، کف کردم، در یک لحظه فکر کردم ساعت از ۸ گذشته و من نرسیدم سر قرار، بعد دیدم نه بابا داداش ما خیلی باحاله، ساعت ۶ زنگ زده که هفت بریم، گفتم نه به چند نفر گفتم که برنامه ساعت ۸ هستش و احتمال داره که بیان.

بعد اومدم تو اینترنت، و یک چند تا چت کردم، توی فیس بوک هم نوشتم "الان که اینو مینویسم همه خابین ولی وقتی که شما از خواببیدار بشین ما احتمالا ایستگاه 5 توچال هستیم خیلی تنبلین که گرفتین تو این هوای به این خوبی خوابیدین"و بعد آب جوش آوردم و لباس پوشیدم و از خونه رفتم بیرون.  با محمد زیر پل گیشا قرار داشتیم و بعد در نبود پویا تنبل (اینقدر می نویسم تنبل که از خجالت آب بشه و همیشه بیاد) رفتیم به توچال.

دیروز توی فیس بوک نوشته بودم "برنامه پیشنهادی برای فردا ساعت 5 صبح حرکت از بام تهران، صبحانه ایستگاه 2 و بعد حرکت به ایستگاه 5، ادامه ب مسیر به ایستگاه 7 و سپس صهود به قله توچال. بعد هم برگشت به ایستگاه 7 و در پایان ایستگاه 1 با تله کابین" بعد یک خانیم به نام ارمغان که ۵ هفته هستش که کوهنورد شده، ولی به دلیل سرعت بالای خودش و دوستش، که اسمش رو یادم رفت، ولی خیلی بانمک بود. هر هفته میرن توچال. ساعت ۸ صبح دم در ورودی و جلوی ۲۰ نفر آدم و ۶ تا پولیس، سرشو از پنجره ماشین تا کمر میاره بیرون و داد میزنه "آلآن ساعت پنجه ؟؟؟"

خلاصه منم دیدم وای وضعیت خرابه و لو رفتیم، سریع با محمد جیم زدیم. ولی در وسط راه آسفالت مچ ما رو این ۲ تا کوهنورد جوان گرفتند. خلاصه یه کم خندیدیم و رفتیم بالا، تا رسیدیم به ایستگاه اول دیدم، نه بابا این دوستای جدید، از این جا بالاتر نمی یان، رفتن تو رستوران که نیمرو بخوریم و گفتند که اون بالا نیمروش خوب نیست.

نکته : من که این همه سال میرم توچال نمی دونم کدوم رستوران نیمروش خوبه و کدوم بد.

خلاصه، من و محمد دیدیم که بابا شانس نداریم، این دو تا هم کوهنورد بشو نیستن. ادامه دادیم مسیر رو به ایستگاه ۲ توچال، ایستگاه ۲ که رسیدیم حدودا ساعت ۱۰ بود، رفتیم سراغ صبحونه و ... . نکته جالب امروز تموم کردن یک شیر ۱ لیتری توسط من و محمد بود. و سریع جمع و جور کردیم برای ایستگاه ۵، اول جو داشتیم که امروز ایستگاه ۷ هم بریم ولی نشد.

کم کم ، هوا ابری شد، ولی آفتاب، ابر های سیاه، ابر های سفید و آسمون آبی، روی زمین هم برف بود و هم رودخونه راه افتاده بود. من که به این شرایط میگم بهشت، شما چقدر حال می کنید و لذت می برین رو من نمی دونم. سرعت ما امروز خوب بود، سریع می رفتیم و کلی حال می کردیم برای خودمون، موسیقی گوش می کردیم از رپ تا سنتی، از ساسی مانکن تا شجریان.


در حال خستگی در کردن


این عکس هم برای اینکه با طبیعت منطقه بیشتر آشنا بشین و دقت کنید به بارش برف و شدت بارش برف در چند روز گذشته


این عکس به همان دلیل عکس قبلی

رسیدیم ایستگاه ۵، خیلی باحال بود هوا، داغ، سرد، آفتابی همراه با مه، من تاحالا ندیده بودم، هوا همه چیز داشت امروز، نمونه ای تکمیل شده از تمام هوا های ممکن در توچال بود. آخرش هم که سیل اومد سرمون


داشته باشین مه رو اون بالا و برف روی زمین رو، انگار نه انگار که اردیبهشت هستش، من این مدل هوا رو خیلی دوست دارم.

ناهار خیلی خوب خوردیم، لوبیا و قارچ و به یاد پویا هم من کنسرو ذرت خریدم که با سس سفید بخوریم. همین درگیر خوردن ناهار بودیم که آقا همایون هم از راه رسید، خیلی باحاله این همایون، هر روز صبح حلیم می خوره میاد توچال بعد به من میگه این شایان با رستورانش باز اومد.

نترسین، شب نشده ساعت ۳ هستش، فقط هوا داره خراب میشه عکس پایینی هم در خصوص خراب شدن هوا بعد از ناهار هستش.

این یکی عکس هم خوبه ، تو مسیر که پایین می اومدیم گرفتم از ایستگاه ۵

به جان خودم شب نیست، البته نترسید لطفا اینقدر هم سیاه نبود. تو عکس خیلی سیاه افتاده ولی آسمون پر بود از ابر های سیان و طوسی

فکر کنم که خیلی شانس آوردیم، هوا یک کمی باز شد. ابر ها کنار رفتند و ما از یک مسیر جدید برگشتیم پایین، برای اولین بار من تمام مسیر توچال را از مسیر ها غیر اصلی اومدم پایین، کلی سنگ نوردی، کلی شن اسکی و خلاصه عجب حالی داد.

همین طوری تمام مسیر رو اومدیم پایین، بدون ایست و از مسیر ها با شیب زیاد و البته همه مسیر برگشت برخلاف مسیر رفت تماما مسیر غیر اصلی و راه های میان بر بود، حتی بعضی وقت ها، مسیر ها میان بر رو هم از میان برش اومدیم پایین.

تو رستوران چشمه اگه گفتید کیا رو دیدیم، ارمغان و دوستش، حال کردم خدا وکیلی از ساعت ۷ صبح تا ساعت ۵ بعد از ظهر رسیده بودن چشمه یعنی ۴۰۰ متر اومدن بالا. یعنی قبل از ایستگاه ۲. راست یا دروغ رو نمی دونم ولی به ما گفتند که بعد از خوردن اولین املت تو ایستگاه یک، تک تک، تو تمام رستوران ها خوراکی خوردند و بعد رفتن به ایستگاه ۲ و بعد حتی یک مقدار بالاتر (تا اونجا که لاله داره) خوب البته زیاد از ایستگاه ۲ بالا تر نیست ولی خود خوب بود. اگه منم تو ۴ تا رستوران املت، عدسی، آش و ... می خوردم تا ایستگاه ۲ هم نمی تونستم برم.

مسیر ایستگاه ۲ توچال و لاله های وحشی

خلاصه امروز خیلی خوب بود، از چشمه هم تا پایین با ارمغان و دوستش اومدیم، و این ۲ تا کوهنورد جوان لطف کردن و من و محمد رو هم تا یک مسیری رسوندند. خیلی حال داد و قرار شد هفته بعد قول بدن که با ما تا ایستگاه ۵ بیان.


گردن سوخته محمد. البته صورت منم همین طوری گل گل قرمر شده


اشغال های مردم بی فرهنگ و ... و ... و ... 
این همه جمع کردیم بازم ۱٪ آشغال های موجود در مسیر ایستگاه ۲ تا ۵ نبود.

