این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
از اینجا رفتم به وبلاگ جدید آدرس
www.lavashak.com/tochal
آر.اس.اس فید هم آدرس جدیدش هستش
www.lavashak.com/tochal/rss.asp
لطفا اگه به وبلاگم لینک دادین یا آر.اس.اس اون رو اضافه کردن به نرم افزار آر.اس.اس ریدرتون تغییر بدین به آدرس فید جدید که بتونید جدید ترین مطالب من رو بخونید. من توی وبلاگ جدید هم هر هفته از داستان های کوهنوردی خودم می نویسم.
نوشته شده در 2009/8/31ساعت 12:34
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
والا هفته پیش اصلا هفته کوهنوردی برای من نبود. دوشنبه یکی از دوستام گولم زد، که نرو کوه، بیا ناهار مهمونی بازی کنیم. منم گفتم بشه، بعدشم صبح دوشنبه که تعطیل بود، زنگ زد و گفت کلید چی شده و چی نشده و برنامه باشه برای ساعت ۱ من زنگ می زنم. خلاصه هیچی تا ساعت ۶ بعد از ظهر، روز تعطیلی موندیم خونه. البته ساعت شش دیگه نتونستم صبر کنم، راه افتادم رفتم بام و ساعت ۱۰ شب برگشتم خونه.
هفته پیش در کل هفته خوبی بود. جدای دوشنبه که برنامه قله رفتن ما اون مدلی شد. یکشنبه، دوشنبه عصر، چهارشنبه و پنجشنبه، رفتم بام. یکی از پر بام ترین هفته های چند ماه اخیر بود.
جمعه هم که میشد فردای ۱۸ تیر، قرار شد برنامه داشته باشیم بریم قله که خدایا، خدایا، بازم نشد. این یکی نیومد، اون یکی گفت من بیام اون یکی ناراحت میشه، اون یکی مامانش مهمونی داشت، یکی خودش قرار داشت، یکی هم که مرد بود رسما، اصلا نه زنگ زد و نه تلفن جواب داد. منم گفتم تنها میرم. شب رفتم کلی خرید کردم و لوازم جمع و جور کردم.
صبح، ساعت، ۵ زنگ زد، زنگ ساعت رو قطع کردم و گفتم که ۲ دقیقه دیگه از خواب پاشم و این ۲ دقیقه شد ۳ ساعت، وقتی پاشدم ساعت ۸ بود. وای کارد می زدی خونم در نمی اومد. گفتم برم، نرم و اعصاب ... شد و دیگه ... موند.
ولی خودمونیم ها، جمعه عصر هم رفتم بام. تا از اون جمعه تا این جمعه ۵ دفعه رفته.
نوشته شده در 2009/7/13ساعت 23:47
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
یکشنبه و دوشنبه رفتم بام تهران، هوا خیلی آلوده بود. البته قرار بود دوشنبه از صبح برم قله توچال، ولی هم هوا خراب بود، هم اینکه یکی از دوستام من رو دعوت کردم مهمونی خونشون و نشد که برم، البته بماند که میمونی هم نشد برم و از هر دو طرف حالم گرفته شد. ولی همون که دوشنبه عصر رفتم بام خیلی حالم خوب شد.

عکس از خورشید - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان عباس آباد

عکس از خورشید - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان عباس آباد

عکس از کوه های توچال - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان ولنجک

عکس از کوه های توچال - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان ولنجک

عکس از تهران - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - توچال - عمق دید در حدود 1000 متر

انتهای بام تهران اصلا شهر پیدا نیست

نمایی دیگر از تهران - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - توچال

نمایی دیگر از تهران مربوط به ساعت 4 بعد از ظهر دوشنیه 15 تیر
امروز دوشنبه هستش که این مطلب رو ارسال می کنم، هوا در سطح شهر خیلی خوب شده، عمق دید بالای 8 یا 10 کیلومتر هستش ولی آسمون کرم رنگ هستش. تهران نیمه تعطیل هستش، مراکز اداری 24 ساعت و مراکز صنعتی 48 ساعت تعطیل شدن
نوشته شده در 2009/7/7ساعت 13:45
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
خیلی ناراحت کننده هستش وقتی تو یک روز 3 بار اعصابت خراب بشه، و خیلی خوبه وقتی جایی باشه که بتونی در اون آرامش مجدد به دست بیاری. مثلا بام تهران.
دیروز از ساعت 8 صبح تا 8 شب توچال بودم. با این حال، امروز ساعت 2 بود که اینقدر احساس خستگی کردم که نگو، ساعت 5 زدم بیرون، و رفتم بام تهران.



هوا ابری، بارونی و خیلی توپ بود. من تا رستوران اول رفتم بعد یک چایی و نبات خوردم با تک تک و بعد برگشتم پایین.
نوشته شده در 2009/5/17ساعت 0:57
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
هم دیروز رفتم بام هم امروز، دیروز عصر، هوا بارونی بود، داشت کم کم بارون می اومد که تصمیم گرفتم برم بام، کار عاقلانه ای نبود که تو هوای بارونی بری بام، ولی من رفتم، بارون خیلی می اومد ولی هوا گرم بود.
امروز هم بعد از ناهار اردوان گفت بریم، منم گفتم بریم، امروز میریم، دیروزم که رفتم، فردا هم میرم. خاقه امروز که رفتیم هوا آفتابی بود، ولی ییهو ، زد و بارونی شد. بارو می اومدا، من که شدم خیس، موش آب کشیده، این اردوان خیلی سوسول بازی در میاره، هی میگه وام موم خراب شد، وای موم خراب شد. هاهاها



نوشته شده در 2009/4/30ساعت 21:15
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )

تعجب نکنید، این من هستم و این هم همای سعادت، یا بل بل ، که بر شانه من نشسته. خیلی باحال بود، داشتیم با اردوان قدم می زدیم که دیدم یک چیزی روی سر و کله من نوک میزنه، اول فکر کردم، عقاب به من حمله کرده ولی بعد دیدم این بل بل باحال و خوشکل بریده روی سرما.

یک خانمی هم در نزدیکی ما که شاهد این رویداد تاریخی بود، اومد جلو و به ما دون داد که به این کفتر، ببخشید، بل بل، دونه هم بدیم. خیلی جالب بود به طور کلی، من که تا حالا این مدل بام نرفته بودم. این بام خیلی جای باحالی هستش، حالا من بگم، شما تنبل ها نیاین.

بل بل ما داره از تو دست اردوان دونه می خوره و گرم میشه

بل بله خلاصه ول کون ماجرا نبود یک دوساعت روی سر و کول ما می پرید.
بچه ها ، امروز پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ هستش و من فردا جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸ دارم ازمسیر دربند میرم کوه، اگه دوست دارین بیاین ساعت ۸، زیر مجسمه.
نوشته شده در 2009/4/9ساعت 22:54
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
دیروز عصری بعد از اینکه از مراسم عید دیدنی در خانه عمه به سختی فرار کردم. اولین جایی که دوست داشتم برم بام بود. ساعت ۵ فرار کردم و ساعت ۵.۵ رسیدم بام، ماشین رو پارک کردم، و رفتم قدم زنی. وای که باحال بود. شلوغ بود ولی خیلی خوب بود. داشتم بر می گشتم که یه باره دیگه برم بالا، دو تا از دوستام زنگ زدن که مام داریم میایم. منم از فرصت استفاده کردم، تا دوستام برسن یک نیم دوره دیه زدم. بازم که دوستام رسیدن با اون ها هم یک دور دیگه زدم.
خولاصه دیروز خیلی حال داد، بعد از بام هم جای شما خالی رفتیم درکه، چای و قلیون
نوشته شده در 2009/3/25ساعت 10:33
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
پنجشنبه با یکی از با مرام ترین آدم های دنیا رفتم توچال، آقای مارک مارکی را که دوست نداره اسم واقعیش در اینترنت پخش بشه و اصلا با مارک و مارکسیسم هم هیچ ارتباطی نداره، از ۳ سال پیش می شناسم، چند باری هم دیگر را دیده بودیم ولی بیش از حد تصور با هم چت می کنیم. ولی تا حالا باهاش یک بیرون درست و حسابی نرفته بودم.
خلاصه ۳ بعد از ظهر پاشدیم رفتیم توچال، قدم زنان رفتیم بالا، پشت سر همه هم غیبت کردیم از اوباما گرفته تا بوش و خاتمی، کروبی، خلاصه مهلت ندادیم. خیلی باحال بود، وای که چه آب و هوایی شده بام، خنک و خلوت، خیلی زمان هایی رو که پرنده پر نمی زنه دوست دارم.
انتهای بام، معمولا روز های ۵ شنبه یک گروه از انجمن حمایت از معلولان افراد معلول را برای گردش به بام می یارند که این کار از نطر من خیلی ارزش داده و خیلی قابل احترامه.
بعد از کمی گشت و بالا پایین کردن در بام، رفتیم رستوران آبشار نشستیم برای چای، این چایی فروشه خیلی باحال شده، دیگه انگلیسی یادگرفته و قیمت و چی می خوای را از آدم به انگلیسی سوال می کنه. چایی را گرفتیم اومدیم بشینیم، زد و آب جوش ۱۰۰ درجه از روی کمربند شلوارم ریخت پایین تا خود خودش و رفت پایین تا تو شلوارم، آقا ما رو می گی، تا اومدیم داد بزنیم دیدم یخ زد، این شلوار من آنچنان یخ زد که انگار شلوار چوبی پام کردم. خلاصه با بد بختی نشستیم و دعا کردن که این یخ آب بشه، نشد که نشد. با بد بختی تمام اومدیم پایین و رفتیم تجریش
اینو گفتم که حساب کار بیاد دستتون که هوا چقدر سرده
راستی جمعه می رم ایستگاه ۵ کسی هست که با من بیاد؟
نوشته شده در 2008/11/16ساعت 11:14
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )

اگه گفتیم اینجا کجاست؟ اینجا اسمش چشمه است. یک چشمه کوچیک داره و همه با اینجا میگن چشمه و رستوران کنارش هم رستوران چشمه نام داره. دیروز که نه ۲ روز پیش یعنی پنجشنبه ساعت ۳ بود که رفتیم بام، خدا را شکر دیگر پول زور از مردم نمی گیرند.یعنی دکون بلیط فروش برای کوه تعطیل شده بود.
خلاص با اتوبوس رفتیم تا ایستگاه یک و بعد از اون مسیر رفتیم تا چشمه ۴ بود که رسیدیم چشمه دوستم داشت نقاشی می کرد، منم حس نقاشیم زد بالا و با پاستل نقاشی کشیدم، راستش یادم رفت از نقاشی و اتود هایی که زدم عکس بگیرم.
یک دوست خود دیگه دارم اسمش شقایق هستش، به اونم زنگ زدیم بیاد، ولی وقتی که بالا بودیم یادمون رفت که ۶ قرار داشتیم پایین باشیم، خلاصه تندی تندی اومدیم پایین و به دوست خوبمونم که تنها اومده بالا رسیدیم و بعد همه با هم برگشتیم پایین.
نوشته شده در 2008/9/20ساعت 11:47
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )

این درخت استوار است در این شیب سخت هم از جای خود تکان نمی خورد

این ابر نیست دود است. اگر دقت کنید می بینید کجا آتش گرفته

اینم خورشید زمان طلوع

اینم خورشید زمان غروب

بابا اینم چراغ راهنمایه حتما، خالی بستم به خدا، این ۳ تا عکس آخری ، همه ماه هستن
شب ۱۴ بود و ماه در حال طلوع کردن از شرق تهران
نوشته شده در 2008/9/3ساعت 17:1
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
این غزال که من تو توچال دیدم با اون غزال که شما دیدید و خوشحال شدید خیلی فرق داره والا ما کلا از غزال های دوپا زیاد خوشمون نمی یاد، این غزال ۴ پا را بیشتر دوست داشتم، چون تا دیدمش پریدم و عکس گرفتم.