یک خانم و آقایی هم به ما که رسیدن و گفتند که از دور به نظر نمی اومد که آشغال دزد باشین، (کلی خندیدیم) بعدش هم تشکر کردن که مشغول جمع کردن آشغال ها هستیم.


اینم برای ثابت کردن این موضوع که آخرین نفر هایی بودیم از توچال اومدیم بیرون

نوشته شده در  2009/5/1ساعت 21:4  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازم بدون عکس

( جمعه ها در توچال )
امروز با یک دوست خوب به نام محمد توکلی رفتیم توچال، این پویای تنبل بازم نیومد (چشمک) خیلی تنبل شده خدا وکیلی، اصلا باید از تیم اخراجش کنیم (نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار).

این محمد رو یک چیزی در حدود ۲۵ دقیقه سر قرار کاشتم، خدا وکیلی هیچ چیزی هم به من نگفت. (دمش گرم). ولی با ۱۲ تا از دوستاش آمده بود. البته با پسر عمو یا پسر داییش و دوستایه اونا. بابا دمشون گرم ساعت ۶ صبح از کرج راه افتادن اومدن تهران که بریم توچال (قابل توجه تهرانی های تنبل ، به غیر از پویا)

بابا ولی خیلی سریع بودند، ما همیشه ۵ ساعت یا ۶ ساعت تو راه بودیم برای ایستگاه ۵، آروم آروم می رفتیم، ۲ بار وامیستادیم، ولی اینامن رو یا این وضعیت خطرناک، تو ۴ ساعت بردند ایستگاه پنج.

دمشون گرم که هیچی هم نیاورده بودند. حدود ۷ نفر تو ایستگاه ۲ وایسادند و بالا نیومدند. البته بعدا که ما رسیدیم پنج دیدیم که با تله اومدن بالا (تنبل ها). ولی خدایی خیلی سریع بودن. ایستگاه ۵ که رسیدیم اینا که ناهار نداشتن، برای همین رفتیم رستوران، بعد جوجه کباب سفارش دادن، نفری ۱۴ تومان فکر کنم. کلا ۱۲ نفر آدم ۱۳۰ هزار تومان پول ناهار دادن. ولی خوب دیگه برای برگشت با تله کابین کسی پول نداشت. برای همین پیاده برگشتیم.

کلی تو مسیر پایین اومدن حال کردیم، از یک راهی اومدیم که خیلی یخی بود. یک از بچه ها به دلیل کفشش، مشکل داشت برای راه رفتن روی یخ، البته بیشتر ترسید، چون روی یک لبه ۲۵ سانتی راه می رفتیم که یک دره ای بود با عمل ۲۰۰ متر .

خلاصه من باتوم دادم به این دوستمون که اسمشم یادم رفته، و ۳ تا پسر باحال هم دیدم که یکی از اون ها وقتی دید من دارم از تو کوله یخ شکن در میارم گفت یخ شکن من دم دسته، و از یخ شکن اون استفاده کردیم، بستیم به پای دوست جدیدمون و بالا خره به کلی گرفتاری، و بخند و بترس، رسیدیم پایین.

امروز اتفاق های جالب زیاد افتاد و من و محمد هم کلی گپ  تخصصی با موضوع فناوری اطلاعات زدیم. روز خوبی بود. جای تمام شما که نیومدید خالی بود.

هفته دیگه یک برنامه سخت در ذهنم هست. یک مسیر جدید از انتهای خیابون ولنجک، اگه پایه بودید که در این مسیر با ما همراه باشید به من اطلاع بدین، کفش مناسب، لباس گرم، کلاه، آب جوش، لیوان، قاشوق، آب خوردن و خوراکی اگه همراه نداشته باشین، همون پایین میگم که برگردید، چون مسیر جدیده و باید برای هر وضعیتی اماده باشیم، البته اگه هوا خراب باشه به دلیل جدید بودن مسیر ممکنه، از همون مسیر اصلی بریم، ولی احتمالش کمه.

یک درخواست هم دارم، برقراری ارتباط با دوستان کوه نورد برای من اهمیت ویژه داره، پس لطفا وقتی نظر می نویسید، حتما ایمیل خودتونم بنویسید که من بتونم با شما ارتباط برقرار کنم. سیریش که نمی شم بهتون، فقط گرفتن ایمیل برای تبادل اطلاعات در مورد مسیر هاست و اینکه، در صورتی که از سفر های گروهی هم لذت می برید با هم قرار بزاریم.

البته این توضیح هم بدم، سفر گروهی به غیر از مسیر های جدید و سخت که نیاز داره همه در کنار هم باشند. در مسیر اصلی ، فقط میتونه هماهنگی برای شروع حرکت، خوردن صبحانه در ایستگاه ۲ و ناهار در ایستگاه ۵ باشه، در طول مسیر من شخصا دوست ندارم همه مثل قطار دنبال هم باشیم. پس اون کوه نورد هایی هم که استقلال عمل و تنها بودن در طول مسیر رو دوست دارند هم می تونن با این شیوه درکنار ما باشند.

نوشته شده در  2009/4/25ساعت 2:28  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی

( جمعه ها در توچال )
امروز جمعه، من و پویا، بعد از ۵ هفته پیچاندن های پویا، بالاخره رفتیم کوه، تصمیم داشتیم بریم دربند و این کار رو هم کردیم، قرار شد که مثل بچه های خوب، از مسیر اوسون بریم بالا، که کمی ساده تر هم هست. و این کار رو هم کردیم.

البته، راه ادم مثل بچه های آدم که نه، از اول اول مسیر، یعنی زیر مجسمه همه رفتن بالا، ما رفتیم دست چپ، عکس بالا هم در ادامه مسیر گرفته شده و فکر می کنم کمتر کسی از این مسیر بره بالا، برای همین عکس از تلسی ایجی که من گرفتم را احتمالا خیلی ها ندیدند.

این عکس هم از اول مسیر گرفتم، که شما ببینید دربند چه قدر قشنگ هستش، بازم این منظره رو خیلی از مردم نمی بینند چون از این مسیر کوهپیمایی نمی کنند.

وسط های مسیر بودیم، بعد از اونجا که مسیر که ما اومده بودیم با مسیری که همه رفته بودند یکی شده بود. یک نوشته دیدم "هتل اوسون ->" گفتم پویا بپر بریم، ادامه دادیم مسیر را و رسیدیم به یک بریدگی، از شانس بد من نمی دونم در همین میانه کدام مسیر رو اشتباه رفته بودیم که افتادیم تو بیراهه، و بعد از طی یک مسیر نه خیلی آسون، رسیدیم به جاده اصلی، که نمی دونستیم از کجا شروع شده. و بعد رسیدیم به یک دوراهی، راه "انسان رو" و راه "من و پویا رو" این اصطلاح یعنی اینکه بازم تصمیم گرفتیم از جاده اصلی خارج بشیم.

کنار راه اصلی که به هتل می رفت، ۳ تا آبشار خوشکل بود. پوپا گفت بریم پایین بعد از اون پایین، از اونجا بریم اونجا بعد از پشت اون آبشار بریم اونجا و بعد ادامه بدیم بریم بالا. به همین سادگی. ما هم رفتیم.