عکس در ابعاد خیلی بزرگ
خلاصه فکر کنم روز پنجشنبه بود که دوستم را یه جایی رسوندم بعد خودم رفتم بام، پیاده با موسیقی گاهی ملایم و گاهی توند رفتم تا ایستگاه یک و بعد مثل همیشه جاده خاکی و اولین رستوران نشستیم. فکر کنم بعد از ۲۰ تا ۳۰ دقیقه بود سر و کله این غزال های باحال پیدا شد. و در لحظه اول و شوکه شدم، آخه تاحلا از این همه فاصله نزدیک، این دو تا خوشکل ها را ندیده بودم و اصلا فکر نمی کردم این که کوچولوهای مامانی تا این جاها بیان پایین. خلاصه من که با خودشون حال کردم شما هم با عکسشون حال کنید.
نوشته شده در 2008/6/29ساعت 9:34
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
واااای این چند روزه خیلی باحال بود، شنبه عصر رفتم بام تا رستوران چشمه، یکشنبه عصر هم رفتم بام تا رستوران اول، برای با سوم دوشنبه رفتیم بازم رستوران اول. خیلی حال داد خلاصه، این چند روز بام بارون بودیم. مخصوصا که این ۲ روز آخر ماشین نداشتیم. هم با تاکسی رفتیم هم با تاکسی برگشتیم. مدلش کولی جدید بود. هوا این چند روزه خیلی قشنگ شده، طبیعت هم قشنگ شده.
راستی تو فکر برنامه هستم برای هفته آینده کلا از سه شنبه تا شنبه هفته بعدش، ۴ روز تعطیلی داریم، سه شنبه، چهارشنبه، جمعه و شنبه بعد ترش. دوستان یک تکانی به خود بدهند و ۴ تا برنامه توپ ردیف کنند. من فکر می کنم یک روز از دربند بریم توچال، یک روز از درکه بریم توچال، یک روز هم از خود توچال بریم تا قله کوه و برگردیم.
نوشته شده در 2008/5/28ساعت 18:19
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
یادم نیست دیروز بود یا پریروز یا چند روز قبل که دعوا داشتیم یا بحث داشتیم یادم نیست آها دوستم زنگ زد گفت من دارم می رم بام. ییهو کپ کردم آخه باحال بود همیشه من به همه می گم بیاین بریم بام یا من دارم میرم بام. تنها کسی که قبل از من این حرف رو به من زده دوستم بوده.
خلاصه رفتیم بام، قرار کافی شاپ پینتبال بود برای کافه گلاسه و شکلات گلاسه جاتون خالی خوردیم حسابی حال داد. بعد هوا زد به هم خراب شد و باد تند وزیدن گرفت و همه چیز درهم شد.
بام خیلی باحاله ، هرچی بگی کم گفتی، اینقدر اتفاق های جالب اونجا می افته، باد بارون آفتاب همه و همه در کمتر از چند دقیقه عوض می شه.
خلاصه آسمان خیلی باحال بود از رنگ آبی آسمانی بود تا طوسی روشن و سیاه، آن وسط ها هم برق های خوشکلی می زد. که واقعا ترسناک بود.
نوشته شده در 2008/5/23ساعت 20:40
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
امروز ساعت ۶ بعد از ظهر بود که زدم بیرون رفتم اول مدرس و با یک ماشین در مقابل درب بام تهران پیاده شدم. آقا تا ما از ماشین پیاده شدیم یک باران شدیدی گرفت آی خیس شدیم. ولی بعد از پند دقیقه باران شدید، سر و کله خورشید خانم پیدا شد. خورشید تابید و یک رنگین کمان بسیار زیبا در آسمان روز زمین شکل گرفت. از بچه گی همیشه رنگین کمان را در آسمان می دیدم. امروز اولین روزی بود که رنگین کمان که من می دیدم روی شهر تهران بود و از وسط شهر شروع می شد و تا زیر پای من در بام ادامه داشت.
دیدیم هوا خیلی توپ است و همه چیز ردیف زدیم بالا ، آرام و آرام رفتیم تا رسیدم به اولین رستوران در مسیر کوهنوردی توچال رفتم یک شکلات هیش برداشتم و یک چای داغ و بزرگ هم سفارش دادم. خیلی چسبید، خیلی دلچسب بود. پخش کننده موسیقی را خاموش کردم و بجای موسیقی دست ساز انسان ها به موسیقی دست ساز طبیعت گوش فرا دادم. خیلی زیبا بود و خیلی شنیدنی به نظر من بهترین موسیقی دنیا در زیبا ترین نقطه دنیا به همراه بهترین بوی دنیا، منظور من بوی بیسته خاک بعد از باران باران است.