البته نه به همین سادگی که من چند تا خط قرمز کشیدم. کشیدن این خط ها ۱ دقیقه هم طول نکشید، ولی ما ۶ ساعت در راه بودیم، مثلا ۳۰ دقیقه فقط طول کشید از یک شیب ۶۰ درجه بریم بالا، که کلی گلی هم بود، و اگه ۴۰ سانتیمتر بالا می رفتیم، توی گل ها لیز می خوردیم و ۳۰ سانتیمتر می اومدیم پایین.

تو عکس بالا گفتم که رفتیم پایین از آبشار و ادامه مسیر را دادیم، ولی همین از آبشار پایین رفتن و ادامه مسیر کار ساده ای نبود. مجبور شدیم که از روی یک تنه درخت بریم اون ور رودخونه، اونم در ارتفاع ۲ متری، و البته یک دره در فاصله ۳ متری، البته وقتی پویا داشت رد می شد از روی این تنه درخت، باد شدیدی وزید و افتاد، البته تو رودخونه نه، یک لنگه پا این ور و یک لنگ پا اونور. پسر ها خیلی دقیق متوجه می شن که اگه آدم بیفته توی آب خیلی بهتر از اینکه این مدلی بشه. البته پویا بعد از چند دقیقه با حال عادی برگشت و مسیر رو ادامه دادیم.


پویا در حال رد شدن از روی چوب

 این عکس پایینی هم انتخاب کردن برای اینکه متوجه بشید که از چه شیبی بالا رفتیم. اون نقطه قرمز که می بینید توی عکس، تقریبا همون آبشاری است که از روش رد شدیم.

من که رسیدم بالا، دیدم پویا وایساده هر هر می خنده میگه انگار داشتی از دیوار راست می اومدی بالا. پسر پررو، انگار وقتی از روی تنه درخت رد می شد من بهش گفتم داری مثل چی از رو تنه درخت رد میشی. راستی یادم رفت که بگم، من از روی تنه درخت رد نشدم بلکه گفتم خیش شدن تو هوای سرد خیلی بهتر از رد شدن از روی تنه درخت هستش و فکر کردن بهتره که از توی رودخونه رد بشم. و این کار رو کردن، البته به خاطر کفشی که پام بود، جورابم خیش نشد.


هتل اوسون و مسیری که همه انسان های فرهیخه از اون حرکت می کنند

این عکس پویا رو هم داشته باشید تا بدونید که از چه مسیری باید می رفتیم بالا. خدا نصیب نکنه، البته خدا بنده خدا، تقصیر نداره، این همه تابلو زده بودند که هتل اوسون از این طرف نیست. ولی من و پویا سعی می کردیم که نبینیم و به راه خودمون ادامه بدیم.

تا اینجای مسیر، تیکه اول تا آبشار ها ساده بود. بعد از آبشار ها هم خیلی سخت بود، بعد ۵ دقیقه مسیر خیلی ساده بود، البته در این ۵ دقیقه به اندازه ۲ ساعت قبل راه رفتیم. بعد دوباره مسیر خراب شد. خیلی خراب شد. حرکت از کنار دره ای با عمق بیش از ۳۰ متر، و رد شدن از روی بهمن ها، برفی های شل شده، مثل یخدربهشت به عمق بیش از ۲ متر (احتمالا) و سنگ و گل نوردی. رسیدیم به این بهشت.


یک دشت از سبزه، همراه با برف، گل های زرد کوچیک روی چمن، البته گل های بنش هم، کم و بیش دیده می شد. طبیعت بی نظیر و بکر این منطقه، فقط و فقط به دلیل، سختی اول مسیر هستش و اینکه افراد کمی پاشون به اینجا میرسه و معمولا کسی که به اینجا میاد دیگه هوای این طبیعت رو داره.

اینم من و پویا در حال موتور سواری در کوه، البته قابل توجه علاقه مندان به محیط زیست، این موتور ها برای نجات هستند، و به طور کلی چون زیاد حرکت نمی کنند، باعث آلودگی هوا هم نمی شوند.


خوب دیگه کافیه، برای اینکه این منطقه لو نره، و این که همه متوجه بشوند که ما از کجا سر در آوردیم، از گفتن نقشه ادامه مسیر من شرمنده. ولی اگه دوست دارین که این مسیر رو تجربه کنید، من و پویا حاضریم که شما رو به این بهشت کوچک ببریم.

عکس های خیلی زیادی هم در موقع برگشت گرفتیم. من قصد داشتم عکس هایی رو که با تله کابین گرفته بودیم و نشان دهنده بخشی از مسیری بود که ما طی کرده بودیم را در کنار عکس های بالا قرار بدم،  ولی دیدم واقعا امکانش از لحاظ فنی نیست. شرمنده خلاصه.

من همیشه وقتی با تله کابین از اون بالا پاین رو نگاه می کردم با خودم می گفت "هیچ دیوانه ای از این مسیر نمی یاد بالا، چقدر مسیر خوشکلیه" دور از جون پویا ولی امروز ما این کار رو کردیم.

حرف های گفتنی از امروز زیاد دارم، شاید فردا بازم یک مطلب در مورد امروز نوشتم. ولی الان واقعا خسته شدم و همه جام درد می کنه.

پی نوشت : راستی در بخش مدیریت وبلاگ تعداد نوشته ها در صفحه اصلی رو از ۱۰ به ۳ تغییر دادم، پس حتما از توی آرشیو زمانی و آرشیو موضوعی به دنبال داستان های قدیمی من در سفر ها و کوهنوردی های توچال بگردید.

نوشته شده در  2009/4/10ساعت 21:3  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم

( سفر به ایستگاه 5 )

دیروز با پویا تصمیم گرفتیم یک کوه آدمونه بریم که سبک باشه و هم یک تنوع، تصمیم این بود که به توچال خیانت کنیم و بریم درکه، درکه هم که من قبلا 3 یا 4 دفعه رفته بودم، خلاصه با توجه به وضعیت اول درکه، این تو ذهن ما بود که این مسیر مثل سیزده برد رفتن می مونه و خیلی سوسولی است. برای همین اصلا به کسی خبر ندادیم، چون فکر می کردیم که ساعت 11 یا 12 برمی گریدم خونه.

خلاصه برای اولین بار من 4 دقیقه مونده به 8 رسیدم میدان اصلی درکه. شروع کردیم به بالا رفتن و حرف بی خودی زدن. که بابا اینم شد کوه، انگار عروسی دارند میرن، این آقاه رو نگاه، اون خانوم را نگاه، این سوسول با این شوار چرا اومده و خلاصه حال کردیم برای خودمون با اولین تجربه کوه نوردی سوسولی.

البته ناگفته نباشه، همونطور که در عکس بالا کاملا قابل مشاهده است، حرکت در کنار رودخانه و یک طبیعت خیلی زیبا، و البته بدون شیب با یک حرکت ملایم در دره درکه، محیط را بسیار هنری کرده بود. البته چون هوا سرد شده، خبری از نقاش و شاعر و گل و بلبل فروش در طول مسیر نبود. همین بود که باعث شد، کم کم جو کوه نوردی بر ما حاکم بشه.

ما که تصمیم داشتیم یک کوه نوردی ساده داشته باشیم، اولین جا که مسیر خیلی باحال بود -انگار جاده جالوس بود- رفتیم کنار رودخانه نشستیم. هر چه بود خوردیم، پنیر، عسل، چای، شیر، آب میوه و خلاصه دیگه. بعد هم گفتیم بگیریم بخوابیم، یک چرت حسابی زدیم و وسائل رو جمع کردیم که مثل بچه های خوب ساعت 12 خوبه باشیم. اما .....