خلاصه در حدود ۱۰ دقیقه از اون بالا نگاه کردن به این ور و آن ور در با آرامش چای نوشیدن و هیش خوردن راه افتادم به پایین ، در راه ۲ تا صحنه باحال دیدیم. اولی این که یک دختری تنها رفته بود بالای کوه و نوشته بود چایی می خورد و دیگری یک دختر دیگر که در کنار جاده روی کاپشنش نشسته بود بین ۲ تا درخت. خلاصه این هم ماجرای امروز ما در بام. ولی چایی خیلی چسبید. خیس هم شدم حسابی هنوز که سرما نخوردم لطفا دعا کنید که سرما نخرم فردا. برای این که دوست دارم فردا و پس فردا هم برم بام. اب و هوا در این فصل خداست.
نوشته شده در 2008/5/14ساعت 22:56
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
هفته پیش در چنین روزی من رفتم بام، جای دوستان خالی نه امکانات داشتم و نه پخش کننده موسیقی برای خود در دل خواندم و رفتم بالا و آمدم پایین، در حال پایین آمدن بودم که تصمیم گرفتن دوباره بالا بروم. ساعت ۳ یا ۴ بود، هوا در سایه خیلی خنک بود و باد ملایم و زیبایی می وزید. در افتاب هم هوا خیلی گرم بود. اگر بگویم آفتاب سوزنده بود دروغ نگفتم.
در این فصل کلی گل های رنگی رنگی وجود دارد. گل های زرد، بنفش، قرمز، سبزه های بسیار زیبا و همه چیز و همه چیز یک بهشت را ساخته است. یک بهشت در چند کیلومتری مرکز تهران، البته باید بلد راه باشید و بلد بهشت بودم و بهشتی زندگی کردن که از این طبیعت زیبا و بهشتی لذت ببرید وگرنه شیشه دلستر خود را در کنار گل بنفش پرت می کنید. بطری آب معدنی خود را روی گل قرمز می اندازید و گل زرد در زیر پوست بسته چیپس شما مدفون می شود.
فردا اگر شد می روم بام
نوشته شده در 2008/5/9ساعت 0:8
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
امروز از ساعت ۵.۵ عصر بام بودم. ۱۳ بدر بود و بام تهران خیلی شلوغ بود. بیش از حد تصور آدم های جالب در بام حضور داشتند از شیک ها گرفته تا جواد ها. هوا بعد از باران شدید ظهر آرام شده بود و فکر می کنم دلیل حضور این همه آدم در بام هم همین آسمان آرام بود.
ولی کوهستان هوای آرام نمی شناسد. در کمتر از ۱۰ دقیقه آنچنان طوفانی در بام شد که نگو و نپرس حسابی خیس آب شدیم. اگر عکس پیدا کردن فردا در وبلاگ قرار می دهم
نوشته شده در 2008/4/2ساعت 1:50
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
امروز یکشنبه است. دیروز شنبه بود و من از پنجشنبه حالم بد است. چهار شنبه یک دوست داشتیم که همیشه با هم می رفتیم بام ما را تنها و گذاشت و رفت اصفهان ، من هم زنگ زدم، یعنی پیامک دادم به یکی دیگر دوستان خیلی خوب، مهندس، خوش خنده، مهربان به نام شقایق و عصری رفتیم بام.
خلاصه کلی خندیدیم، شقایق انسان جالبی است بسیار پر انرژی، شاد و خنده رو، البته پر حرف هم هست ولی اینقدر که با خنده تعریف می کنند اصلا پر حرفی هایش را فراموش می کنید.
امروز در بام بودیم که دیدیم یک نفر داردخود را از بالای یک سکوی فلزی پرت می کند پایین، من فکر کردن که قصد خودکشی دارد اما بعدا معلوم شد که این یک بازی است به نام جامپی چی چی یا جو جامپی. که در این بازی یک نفر را با کش می بندند و بعد از ارتفاء پرتش می کنند پایین. البته اصولا در ایران همه چیز مصخره بازی است و این هم یکی از این موارد است. طرف را از ارتفاع ۵۰ متری پرت کردند ولی کش بیشتر از ۲۰ متر کش نیامد. در اکثر فیلم های خارجی از حرکت از بالای پل انجام می شود و معمولا می بینید که کله طرف به آب برخورد می کند ولی اینجا این عملیات هیجان انگیز مثل ماست بود. پسری هم که این پرش را انجام داد اصلا جیق نکشید