 

جو گرفت، -آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره- دیدیم که بابا اینجا چرا همه لباس های خفن دارن. گفتیم ما هم بریم. یک کمی که رفتیم جلو، دیدیم نه بابا، این تو بمیری از اون تو مبیری ها نیست. این درکه هم مسیر های باحالی داره. شیب و واپیچ، بالا و پایین، سرد و آفتابی و یخ و برف، تنها چیز هایی بودند که نتونستیم دوام بیاریم و زدیم تو کار بستن یخشکن. حالا نیست اینجا همه سوسولی میان، یکی می گفت، بزارین کمک کنم، یکی دیگه می گفت، یخش شکن می بندین کمرتون درد نگیره و ...

 

این عکس و عکس پایینی نشون دهنده این است که فقط اسم درکه بد در رفته، بابا مسیر خیلی به مسیر شیرپلا -دربند- شبیه بود و ما هم ساعت را فراموش کردیم. رفتیم بالا

 

اگه در این عکس دقت کنید متوجه شیب میشید. که این مسیر هم شیب داره، خلاصه من که خیلی حال کردم. گفتیم میریم پناهگاه پلنگ چال -البته در این دوره زمونه کلاغ هم پیدا نمیشه تو کوه چه برسه به پلنگ- و بعد بر می گردیم.

 

یک گوشه از طبیعت بی نظیر درکه در زمستان

 

اینم پویا و در پشت پویا داشته باشید شیب رو، ما هم که دیوانه شیب. خلاصه رفتیم بالا، رفتیم پناهگاه، در پناهگاه دیدیم چند نفری هستند که میرن ایستگاه پنج. منم که دیوانه توچال، گفتم بریم، گفتم نریم، پرسون پرسون که چقدر راه هستش، شیب چطوره دیدیم رسیدیم به عکس پایین.

 

2995 متری، حدود 170 متر بالاتر از پناهگاه، شاید سقف سفید پناهگاه به شکل یک مربع سفید در پایین کوه مشخص باشه. یک نگاه خیلی کوتاه هم کردیم به مسیری که در پیش داشتیم. البته ما پایین فکر کردیم که همین کوهی که جلوی چشم ماست را بالا بریم می رسیم به توچال، البته بگم که شیب کوه در حدود 40 تا 45 درجه بود. به جلو که نگاه کردم دیدم پویا داره منو نگاه میکنه، و به جلوتر که نگاه کردم دیدم واااااااااااااااااای خدای من.

 

ما تازه بعد از فکر کنم حدود 300 متر با شیب 30 تا ۴۰ درجه رسیده بودیم به اول بد بختی، یک مسیر طولانی در کوه و سپس یک دیواره -فکر کنم بین ۵۰۰ تا ۷۰۰ متر با شیب ۴۵ درجه به بالا- که از اینجا نمی دونستیم، برفه، یخه، خلاصه آدم در این شرایط را برگشت نداره، من به پویا گفتم اگه مردم منو نکش دنبال خودت، و اگر هم خیلی خسته شدم، کوله را ول می کنم و مسیر را بدونه کوله میریم. (این نکته را هم بگم که من تو مسیر شیب دار مشکل دارم)

بعد از جایی که عکس قبلی رو گرفتم، اومدیم جلو و جلو تر، توی عکس بالا این خط قرمز ها که می بینید. مسیر هایی هستش که حرکت کردیم، بعد از 300 یا 400 متر، شیب زیاد، یک مسیر کمی طولانی و با شیب حداکثر 25 درجه، خیلی خوشحال کننده بود. ولی هر وقت که نگاه می کردیم به اون دیواره ای که مقابل ما بود، گریه ی من یکی در می اومد.

 

 

 

خوب، این سه تا عکس بالا رو اگه دقت کنید. می بینید که عجب شیبی، عجب کوهی، عجب درکه ای، خدا وکیلی پویا 3 متر بالا تر از من وایساده، وقتی که عکس گرفته من مثل مورچه افتادیم، این فقط نشون دهنده این است که شیب خیلی خطر ناک بود.  یعنی پویا ۳ متر از من جلوتر بود ولی ۳ متر هم بالاتر -از نظر ارتفاع- بود.

 

خلاصه، با بدبختی تمام ، سرشار از شادی ، یک خستگی بیش از حد و خاطره یک روز فراموش نشدنی ایستگاه 5 را دیدیم. من که بال در اورده بودم.

حالا این وسط یک گروه اومدن میگن که خرس پیدا شده و دارن زنگ می زنند به کی و به کی که بیان احتمالا خرس را از دست مردم نجات بدهند، و به ما گفتند که مواظب باشید راستی گرگ هم داره. ما رد پای گرگ را خیلی واضح دیدیم کاملا کنار مسیر آدم ها حرکت می کرد. ولی از خرس خبری نبود. اگه دروغ گفته باشند که خیلی ... هستند. چون در این شرایط در کوه نباید دروغ گفت و شوخی ... کرد. ولی من پرسیدم آقا شوخی که نمی کنی؟ گفت نه آقا تو کوه که از این شوخی ها نداریم.

 

اینم نمای تهران از ایستگاه 5

 

کف کنید ارتفاع برف رو به بلندی سطل آشغال

 

 

این 2 تا عکس بالا هم نشون میده که وقتی رسیدیم ایستگاه 5 دیگر هیچ کسی نبود

 

اینم آقا همایون که به قول خودش امروز توسط ما پیچونده شده بود

 

اینم غروب خورشید در توچال ساعت 6 عصر جمعه 9 اسفند 1387

نوشته شده در  2009/2/27ساعت 20:47  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

وقتی توچال خطر ناک می شود

( سفر به ایستگاه 5 )

اول از همه جای همه شما خالی، شما ترسوها، شما سرمایی ها و شما تنبل ها، امروز خدا یک پکیج آماده کرده بود از همه چیز، آفتاب، برف، کولاک، مه، تاریکی، خرابی تلکابین و خلاصه هر چیزی که شاید فقط سالی یک بار اتفاق بیفته، امروز سر ما آومد، حالا خوب یا بد.

همچنین، دیروز جو گرفت، رفتم منیریه خرید، فکر کردم هوا مثل هفته پیش آفتابی باشه، یک عینک خریدم با اجازه شما ۳۷ هزار تومان، تازه شانس آوردم که حراج بود.

 
من در مسیر ۲ به ۵ توچال


بازم من در مسیر ۲ به ۵ توچال


یک عکس از بالای ایستگاه ۲ و پوشش کامل جاده ها تا قله اول


اینم یک عکس دیگه از کوه های روبروی مسیر ایستگاه ۵


اینم شقایق، همایون، شایان


امروز فهمیدم اسم این دره، دره باد هستش، یک مسیر به طول حدود ۴۰۰ متر قبل از ایستگاه پنج که معمولا باد خیلی شدیدی داره و البته امروز چون مه بود و یکم برف می اومد باد نداشت خدا رو شکر. البته افرادی با ۲ ساعت تاخیر بعد از ما رسیدند به ایستگاه پنج، در این دره با یک کولاک نه چندان شدید مواجه شدند. خلاصه حالی بردند. جای ما خالی بود.


این عکس شماره اتوماتیکش ۶۶۶ بود، به نظر شما من عجیب نیفتادم در عکس؟ کلا عکس عجیبیه نمی دونم ارتباط داره با شماره ۶۶۶ یا فقط یک تصادف کوچک هستش؟


این عکس حالت آموزشی داره، حالا دوست دارین باور کنین یا دوست دارین نکنین، هر جا توی کوه از این شکاف ها دیدن سریع فرار کنین. من میگم که این شکاف ها نشانه خطر ریزشه بهمن هستش، این شکاف ها نشان دهنده این هستش که برف از زیر آب شده و امکان داره فشار بالا، بیشتر از پایین باشه و باعث بشه که مثل بمب اتمی بریزه سرتون. پس فکرشم نکنین که مثل شقایق وایسین و عکس بگیرین، اصولا ما در گروه، آدم های پررویی هستیم. ولی شما لطفا سریع فرار کنین. البته امروز اگه پویا (مرد بهمن ساز) بود حتما اینقدر سعی می کرد که ما رو اون زیر مدفون کنه.


این عکس هم آموزشیه، وقتی که میرین یک وسیله جدید می خرین، حتما از فروشنده بپرسین که چطوری کار می کنه، نه اینکه مثل من، با یک بند کوچیک مشکل پیدا کنین و ندونین که چه خاکی توی سرتون برزین، بند رو زیر کفش گره بزنین، روی کفش گره بزنین، بکنین توی کفشتون و خلاصه یک سوال که آقا من بلد نیستم از این وسیله استفاده کنم لطفا به من آموزش بدین، خیلی خوبه، خجالت نکشین.


اینم یک نمای دیگه از توچال قبل از ایستگاه ۲، کاملا قابل مشاهده است که وضعیت بعد از ایستگاه ۲ چه قدر تفاوت داره و هوا چه قدر تغییر می کنه. پس هیچ وقت گول آب و هوای پایین رو نخورین.

 
نمای دربند و شیرپلا از توچال


ایول خیلی حال کردم وقتی دیدم رد پای پویا وقتی رفته بود خرگوش بگیره هنوز روی برف ها مونده. راستی امروز هم از مسیر هفته پیش رفتیم، یک کمی بیشتر پا خورده بود و مسیر خیلی بهتر شده بود ولی باز، بعضی جاها، اشتباه پا میزاشتیم، ۷۰ سانتیمتر می رفتیم توی برف.




این هم عکس های توی ایستگاه ۵


وای ، وای، چه بلایی سرمون اومد موقع برگشتن، این تله کابین که حساب و کتاب نداره، همش خاموش می شد. و کلی آدم منتظر بودند که سوار بشن، اینم هی خاموش می شد. خلاصه خیلی ها بیش از ۴ ساعت توی هوای سرد وایساده بودند ولی ما که خیلی حرفه ای بودیم، کلک زدیم و رفتیم یک جای خیلی گرم و نرم، ولی ساعت ۵.۴۵ دقیقه بود که سوار تله کابین شدیم، عکس بالا نشون میده که چقدر هوا تاریک شد بود و چقدر برف روی کابین ها نشسته بود. ایجا بود که هوا خیلی خراب شده بود و برف شدید می آمد.

 
این عکس هم توی ایستگاه ۲ گرفتم از کابین عقبی، توضیحات هم همون توضیحات عکس بالا است.

امروز یک سری داستان دیگر هم داشت که فردا می نویسم، الآن خیلی خسته هستم.

نوشته شده در  2009/2/20ساعت 21:32  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

تنها در برف

( سفر به ایستگاه 5 )

 

این مسیر پیش روی ما بود. ولی اینیکه می بینید جاده است ولی هیچ رد پایی وجود نداره، این یعنی اینکه ساعت 10 صبح ما اولین نفراتی بودیم که داشتیم از مسیر اصلی توچال می رفتیم بالا. از بعد از ایستگاه 2 و بعد از رد کردن دومین پیچ، همه افزار یا برمیگشتند. یا اینکه از مسیر غیر اصلی می رفتند، چون جاپا داشت. ولی ما پررو پررو حرکت کردیم از مسیر اصلی و ...

 

اینم ما سه نفر،  اولی سایه پویا، دومی سایه شقایق، سومی هم سایه من هستش. خلاصه چند تا پیج رفتیم بالا، خیلی جالب بود. هر قدم که برمی داشتیم، متوسط 30 سانتیمتر می رفتیم توی برف. خیلی هم سنگین بود هنوز پام درد می کنه. البته اینم به گم که خیلی هم طولانی شد امروز ، چون سرعت خیلی پایین بود.

اینجا تقریبا اونجایی هستش که دیگه کسی از مسیر اصلی بالا نیومد. و ما مجبور شدیم ادامه مسیر رو تنها بریم. البته این عکس یک نکته خیلی مهم داره و اون سیاهی پس زمینه عکس هستش، بله، دود دود و دود. دودی که روی تهران رو پوشونده و  اون کوه هایی که در انتها فقط نوک قله اون ها پیدا هستش، کوه های انتهای پیروزی است. فاجعه بزرگی است در کل که در این دود زندگی می کنیم.

  

اینجا حدود 1 متر توی برف بودیم. خیلی خسته شدیم و نشستیم. حدود 10 دقیقه نشسته بودیم که دیدم 2 نفر داردن میان بالا، خیلی خوشحال شدیم، خودمون را جمع و جور کردیم که مسیر را ادامه بدهند، به ما که رسیدند، شکه شدند، چون دیدن که دیگر ادامه مسیر وجود نداره، تازه فهمیدند که این ما بودیم که مسیر را باز کردیم، خلاصه معلوم شد که کلی بر جد و آباد ما صلوات فرستاده بودند که راه را باز کردیم. ما هم که کم کم داشتیم به فکر برگشت می افتادیم به دلیل سختی راه، نیرو گرفتیم و ادامه مسیر را با دوستان جدیدمون به نام محمود و همایون ادامه دادیم. آقا همایون که جوان قدیم بود. حرفه ای بود ولی اقای محدود دفعه اول بود که از ایستگاه 2 بالاتر اومده بود، مثل شقایق خودمون.

 

اینم عکس شقایق ، همین جا بود که عکس بالایی رو از من گرفت، خلاصه به مسیر ادامه دادیم، تا انتخای مسیر، بجز یک نفر که مسیر را داشت بر می گشت، البته خیلی نزدیک ایستگاه 5، یعنی در پیچ آخر از کوه اول، هیچ فرد دیگری را ندیدیم. خیلی ترسناک بود و خیلی سخت. ولی لذت بخش،

 

این آقا همایون هستش، به ما قول داد برامون شیر کاکائو بخره و خرید دمش گرم. از خیسی شلوارش میشه بهتر فهمید که تا کجا تو برف بودیدم و با  دقت در ادامه مسیر می بینید که هنوز که ساعت 1 شده بود. کسی جلو تر از ما نبود. خلاصه ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم به ایستگاه 5، خیلی عالی بود. راستی اینجا که پویا نشسته، در حال ساختن بهمن هستش، اینقدر سعی کرد که بهمن ایجاد کنه با سر و صدا ولی نشد که نشد.