نوشته شده در 2008/3/30ساعت 11:52
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
سلام، حسابی به خودم امید وار شدم. با نزدیک شدن فصل بهار و گرم شده زمین یخ های من هم آب شده و طلسم بام هم شکسته شده در کمتر از ۷ روز گذشته برای سومین بار رفتم بام. تازه امروز هم از بیخ گوشم رد شد که نرفتم برای ایستگاه ۵. یعنی قرار بود صبح با یکی از دوستان به نام بهار بریم ولی نرفتیم.
امروز عصر تنها رفتم، خیلی چسبید، جای دوستان هم خیلی خالی بود باد شدید هم می وزید خیلی شدید و خیلی سرد.
نوشته شده در 2008/3/8ساعت 22:51
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
امروز که پنجشنبه ساعت ۲.۵ بود تلفن را برداشتم یک قرار کاری را کنسل کردم، یک دوست را دعوت کردم رفتیم بام. خیلی وقت بود که با این دوست بام نرفته بودم، ولی دمش گرم. آمد رفتیم کلی بالا، اول گفتیم بریم اولین رستوران ولی بعدش رفتیم رستوران آبشار. جای همه خالی بود. تازه فرداد صفاخو یکی دیگه از دوستای گلموننم دیدم توی کوه خیلی باحال بود.
بعدش وقتی برگشتیم پایین رفتیم تو قسمت ویژه مخصوص خودمون انجا که قبلا خیلی مخفی بود ولی این روزه تبدیل شده به ... هر کی از را می رسه پامیشه میاد اونجا نشتیم و خیلی باحال بود. البته تمایل داشتیم غروب را تماشا کنیم ولی نشد. اخه همه ۲ تا ۲ تا توهم بودن ما مجبور شدیم منطقه را خیلی سریع ترک کنیم.
وای اینو نگفتم، تو راه بالا رفتن چند تا سوژه ۲۰ بودن مثلا یکی از این سوژه ها یک پسر و دختر بودن خیلی باحال بودن هر ۴۰ قدم پسره یه چیزی به دختره می گفت و دختر زار زار گریه می کرد. بعد دوباره خوب می شد و می خندید و راه می رفت بعد دوباره گریه می کرد. ۲ تا دیگه بودن که خیلی جلف بازی در می آوردند. مثلا پسره گنده قدش ۲ برابره من بود هی جلو این همه آدم به دختره می گفت موچ موچ موچ . یعنی بوس بوس بوس.
آبشار هم ۲ تا چایی نبات دپش یا خرما و شکلات زدیم. توووپ
نوشته شده در 2008/3/7ساعت 1:19
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
دیروز، یکی از دوستان کلاس داشت، بعد کلاس زودتر تعطیل شد و به قولی خونه را پیچوند با هم رفتیم بام. جاتون خالی عجب سرد بود. کلی همه جا برف بود، بعد از این همه روز هنور روی دیواره های کناری مسیر ۲۰ تا ۳۰ سانتیمتر برف نشسته بود. هرجا هم که کمی شیب بود، کلی قندیل از بالا به پایین آوریزان بودند.
جای شما خالی رفتیم پیاده بالا و بعد از قدم زدن در برف ها و تماشای تهران که فکر می کنم به دلیل برخی از مشکلات آخرین بار که بام رفته بودن ۲ ماه شاید ۳ ماه پیش بود، رفتیم رستوران و یک آش مونده و ترشیده سفارش دادیم و در نهایت نیمه کاره فلش کردیم و برای آش مونده ۲۲۰۰ تومان پول نازنین رو ریختیم دور
البته خیلی دل تنگ بام دودم خدا وکیلی و این حرکت فکر کنم یک شروع شد برای اینکه برنامه های هفتگی بام را پیگیری کنم
البته دوستان هم اگر تمایل دارند یک برنامه برای هتل توچال دارم تنظیم می کنم (دنگی) بریم ۲ روز برای خنده و اسکی، البته من خودم اسکی بلد نیستم ولی اگه یک دوست خود قبلو کنه به من یادبده حسابی حال می کنم
نوشته شده در 2008/2/8ساعت 14:49
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
اقا این بام تهران در ماه رمضان عجب حال و هوایی داره، ولی بعد از افطار دیگه حال و هوا نداره