 

اینم عکس آخر ، ساعت شش و نیم در ایستگاه اول توچال، شقایق، من، پویا، آقا محمود، آقا همایون

 

این برای خنده، در آخر از شعبه بانک اقتصاد نوین در توچال : دی

لینک مرتبط :  عکس های 8.1 مگا پیکسلی پویا

نوشته شده در  2009/2/13ساعت 20:44  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

عکس های روز جمعه

( سفر به ایستگاه 5 )

تهران با دود شدید در دور دست ها

بازم تهران با دود زیاد از کمی بالاتر

اینم پویا همسفر و پایه کوه

اینم منم

والا دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ نمی دونم جای پایه چیه مال و من و پویا که نیست

اینجا دیگه نهایتش بود، خطر ریزش دوباره بهمن، بوران شدید ولی رد شدیم دیگه

اینم غذا غذا غذا همش رو خوردیم دو نفری

دو هفته پیش که رفتیم توچال، من چند تیکه از وسائل خودم را گم کردم، دستکش، فلاکس، یک دستکش دیگه، خلاصه خیلی خنگ بازی در آوردم، جالب تر از همه اینکه، این دفته رفتم بعد از ۲ هفته فلاکس گم شدم را پیدا هم کردم :دی

تازه این سری یخ شکن خیلی خفن داشتم، جو گرفت پنجشنبه رفتم منیریه، یخشکن، زیر انداز، کلاه خوب و دستکش مناسب خریدم، و قصد دارم برای جمعه این هفته یک عینک مخصوص هم تهیه کنم.

نوشته شده در  2009/1/4ساعت 23:3  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

عکس های توچال مربوط به سفر امروز

( سفر به ایستگاه 5 )

امروز رفتم توچال، اونم چه توچالی، ایستگاه ۵ ، بالاخره یک نفر پیدا شد که اینکاره باشه، خدایی اینقدر کوهنورد درست و حسابی ندیده بودم، تا کوله و کاپشن رو دیدم سرحال اومدم، تو دلم گفتم ایول ، امروز یک کوه درست و حسابی می ریم، اونم تو برف

حدود ۴۰ تا عکس گرفتم ولی ۱۷ تا رو انتخاب کردم در وبلاگ برای همه نمایش بدم، بلکه شما تنبل ها هم یک روز پاشین از پشت کامپیوتر و دست از تنبل بازی بردارید، و بیاین کوه


نمایی از تهران از وسط توچال، البته توچال و برف هم نقش مهمی در عکس دارند


۳ تا آدم شجاع وسط یکی از دره ها


اینم غاز مورد علاقه منم


بالا تر از ایستگاه ۲ هوای تهران ابری ، هوای توچال آفتابی
امروز روز گرمی بود و البته برفی


این آقا پویا ست


اینم آقا شایان


برف در وسط های کوه بین ۲۰ تا ۳۰ سانتیمتر ارتفاع داشت


مسیر رفتن به ایستگاه ۵ توچال از این طرف


مسیر رفتن به ایستگاه ۵ توچال از اون طرف عکس قبلی
خط سبز مسیر میانبر هستش


برگشت با تله کابین توچال - هوا مه آلود شدید و خطر ناک


این مه است - عمق دید زیر ۱۵ متر


غروب خورشید - عکس از داخل تلکابین - عکاس پویا


بازم غروب خورشید از داخل تلکابین - عکس آقای دست راستی


خیلی زیباست مگه نه؟  - عکس خانم که بقل آقاهه نشته بود
آخه من از دست راست سمین نفر بودم نمی تونستم عکس بگیرم
ولی انتخاب سوژه ها مال خودمه


خورشید واقعا خوشکله، تو تمام شرایط


۴۰ دفعه به این آقا گفتیم در تلکابین را نبندید داریم عکس می گیریم.
آخر هم اومد وسط کادر - ایستگاه ۲ توچال


این آقا می گفت داره به دوستاش کمک می کنه، ولی دوستی نداشت چون کسی همراهش نبود.
من فکر می کنم این چوب اسکی ها و باتوم ها را دزدیده بود.
البته عکس با اجازه خودش گرفته شده است

روز خیلی خوبی بود. کوه سردیش، گرمیش، آدم هاش، هواش، همه و همه تمیزن، من کوه را فقط برای تمیر بودنش، بدون کلک و ریا بودنش دوست دارم، و همیشه دوست هایی رو انتخاب می کنم که مثل کوه باشند.

نوشته شده در  2008/12/19ساعت 20:58  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

3 تا عکس از توچال جمعه قبل

( سفر به ایستگاه 5 )

این ۳ تا عکس یه کمک یاهو ۳۶۰ در اینجا قرار داده شده است. برای دیدن عکس های بزرگ لطفا به 360 من در یاهو مراجعه کنید. امید وارم در هفته آینده یک سرویس ارسال عکس در سایت شخص خودم لواشک راه اندازی کنم که بتوانم بیشتر عکس ارسال کنم.

برای هفته های آینده به چند پایه خوب برای کوه نوردی نیازمندیم

از وبلاگ مربوط به فناوری اطلاعات من به نام دنیای مجازی یا فاجعه مجازی دیدن کنید.

نوشته شده در  2008/7/23ساعت 12:40  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

200 تومان پول زور برای ورود به کوهستان

( سفر به ایستگاه 5 )
سلام، امروز جمعه 28 تیر بعد از مدت های طولانی یک سفر خیلی طولانی و باحال داشتم به توچال. صبح ساعت 6 بود که حرکت کردیم، برنامه از اول ایستگاه 5 بود به صورت پیاده روی سبک بعز از این که به توچال رسیدیم دیدم شنیده ها صحت داشت و ورودی به کوه خدا ، این تنها مرکز سالم در پایتخت، ورودیه ای شده است.

برای هر نفر 200 تومان، البته من مرده 200 تومان نیستم ولی برای این موضوع باید شورای شهر و شهرداری پاسخگو باشند. به چند دلیل :

1. وقتی برای سوار شدن به اتوبوش مبلغ 200 تومان جدا گرفته می شود.
2. وقتی برای ورود با پارکینگ برای هر ماشین 1000 تومان پول گرفته می شود.
3. وقتی در طول مسیر کوه نوردی هیچ امکاناتی اضافه نشده است.
4. وقتی امکانات پزشکی در طول مسیر وجود ندارد
5. وقتی هزینه تلکابین فقط برای یک تک مسیر 2500 تومان است.
6. وقتی مواد خوراکی در بام تهران نسبت به دیگر بخش های تهران 20 تا 50 درصد گران تر است.

دیگر چه گرفتن ورودیه ای باید باشد؟ مگر چه سرویسی در اختیار ما قرار می دهید؟ آیا برای هوای سالم در پایتخت باید پول پرداخت کنیم؟ آیا باید برای 2 ساعت آرامش پول پرداخت کنیم؟ 

به چه کسی ؟ به چه عنوانی؟ به نظر شما این پول زور نیست؟ خدای نکرده این پول ها امید وارم برای انتخابات خرج نشود و گروهی که امروز کنترل شهر را در دست دارند از این پول ها برای هزینه انتخاباتی خود استفاده نکنند. 

و اگر این پول خارج از قوانین و مقررات جاری از مردم گرفته می شود این پول زور را بردارند. که ناچار نشویم برای یک هوای سالم هم کلک سوار کنیم و به دنبال راه دررو باشیم.

امید وارم این دولت مهرورزی در این خصوص یک حرکتی انجام دهد و این داستان خنده دار را پایان دهد. چون گرفتن پول از مردم به این عنوان که دارید وارد کوهستان می شوید دیگر از همه چیز خنده دار تر است. این کوه بیگناه از سالیان پیش پابرجا بوده و همواره تنها محل سالم در تهران است که بی دردسر می توانید در آن قدم بزنید.

در خصوص سفر به ایستگاه 5 هم چند تا عکس خیلی جالب دارم که فردا منتشر می کنم
نوشته شده در  2008/7/18ساعت 23:2  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

آخرین توچال

( سفر به ایستگاه 5 )

این ۳ تا عکس رو من خیلی دوست دارم . این ها آخرین سفر توچال ما بودند

آخرین روز های پاییز بود، هوا خیلی سرد بود. ساعت ۵ بعد از ظهر پیاده از ایستگاه ۵ برگشته بودیم، هوا اینقدر سرد بود که هیچ کسی در استگاه ۲ نبود. حتی ایستگاه هم تعطیل شده بود. فکر کنم ساعت ۷ رسیدیم ایستگاه یک. جای همه خالی خیلی باحال بود وخیلی خوش گذشت

نوشته شده در  2008/1/20ساعت 23:49  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

ایستگاه پنج و تله کابین و 12 ساعت پیاده روی

( سفر به ایستگاه 5 )
خانم ها و آقایان از روزی که ما یک تیله از بدنمان دچار مشکل سرخود کاری شده است. یعنی زمان هایی که دوست دارد کار می کند و زمان هایی که دوست ندارد آرام کار میکند، کوهنوری و بالارفتن از مسیر های شیب دار برای ما مشکل شده. البته خدارا شکر با سرعت کم هنوز مشکلی ندارم و البته با سخره نوردی

پنجشنبه ساعت ۱۱ شب تصمیم گرفتیم برای یک سفر ۱۲ ساعته به توچال بار و بندیلمان را جمع کنیم. ساعت ۶ صبح راهی شدیم. البته بدون بار و بندیل فقط یک کوله دوستم داشت و یک کیف کمری و یک قمقمه آب هم همراه من بود.

در حدود ساعت ۶.۵ رسیدیم بام خدارا شکر که به دلیل سرمای هوا در فصل پاییز و زمستان زیاد کسی به کوه نمی آید و مخصوص اگر زمان سفر شما همراه باشد به روز عید فطر. خلاصه مسیر را سلانه سلانه و آرام آرام رفتیم تا رسیدیم اولین مرکز تفریحی ورزشی و فرهنگی یعنی رستوارن اول بین ایستگاه اول و چشمه ، جای شما خالی یک نیمرو و یک املت توپ زدیم در رگ و بعد ۲ تا چای لیمو کنارش ، افتاب هم که تازه بالازده بود و هوا هم خوب و لطیف گفتیم کله کنیم برای بالا

جای شما خلی رسیدیم چشمه تازه تخم مرغ ها تاخیر خود را گذاشته بودند و یک چند صباحی نشستیم و بعد رفتیم از راه های میان بر به سمت ایستگاه ۲ توچال ، به ایستگاه که رسیدیم گفتیم دیگر چیزی نخوریم ، رفتیم ۲ تا بلیط گرفتیم برای ایستگاه ۵ و رفتیم ایستگاه پنج، دلیل تصمیم برای رفتن با تله کابین هم این بود که من به دلیل مشکلات فراوان روجی و جسمی و خسته گی فراوان دوستم بعد از ۱ ماه روزه گرفتن ، دیگر حال پیاده روی نداشتیم.

به ایستگاه ۵ که رسیدیم اولین حرفی که زدم این بود که وای سحر بیا یواشکی از یک در دیگر بریم که کسی ما را نبیند. فکر کنم اگر دوستی آشنایی مارا می دید کلی می خندید. بعد از یک چرخ و گردش در ایستگاه ۵ گفتیم ۳ ساعت وقت داریم چه کنیم مسیر را کج کردیم رفتیم به سمت شیرپلا ، واقعا چه مسیر باحالی بود خیلی حال دارد در نزدیکی های دوراهی اوسون هم هر حدود یک ساعت نشستیم و بعد برگشتیم ایستگاه پنج

جای شما خالی برای نهار من و همراه کوه نورد ۲ پرس کباب کوبیده سفارش دادیم به همراه سالاد و ماست و نوشانه جای شما خالی این ها را زدیم توی رگ و حالش را بردیم. بعد هم چرخیدیم تا ساعت شد ۳ و گفتیم بریم بلیط بگیریم برای ایستگاه ۱ رفتیم که بلیط بگیریم نظر دوستم عوض شد و گفت بیا پیاده بریم پایین و درباره ازدواج صحبت کنیم

جای شما خالی از ایستگاه ۵ تا ایستگاه نفهمیدیم چه شد در کمتر از ۲ ساعت خندیم به ازدواج و پیاده آمدیم پایین ولی از ایستگاه ۲ به ۱ دیگر حال هر ۲ ما از ازدواج و تصورات آن بهم خورد و تصمیم گرفتیم قبل از ازدواج اول از همه جدا شویم آن هم سه طلاقه و ادامه مسیر خیلی سخت بود و طولانی خلاصه این ۲ ساعت راه از ایستگاه ۲ تا یک در حدود ۲۰ ساعت طول کشید.

خلاصه از تمام این داستان نتیجه گیری می کنیم که اگر در مسیر کوه خسته شدید حتما در خصوص ازدواج حرف بزنید تا زمان را احساس نکیند. اما هیچ گاه مسیر ازدواج را انتخاب نکنید چون زمین و زمان را بر شما سیاه می کند

نوشته شده در  2007/10/16ساعت 20:56  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بالاخره رفتیم ایستگاه 5

( سفر به ایستگاه 5 )
سلام ، سه روز پیش برای ما خیلی بالال بود ، من روز سه شنبه شب رفتم به دماوند ، چون تیم کوهنوردی پیام آوران صلح و دوستی به همراه برادر من کیان، قرار بود روز چهارشنبه بروند دماوند. مه هم سه شنبه شب در پناهگاه کوهنوری پلور بودیم. یک کنسرت موسیقی سنتی هم به افتار ما آنجا برقرار بود. چهارشنبه سایت ۱۰ یا ۱۱ صبح بود که تیم کوهوردی را راهی کردیم برای قله ، ما هم شب برگشتیم به تهران ، من و دوستم هم پنجشنبه ساعت ۵ صبح رفتیم به سمت کوه توچال ، از هفته پیش تصمیم داشتیم بریم ایستگاه ۵ و رفتیم. خدا را شکر بدون مشکل رفتیم ولی چون کیان کوله پشتی من را برده بود دماوند (به نیابت از من) ما بدون کوله پشتی رفتیم بالا. خیلی آرون و پیوسته از ماجرا های جالب حضور یک آقای بالال در کوه بود که بدون لباس مسیر را طی می کرد. ما ساعت ۲ رسیدیم به ایستگاه ۵ ولی به دلیل شلوغی موندیم تا ساعت ۵ که ایستگاه خلوت شود و بیایم پایین و بالاخره تلسم ایستگاه ۵ شکست. البته تصمیم گرفتیم برای دفعه بعد کلی خوراکی برای خود مون دست و پا کنیم. راستی ایستگاه ۵ هم چون من شن قبل هم غذا نخورده بودم کلی غذا سفارش دادیم یعنی من زرشت پلو خوردم و دوستم کباب مخصوص

این هم داستان ایستگاه ۵ ما، دفعه بعد فکر کنم حرفه ای تر و بهتر بریم بالا و حتما سریع تر و شاید دفعه بعد بزنیم تو گوش ایستگاه ۷

نوشته شده در  2007/8/31ساعت 18:54  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