امروز رفتم بام ساعت بود فکر کنم به هرکی گفتم بیا، اس ام اس دادم، گریه کردم نه خیر کسی گوشش بدهکار نبود و اصلا کسی توجه به من نداشت و تنها بودم. البته تنهایی واقعا خیلی خوبه برای خودم یک ۲ باری رفتم بالا و پایین، آشنا ماشناهم نبود.
هیچ اتفاق جالبی هم در بام تهران روی نداد، امروز اصلا روز ساکتی بود. یک مسیر خیلی جالب یاد گرفتم برای بام. برای افرادی که از سمت خیابان مطهری تمایل دارند هر روز برن بام تهران، می تونن اول مدرس تاکسی های پارک وی را سوار شوند، جالب اینجاست که بیشتر تاکسی های این مسیر تا سر ولنجک هم می روند.
۲ هفته دیگه جمعه قرار شده با هانی بال بریم ایستگاه ۷ اگر دوست دارین با ما بیاین به من بگین
نوشته شده در 2007/9/21ساعت 0:38
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
سلام نماز روزه که نه می خونین و نه می گیرین ، ولی قبول باشه
قابل توجه بامی های محترم ، به دلیل شروع ماه مبارک رمضان معمولا کسی قبل از ساعت ۷ به بام مراجعه نمی کنه ، از این رو ساعت ۶ تا ۷ و حتی تا ۷.۵ بهترین ساعت برای یک قدم زدن دلچسب است. البته امید وارم که مثل سالیان قبل، چون امروز روز اول بوده ، همه جو گرفته باشه و آمده باشند بام تهران، به امید خدا با سردتر شدن هوا دیگر اصلا کسی به بام تهران مراجعه نکنه.
یک فکر باحال دارم می خواهم یک سری تحقیقات در بام تهران انجام بدم برای نمونه مثلا حرف های دختر ها و پسر ها را که در بام می زنند یواشکی گوش بدم و اینجا بنویسم ؟؟؟ آخه امروز ۴ یا ۵ تا زوج موفق در بام دیدم که برای هم خالی می بستند، به نظر سوژه جالبی می شه!!!
مخرث غخع
این بالایی یعنی Love you
نوشته شده در 2007/9/13ساعت 22:5
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
بالاخره این تابستان مزاحم هم تمام شد و تداخل ماه رمضان و مهر ماه هم دست به دست هم دادند تا بام تهران یک فضای آرام تر و بهتری نسبت به قبل داشته باشد
امروز که بام بودم عصری در حدود ساعت ۷ خیلی بام خلوت بود ، فکر می کنم آرامش این منطقه واقعا برای افرادی که به بام اعتیاد پیدا کردند خیلی اهمیت دارد.
قدم زدن در یک فضای آرام و بی صدا، در محیطی که واقعا کسی به آدم کار ندارد و دختر و پسر ، بزرگ و کوچک به راحتی قدم می زنند و می روند و می آیند و کسی به کسی کاری ندارد، خدا را شکر با بازشدن مدارس این جقل مقل ها هم کمتر این محیط آرام منفجر می کنند.
نوشته شده در 2007/9/4ساعت 22:18
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
تا حالا شده بام بری و راه نری ؟ تاحالا شده بام بری و تا آخرش نری ؟ تاحالا شده بام بری و به محل مخفی نری ؟ تاحالا شده بام بری و وزن کم نکنی ؟ تاحالا شده بام بری و تیز بخوری ؟ تاحالا شده بام بری و موقع برگشت درد داشته باشی ؟ تاحالا شده بام بری و شب دل پیچه بگیر ؟
اگه نشده با اتوبوس برو ایستگاه پینتبال، بعد یک پیتزا سفارش بده با ۲ تا سیب زمین و نوشابه و بعد برگرد پایین، همه این نشده ها می شه.
نوشته شده در 2007/8/27ساعت 13:52
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
عصر ها در بام تهران )
سلام من که درکل عاشق روز های وسطه هفته در بام تهران هستم. اصلا دیگر تمایل به رفتن به بام را در روز های پنجشنبه و یا جمعه ندارم. بابا، بام تهران که پارک ملت نیست. هر محلی آداب و رسوم خود را دارد و نباید آن ها را زیرپا قرارداد.
ولی امروز با خیلی خلوت بود. جای شما خالی هوا هم آشقانه غیر رمانتیک یعنی هم باید و هم ابری بود
نوشته شده در 2007/8/20ساعت 0:30
توسط شاشا