فردا کوه می رویم

( سفر به ایستگاه 5 )
سلام فردا قرار است به همراه یکی از دوستان به توچال سفر کنیم، هفته گذشته به دلیل کار خیلی زیاد اصلا به بام ترفتم و از این رو خیلی خوشحا نیستم، امید وارم که فردا این دوست ما که برای اولین بار همراه من به کوه می آید ما را مورد عنایت قرار ندهد و کم کم تا ایستگاه ۵ قدم زنان ما را همکاری کند.
نوشته شده در  2007/7/12ساعت 22:21  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

دوشنبه رفتم کوه

( سفر به ایستگاه 5 )
دوشنبه صبح نخوابیدم ، تا ساعت ۳ در اینترنت به سر می بردم. اصلا خوابم نمی اومد. نمی دونم چرا؟ ساعت ۳.۵ بود که داشت آفتاب می اومد بالا، خیلی هوا قشنگ بود. ساعت شد نزدیک های ساعت ۴  دیگه آسمون قرمز شده بود.  گفتم باید دیگه از پشت کامپیوتر بلند بشم، تا وسائل را جمع کردم، یک نیم ساعتی گذشت.

از خونه زدم بیرون یک یاداشت به در نوشتم. "من ساعت ۴ و نیم رفتم کوه حال رانندگی ندارم ، ماشین نمی برم ساعت ۱۰ برمیگردم" . زیرشم نوشتم، هرکسی زنگ زد بگین من خوابم و بیدار هم نمی شم.

خلاصه پیاده رفتم تا سر کوچه و شانس آوردم یک ماشین پیدا شد. خودم فکر نمی کدم این ساعت روز تعطیل ماشین پیدا بشه. خلاصه وسط راه هم با تاخیر ماشین عوض کردم و رفتم. خیلی جالب بود. فکر کنم این زود ترین زمانی بود که من رفتم کوه، خورشید بالا امده بود و هوا روشن روشن بود. تهران خیلی ساکت بود. ساکت ساکت. هر وقت در تهران ساکت قدم می زنم یک احساسی به من میگه که این شهر مرده هاست. نمی دونم چرا.

خلاصه رفتم بالا از کوه. اصلانم قصد برگشت نداشتم. هوا خوب، موزیک خوب ، تنها کوه رفتن خیلی خوبه، برای من که بهترین تفریح است. حاضرم همه چیز را از دست بدم ولی برم کوه. فکر می کنم تنها چیزی که در مقابل کار و اینترنت نظر من را تعویض می کنه.، فقط و فقط کوه است و قدم زدن تنهایی توی کوه. بدون نق و ناله

حالا یک مسیر پیشنهاد کنم برای افرادی که دل بزرگ دارند و دوست دارن کار خطر ناک انجام بدن. من یک مسیر خیلی سریع و کوتاه کشف کردم بعد از ایستگاه ۲ توچال. بعد از ایستگاه ۲ یک جاده طولانی است که به سمت چپ یعنی غرب حرکت می کنه. خیلی طولانی و بلد است. و در انتها یک پیچ داده از دامنه کوه میرود بالا، انتهای این مسیر را نپیچید و در جاده خاکی و خیلی باریک از مسیر اصلی خارج شوید. به در دامنه کوه حرکت کنید. یک ۱۰۰ متر که جلو رفتید. کوه می پیچد. شما هم بپیچید و به دره کوه برید. و داخل دره به سمت بالا حرمت کنید. این مسیر هم شیب خیلی زیاد دارد و هم اصلا آدم درش یافت نمی شود.

ولی خیلی کوتاه شما را به نوک کوه یعنی به آنجا که چند آنتن مخابرات وجود داره می رساند. خیلی سخت نیست. اگر آب به اندازه کافی و کفش مناسب داشته باشید اصلا مشکلی نیست. به بالای کوه که رسیدید می توانید خود تصمیم به گیرید که به مسیر ایستگاه ۵ ادامه بدید یانه، البته به نظر من از همین زاویه که وارد جاده اصلی شدید مستقیم برین جلو تا برسین به دره جلو. خیلی منظره خوبی داره. شیرپلا، ایستگاه ۵ کلکچال و ایستگاه ۵ توچال در یک نگاه دیده می شوند. خیلی عالی است از این زاویه به کوه نگاه کردن.

شما یک سختی را پشت سر گذاشتید. شما از کوه رد شدید. دیگه مسیر تا ایستگاه ۵ اصلا سخت نیست.

عکس نمایشی

نوشته شده در  2007/6/22ساعت 23:43  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

پیچ و کوه

( سفر به ایستگاه 5 )
من و دوستم که خوشبختانه کوهنورد هستش این جمعه دیگه واقعا تصمیم گرفتیم که بریم بالا. یک دو جین آدم را برای این هدف پیچوندیم. با یک سری اصلا قرار نزاشتیم با یک سری هم قرار گزاشتیم و بعد کنسل کردیم. جمعه ساعت هفت و نیم قرار داشتیم که بریم کوه. هوا خیلی خوب بود. سرد هم بود. پایین مه نبود ولی مه رو بالا می شد دید.

ساعت هشت و نیم (با تاخیر یک ساعته) بالاخره فتیم بالا، تا ایستگاه یک با اتوبوس و از یک به دو هم پیاده رفتیم. وسط راه یک جا چای خردیم. از ایستگاه دو به پنج خیلی خوب بود. هوا ملایم تر بود. باد شدید هم نبود. برخلافه همه که فکر می کنند مسیر ایستگاه دو تا پنج خیلی سخته ولی من شخصا فکر می کنم که خیلی راحت تر از ایستگاه یک به دو هستش.

مسیر ایستگاه 5 رو در پیش گرفتیم. تمام مسیر را از راه اصلی رفتیم. بعد 6 یا 7 تا پیچ که به قله کوه اول رسیدیم، کم کم مه همه جا را گرفته بود. هوا واقعا عالی بود. فقط ما یک مشکل داشتیم. دوستم با کفش تابستانی آمده بود. دوستم چون در کیش زندگی می کنه برف ندیده بود تفلی. و همش جف پا می پرید تو برف ها. برای همین همه نگاهمون می گردن. تفلی تمام کفشش خیس شده بود و دیگه داشت یخ می زد ولی اون بالا اینقدر همه چیز زیبا هستش که واقعا آدم سرما را فراموش می کنه.

مه خیلی شدی بود و واقعا جاده دیده نمی شد. یکی از دخترای عزیز هم (چون اصلا سر به هوا نیستن) رفته بود تو دره، گفتم که مه شدید بود، جاده پیچیده بود ولی ایشان نپیچیده بود. ما این شخص را تو ایستگاه 5 دیدیم. اونجا کلی آدم همه جمع شده بودن تا سالن، خیلی محیط جالبی است اون بالا، یک سری خیلی انسان های خوب و خوش اخلاق ، یک سری هم آدم های از خود راضی و بد اخلاق

چند تا عکس گرفتیم که عکس ها را هفته آینده قرار می دم که شما هم ببینید. بالاخره ما موفق شدیم و به ایستگاه 5 رفتیم. فکر کنم از هفته دیگه هم همه دوستان را بپیچانیم بهتر باشد.

این مطلب برای جمعه پیش بود این جمعه من کوه نرفتم

دسامبر 1, 2006 by webna از tochal.wordpress.com منتقل شده به اینجا

نوشته شده در  2007/2/8ساعت 14:59  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •