تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

سفر به قله توچال با بهنام

( جمعه ها در توچال )
ساعت 6 صبح رسیدم توچال، با چند نفر ساعت 6 صبح قرار داشتم و با بهنام ساعت 6.5، قرار ساعت شیشی ها که 3 تا شون نیومدن و 2 نفر دیگه هم ساعت 6.5 رسیدم. بهنام رو برای اولین بار می دیدم. پسر باحالی بود در نگاه اول، یک پوتین درست و حسابی و یک GPS آویزون توی گردن، امید این رو میداد که یک طبیعت گرد درست و حسابی رو کشف کردم. ولی چقدر بعد که این کشف بزرگ دیر انجام شد، بهنام 2 شهریور داره برای تحصیل از ایران میره و تا تابستون سال دیگه ایران نمی یاد.


رستوران چشمه ساعت ۸ صبح

آزاده و نیکو هم اومدن و چهار نفری با بهنام، سفر اعجاب انگیزمون رو شروع کردیم. پویا هم که برای کمک به بچه های بم رفته بود، امروز غایب بزرگ بود. برنامه امروز ما 2 تیکه بود، یا دخترا تا ایستگاه 2 و بعد من و بهنام بریم قله. محدودیت زمانی برای برگشت نداشتیم و بالا رفتن و خیلی آروم رفتیم. ساعت نزدیک های 9 بود که رسیدیم به ایستگاه 2، البته تا این توضیح که توی رستوران چشمه هم موندیم. یک صبحانه درست و حسابی توی ایستگاه 2 خوردیم. شکلات صبحانه، چایی، مربا و بیسوکوییت. صبحانه خوبی بود و خیلی خوشمان آمد.


بهنام همراه جدید ما

استراحت کردیم همراه با کلی صحبت کردیم، آزاده و نیکو قرار بود ساعت 12 پایین باشن برای همین از ایستگاه 2 با ما خداحافظی کردن و برگشتن پایین. ما هم به راه خودمون ادامه دادیم. توی مسیر، بالا اومدن از بعد ایستگاه چشمه زدیم تو میانبر، و تمام مسیر رو هم از شیب اومدیم بالا. همین روش رو در ادامه مسیر به ایستگاه 5 هم در پیش گرفتیم و تا خود ایستگاه 5 از مسیر های میانبر اومدیم. البته آخرین میانبری که میره به ایستگاه 5 برخلاف میانبر های دیگه اصلا شیب نداره فقط مسیر خیلی باریک هستش و از کنار دره رد میشه.


در حال پهن کردن میز صبحانه

ایستگاه 5 که رسیدیم ساعت حدود 12 بود، شایدم کمی دیرتر. دست و صورتی شستیم و یک نیمور سفارش دادیم و به صورت مشترک خوردیم. یک تجربه هم اینجا بگم بد نیستش، اگه قصد داریم قله برین، حتما فلاکس آب جوش رو اینجا آب جوش کنین. چون به دلیل سرمای هوا آب جوش توی فلاکس کم کم سرد میشه و اگه از پایین با خودتون آبجوش آورده باشین وقتی برسین قله حتما آب سرد دارین و دیگه آب جوش نیست.


خوشحال بودم داشتیم می رفتیم قله

خلاصه بعد از حدود 30 دقیقه استراحت در ایستگاه 5 شروع کردیم به آروم آروم رفتن به سمت ایستگاه هفت، چون خسته بودیم و زمان برگشت هم آزاد بود. تصمیم گرفتیم که تمام مسیر رو از جاده اصلی بریم. آروم و آروم شروع کردیم بالا رفتن، اولش خیلی سریع بودیم، انرژی زیادی داشتیم. به قله کوه پشت ایستگاه 5 که رسیدیم، دیگه انرژی تموم کردیم.


آزاده و نیکو در حال برگشت

قبلا هم مسیر 5 به 7 رو گفتم ولی بازم میگم، از ایستگاه 5 به سمت شمال و قله توچال که نگاه کنید. یک کوه می بیند که تکه کابین از اون بالا میره، تمام سختی مسیر 5 به 7 و شیب زیاد مسیر هم همین کوه هستش، این کوه رو که به قله برسین دیگه در حدود 45 دقیقه فقط باید یک مسیر با شیب خیلی ملایم رو حرکت کنید تا برسید به ایستگاه 7، البته شیب و خستگی مسیر از ایستگاه 1 تازه خودش رو ایجا نشون میده و این مسیر کم شیب رو تبدیل می کنه به یک مسیر خیلی سخت.


به دنبال لوازم شخصی

پیش بینی ما این بود که ساعت 3 تا 3.5 ایستگاه 7 باشیم ولی ساعت 4 بود که رسیدیم ایستگاه 7. یک تجربه مفید هم بگم برای این تیکه، البته کشف این تجربه از پویا هستش، 2 هفته پیش هم که این مسیر رو با پویا اومدیم، برای این تیکه پوشا میوه خشک و آجیل آورده بود که خیلی مفید بود و انرژی زیادی رو به ما داد. این هفته هم من همین کار رو کردم و یک بسته آجیل و میوه خشک گرفته بودم که واقعا اگه همراهمون نبود خیلی سخت تر از این مسیر رو رد می شدیم.


نمایی از ایستگاه هفت توچال

یک نکته خیلی مهم برای برای ایستگاه 5 به 7 باید یادتون باشه، ایستگاه 7 اصلا مثل ایستگاه های قبلی نیست، آب و خوراکی اصلا پیدا نمی کنید و در فصل تابستان که هوا گرم هستش این مسیر به شدن آب میبره، یکی از مهم ترین چیزا آب هستش، ما نفری حدودا 2 لیتر آب با خودمون داشتیم.

تو ایستگاه 7 اگه کمبود آب داشته باشید می تونید برید داخل ایستگاه و از پرسنل اونجا آب خوردن بگیرید. ولی پیشنهاد می کنم که چون اونجا هم آب خوردن رو با بشکه از ایستگاه 5 حمل می کنند. فقط در زمان هایی از ایستگاه 7 آب بگیرید که واقعا واقعا نیاز داشته باشید.


هتل توچال و تاسیسات کنار هتل

ایستگاه 7 در حدود 5 دقیقه بیشتر ایست نداشتیم و سریع حرکت کردیم برای قله، مسیر قله رو هم خیلی آروم رفیم. مسیر قله رو به 4 تیکه تقسیم می کنم. 2 تا تیکه اصلی داره، ایستگاه 7 به انتهای پیست اسکی و انتهای پیست اسکی به قله، هر 2 تیکه خود یک بخش صاف دارن و یک بخش شیب دار. صاف، شیب، شیب، صاف.

بهترین تیکه مسیر هم اون تیکه صاف آخر هستش، از لحظه ای که پناهگاه دیده میشه دیگه تمام خستگی رو فراموش می کنید و تنها چیزی که در ذهن شما نمیاد خستگی و درد هستش که از ابتدای مسیر داشتین و اصلا فراموش می کنید که بیش از 15 کیلومتر پیاده اومدید و در حدود 8 یا 9 ساعت توی راه بودید.


پشت قله توچال

ایستگاه 7 که رسیدیم خستگی در کردیم و برای نهار آماده شدیم، بهنام سالاد آورده بود و تن ماهی و بعد از مخلوط کردن سلاد، تن ماهی و لوبیا و قارچ من، شروع کردیم به خوردن. خوردیم و خوردیم و خوردیم. خیلی عالی بود. سالا توی قله خیلی مزده داد. بعد هم که هر 20 دقیقه اومدیم آماده بشیم و برگردیم، دیدیم نمیشه که نمیشه، همه رفته بودن پایین یا داشتن میرفتن پایین. فقط 2 نفر توی قله بودن که قرار بود شب بمونن، یک آقا پسر که انگار دفته اول بود و خیلی نگران بود که با دوستش اومده بود. البته دوستش به نظر می اومد که حرفه ای باشه.


یک عکس واقعا عالی از نمای پست توچال


نمایی از شهر تهران

کلی با دوستامون تبادل اطلاعات کردیم و تبادل مواد غذایی، یکی از بچه ها سر درد داشت و دنبال قرص استامینوفن می گشت، من پیشنهاد کردم که بجای این قرص، من چند تا قرص ویتامین و قرص ویتامین ث بدم و دوست ما هم گوش کرد که تو ارتفاع و اون بالا استامینوفن نخوره بی دلیل. البته من قرص استامینوفن هم دادم که اگه واقعا لازم داشت همراه داشته باشه. آخرش هم که داشتیم راه می افتادیم به سمت پایین برای اینکه وزن کوله هامون کم بشه، آب اضافه و شکلات و خوراکی هایی که ما در برگشت نیاز نداشتیم رو دادیم بهشون که هم دوستان ما اون بالا با کمبود مواد غذایی روبه رو نشن و هم ما سبک تر باشیم.


سالاد مخصوص - جای همه شما خالی که امروز با ما نبودین

این 2 تا دوست ما که اون بالا بودن آرزو داشتن که کسی بالا نیاد یا اگه که کسی میاد هم نهایت 3 یا 4 نفر باشن. من هم گفتم آره بابا بعید هستش که بیشتر کسی بیاد، چون 2 هفته پیش که ما قله بودیم یک نفر ساعت 7 شب رسید و یک نفر ساعت 2 نیمه شب، این بچه ها هم خوشحال شدن که شبی رو در سکوت و آرامش کامل خواهند داشت.


میز ناهار ساعت ۵ بعد از ظهر قله توچال

ساعت 7 بود که ما حرکت کردیم به سمت پایین، خورشید هنوز توی آسمون بود و هوا کاملا روشن. خیلی سریع اومدیم پایین، کمی پایین تر از ایستگاه 7 بودیم که دیدیم یک دختر جوونی داره با لوازم کامل میره به سمت قله، من که شوکه شده بودم پرسیدم که قله میرین و شب می مونین؟ گفت بله و ما گفتیم که ایول چه باحال و به حال اون پسر ها افسوس خوردیم که تنهایشون از بین رفت.


عکس بالا من (شاشا) عکس پایین بهنام

همین طور اومدیم پایین و به نیمه های ایستگاه 5 رسیده بودیم که من دیدیم چند نفری بالاتر از سیاه سنگ ایستادن، سریع به بهنام گفتم. دوربین دو چشمی رو که آورده بود در آورد و دیدم که ننننههههه. 11 نفر هستند که دارن میرن قله. وای من و بهنام زدیم زیر خنده و گفتیم چه شبی به به. دوستان ما که قرار بود تنها توی قله باشن اون شب دست کم 12 تا مهمان داشتن.


من و بهنام - قله توچال

توی مسیر برگشت بهنام دستگاه GPS رو صفر کرد که زمان و کیلومتر رو دقیق داشته باشیم. 4 کیلومتر تو 1 ساعت، 8 کیلومتر توی 2 ساعت و نیم، سرعت پایین اومدن ما خیلی زیاد بود. تا ایستگاه 5 هوا روشن بود. کاملا روشن، رفتیم توی ایستگاه و یک دست و صورتی به آب زدیم شاید 20 دقیقه طول کشید و بعد اومدیم بیرون دیدیم ایول هوا تاریک تاریک شده. آسمان ابری بود و از مهتاب هم خبری نبود ولی بازتاب نور تهران تمام مسیر رو توی کوه روشن کرده بود. نیازی به نور نداشتیم ولی هر 2 نفر، چراغ قوه های رو تست کردیم و جایی گذاشتیم که دم دست باشن. منم یک چاقو بزرگ داشتیم در آوردم که دم دستم باشه.


نوک نوک قوله توچال

مسیر ایستگاه 5 به ایستگاه 2 یک تیکه سر بالایی داره که چون باید یک کوه رو بریم بالا و از اون طرف بیایم پایین و این کوه دید مستقیم شهر تهران رو 50 درصد کم میکنه، برای همین بیشتر سفیدی مسیر معلوم بود و زیاد کوه و اطراف رو نمی شد دید. ولی بعد از اینکه کوه اول و رد کردیم، فضایه کاملا روشنی داشتیم که اطرافمون هم بطور کامل دیده می شد. خیلی جالب بود، اصلا فکر نمی کردم که هوا اینقدر روشن باشه تو شب. مسیر کاملا پیدا بود و بازتاب نور تهران وقتی که هیچ کوهی جلوی ما نبود به قدری زیاد بود که گیاه های روی کوه رو هم می تونستیم ببینیم.


توی ایستگاه ۵ توچال در حال لباس عوض کردن و شستشو

ساعت 10 بود و ما حدود 13 کیلومتر مسیر رو طی کرده بودیم. و کم کم داشتیم به ایستگاه 2 توچال نزدیک می شدیم. ایستگاه 2 توچال تاریک تاریک بود. کلا 5 نفر اونجا بودن، 5 دقیقه ای نشستیم که عجیب ترین اتفاق که می تونست پیش بیاد پیش اومد. توی مسیر من و بهنام کلی حرف زدیم، از همه چیز، مدرسه، تحصیل، کار و زندگی خودمون. همینطوری که نشسته بودیم بهنام گفت هنرستان ما تو سعادت آباد کنار ساختمان مجتمع فنی بود. من رو میگی، گفتم صنایع کامپیوتر ایران؟؟؟؟؟ تو اونجا درس خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا چه دنیای کوچیکیه، کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم میرسه. من و بهنام همدیگر رو از بعد از عید می شناختیم، چند بار من رو دعوت کرد که برم کوه ولی نشده بود و امروز بعد از چند ماه اولین باری بود که باهم رفتیم کوه و بعد آخر مسیر فهمیدیم که هر دوی ما توی یک مدرسه درس خوندیم. من سال اول صنایع کامپیوتر بودم و بهنام سال دوم و سوم. وای خدای من تمام خاطره هایی که از ایستگاه 7 در مورد مدرسه ها تعریف کردیم، در مورد همکلاسی ها در مورد معلم ها ... همه شخصیت هایه مشترکی داشت.


نمایی از ابر شهر تهران - بالاتر از ایستگاه ۲ توچال

10 معلم مشترک و بیش از 20 تا همکلاسی مشترک. دیگه تا پایین مسیر همش حرف مدرسه و معلم و همکلاسی ها بود. و هر 10 دقیقه هم می گفتم چه دنیای کوچیکی. حرف معلم و مدیر ناظم. من از سال اول هنرستان خیلی کم خاطره داشتم، اسم ها اصلا یادم نبود. تمام خاطرات زنده شد و برگشتیم به دوران قدیم. خیلی شیرین بود. عجب دنیای کوچیکی.

ساعت 11 رسیدیم رستوران چشمه، همه جامون درد میکرد. بهنام رفت پفک خرید با ایستاک استوایی، البته ما شدیدا دنبال این بودیم بتونیم هندونه پیدا کنیم ولی پیدا نشد که نشد. بعد از حدود 20 دقیقه استراحت و سوال پیچ شدن از طرف آدم هایی که اونجا بودن که شما از کجا اومدیم، هوا بالا سرد هستش؟ حیوان داره؟ چقدر آدم تو قله خوابیده و هزار تا سوال فنی و غیر فنی، خداحافظی کردیم و اومدیم پایین ساعت 11.33 دقیقه هم ایستگاه 1 بودیم و سوار اتوبوس شدیم.

کل مسیر قله تا ایستگاه رو توی 4 ساعت و نیم اومدیم، خیلی عالی بود. خیلی لذت بخش بود برای من چون اولین بار بود که شب از توچال پایین اومده بودم اونم ساعت 11 شب. به بهنام گفتم امروز خیلی خاطره شد برام و حتما به همه میگم که یک بهنامی بود که این طور و اون طور، و سال دیگه که بیای کل بچه ها میشناسنت.

اینم داستان ما بود. جمعه 23 مرداد 1388

در آخر هم مشخصات GPS بهنام این اطلاعات رو به ما داد ولی یک تیکه از مسیر رو خاموش شده بود متاسفانه

مسیر حرکت : 17.4 کیلومتر
متوسط سرعت: 4.5 کیلومتر در ساعت
زمان حرکت:  03:52:05
زمان استراحت:  01:02:33

در حدود 40 تا 45 دقیقه دستگاه خاموش شده بود برای همین مثلا اینجا میگه 3 ساعت و 52 دقیقه ولی ما 4 ساعت و نیم توی راه بودیم. با این زمان 4.5 کیبومتر در ساعت وقتی محاصبه کردم دیدم باید مسیر قله از پارکینگ تا خود قله حود 18.5 کیلومتر باشه.

نوشته شده در  2009/8/15ساعت 15:18  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

من و پویا شب توی قله خوابیدیم

( جمعه ها در توچال )

دیروز به اندازه ای خسته بودم که فکر نوشتن هم به سرم نیامد. فقط چند تا عکس و فیلم در فیس بوک آپلود کردم. مطلب برای نوشتن خیلی زیاد دارم، در یکی از کامنت های فیس بوک یکی از دوستان پرسیده بود که این 39 ساعت رو چه کردید، باید گم اگه بخوام همش رو بنویسم که 39 ساعت طول میکشه. 

ثانیه به ثانیه این سفر زیبا بود. از وقتی که در تاریکی شروع کردیم به بالا رفتن تا وقتی زیر آفتاب، تک و تنها داشتیم بر می گشتیم. از پایین که راه افتادیم تنها ارزوی ما این بود که کسی بالا نباشه و شب قله در اشغال کامل خودمون باشه. به قله که رسیدیم، وقتی آخرین آدم ها از قله پایین می اومدن و دورتر و دورتر میشدن، تنها آرزوی ما این بود که یک نفر بیاد بالاد، تازه فهمیدیم که چه کار کردیم. 

از اول داستان بگم، ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم، برخلاف همیشه من زنگ زدم پویا رو از خواب بیدار کردم. ساعت 5 بود که توچال بودیم. چند تا خرید داشتیم از همون مغازه های اول انجام دادیم و چون تصمیم داشتیم که شب قله بمونیم، قرار شد که خیلی با خیال راحت و آروم بریم بالا. قدم زنون راه افتادیم تا رسیدیم به اولین رستوران. ساعت 6 صبح بود. بنده خدا فکر کنم اولین مشتریش ما بودیم. چایی سفارش دادیم ولی تا آبش جوش بیاد ساعت شد 6 و نیم. یک آقای هم اونجا بود با من و پویا سلام کرد، من که نشناختمش ولی فکر کنم یکی از وزیر وزرای زمان آقای خاتمی بود. از روی چهره یادمه که زیاد دیدمش ولی رومون نشد بپرسیم که اسم شما چیه؟ 

چایی رو نوشیدیم و رفتیم بالا، رستوران چشمه رو که رد کردیم، تازه خورشید کامل اومده بود بالا، هوای خنک، آفتاب ناز و ابر های سفید و پراکنده در آسمون. از رستوران چشمه به بعد 3 تا یا 4 تا پیچ هستش که باید کلی بریم دست راست و بعد کلی برگردیم دست چپ، من و پویا هم تصمیم گرفتیم که همه مسیر و از میانبر با شیب زیاد بریم. خلاصه ساعت 8 صبح رسیدیم ایستگاه دو توچال، یک دست و صورت به آب زدیم و همون ردیف اول نشستیم. چند تا جوون از خودمون باحال تر هم بودن که در زمانی که صبحونه می خوردیم کلی گفتیم و خندیدیم. از روز قبلش گفتیم، از وضعیت کاسبی و بازار گفتیم و هر کی از خاطرات قدیم کوهنوردیش تعریف کرد.

تازه وقتی دیدن که ما داریم میریم قله و هدف ما این هستش که شب بمونیم کلی تحویلمون گرفتن و به ما خوراکی هم دادن. 

توی مسیر یکی از کوهنورد ها پیراهن سبز پوشیده بود، یکی داد زد لباس سبزتو عشقه، یکی دیگه هم از اون طرف در جوابش داد زد، فکر سبزتو عشقه.

راستی تا یادم نرفته اینم بگم که امروز کوله هر دوی ما خیلی سنگین تر از همیشه بود. لوازم اضافه زیاد داشتیم، مثل کیسه خواب و خوراکی برای 2 روز، آب تقریبا 2 برابر همیشه و از همه مهم تر، یک چادر با خودمون برده بودیم که تو قله چادر بزنیم. جاتون خالی، صبحانه توپ خوردیم و راه افتادیم به سمت بالا.

رفتیم و رفتیم. تمام مسیر رو از میانبر ها آرام و آرام و آرام. زیاد هم وسط راه می ایستادیم. حرف می زدیم، جای دوستانی که با ما نبودند رو خالی می کردیم و از همه مهم تر از اینترنت و سایت هامون می گفتیم.

رسیدیم ایستگاه پنج، فکر کنم ساعت 10 بود. رفتیم تو رستوران خریدی کردیم و خوراکی ها رو تکمیل کردیم و بعد اومدیم بیرون تو هوای آفتابی دراز کشیدیم و شروع کردیم به دختر و پسر های مردم رو دید زدن. ساعت شد 11 یا 11 و نیم که پا شدیم جمع کردیم رفتیم بالا. تو مسیر 7 بر خلاف 2 هفته پیش که از راه اکتشافی خودمون و شیب 45 درجه رفته بودیم بالا، این هفته چون زمان زیاد داشتیم بیشتر مسیر رو از راه اصلی رفتیم. اتفاق مهم این تیکه این بود که ...

بعد از کلی خستگی، زیر آفتاب دراز کشیده بودیم که خستگی مون در بره، در یک لحظه دیدم پویا از جاش پریید. داد می زد خرچنگ، خرچنگ. منم شاد و خندان از جام بلند شدم بگم به به، چه خرچنگ باحالی. دیدم نهههههه این که خرچنگ نیست، این عقربه، اونم یک عقرب 10 سانتیمتری به رنگ سفید. پریدیم ها، کوله ها رو سریع کشیدیم کنار که تو کوله نره و حالا پویا افتاده بهدنبال عقرب به منم میگه عکس بگیر. خلاصه با بدبختی این عقرب رو پیدا کردیم و چند تا عکس باهاش گرفتیم. 

این عقربی بود که اومد ما رو نیش بزنه ولی نتونست

خلاصه، بعد از کلی ترسیدن پاشدیم رفتیم به سمت ایستگاه هفت توچال. مسیر ایستگاه هفت مثل مسیر ایستگاه 5 که یک کوه رو بالا میایم بعد مسیر صاف میشه تا میرسه به ایستگاه 5، دقیقا همین طوری هستش، دقیقا همون کوهی که مقابل ایستگاه پنج هستش رو تا نوکش بالا میریم و بعد مسیر تقریبا صاف میشه تا خود ایستگاه هفت. به ایستگاه هفت که رسیده بودیم دیگه واقعا من که له شده بودم. ساعت نزدیک های 3 بود. امروز خیلی شل شل راه رفته بودیم، هر جا که رسیده بودیم ولو شده بودیم. ایستگاه هفت هم ولو شدیم حدود یک ساعت، اب هم تموم کرده بودیم و شدید به آب احتیاج داشتیم. یک خانم و آقا وسط راه به ما آب دادند و یک خانمی هم تو ایستگاه 7 به ما آب داد. اونم چی آب یخ زده توپ.

تو ایستگاه هفت توچال، اصلا آب پیدا نمیشه، این یکی از افتخارات مجموعه توچال هستش، که تو این ایستگاه به این مهمی آب لوله کشی نیست. البته جالب این هستش که هتل آب داره ولی ایستگاه هفت نه. خلاصه مامور های خوب ایستگاه 7 هم لطف کردن 3 تا بطری آب خوردن به من دادن و 3 تا بطری آب خوردن به پویا. ما هم بعد از کلی استراحت مسیر قله رو در پیش گرفتیم. باز هم آروم و آروم.

اینقدر وسط راه ایستاده بودیم که خودمون خسته شده بودیم. جالبیش این هستش که وقتی مردم میدین ما داریم میریم بالا و قصد داریم که شب بخوابیم و شنبه برگردیم، اولین سوالی که می کردن این بود که شما کار ندارین؟ من میگفتم نه کار نداریم ولی پویا می گفت بگو کارمون خودش داره کارش رو می کنه. (برای دوستانی که نمی دونن بگم کار من و پویا سایت هستش و چه باشیم و چه نباشیم سایت ها کارشون رو انجام میدن)


پویا در توچال کنار چادر

در باره مسیر قله هم باید بگم که این مسیر 2 تیکه هستش، از ایستگاه هفت که راه می اوفتین به سمت بالا اول باید برین تا برسین به انتهای پیست اسکی توچال که میشه نصف مسیر و بعد هم 30 تا میله به ترتیب خورده که مسیر قله رو به شما نشون میده. البته ابن تیکه دوم چون وسط راه دیگه قله به طور کامل دیده میشه خیلی راحت و سریع به پایان میرسه ولی تیکه اول نه، واقعا از نظر روحی خیلی سخت هستش. اما از اونجا که قله و جان پناه نوک قله دیده شد، اصلا خستگی ، درد و گشنگی رو احساس نمی کنید. احساس پیروزی، احساس قدرت، احساس این که الآن بالاسر 10 میلیون آدم ایستادین و از همه به خدا نزدیک ترین، نیروی باور نکردنی به شما میده.

رسیدیم قله، 3964 متر. سری قبل که رسیدیم قله اینقدر خوشحال بودیم که من و پویا پریدیم بقل هم و به همه 5 دادیم و کلی خلاصه شاد بودیم. ولی این دفعه به دلیل اینکه وزن کوله هامون خیلی سنگین تر از همیشه بود. خیلی ویرون شده بودیم. توی قله آدم بود. شاید 10 نفر، رفتیم یک گوشه ولو شدیم روی زمین.

یکی از شاهکار های این سری کوه رفتم ما این بود که من یادم رفته بود کپسول یدکی گاز بیارم و پویا هم که کپسول گاز خریده بود فراموش کرده بود همراه خودش بیاره و فقط ما برای یک بار غذا گرم کردن گاز داشتیم. در حال ناله از این موضوع بودیم که یک آقای مهربون بلند شد و اومد گفت که من دوستان نرسیدن بیان، من گاز یدکی دارم ولی سر گاز رو نداشتم که وصل کنم و غذام رو گرم کنم، این گاز برای شما، اینم غذا من لطفا گرمش کنین. خیلی حال داد. به ما شدید. ناهار تن ماهی خوردیم و لوبیا. بعد آب پرتقال و بعد رفتیم برای نسکافه خوردن.


شایان در قله توچال

در فلاکس رو باز کردم آب رو ریختم توی لیون دیدم که سرد شده، اینقدر که هوا سرد بود. به پیشنهاد پویا نسکافه ها رو خالی کردیم توی ظرف و گرم کردیم. بلاخره تونستیم نسکافه داغ بخوریم. البته من فکر می کنم که اشتباه کردیم برای این که نسکافه تو ارتفاع فکر می کنم مشکل بی خوابی میاره و چون اونجا آدم خودش فشارش میاد پایین احتمال دار خطر داشته باشه. ولی من و پویا رو که میشناسین اصولا کار های خطر ناک زباد انجام میدیم.

کوه رو به دلیل همین صداقت آدم هاش دوست دارم. به دلیل این که از کمک کردن به همدیگر لذت میبرن، از این که اونجا کسی مادی نیست، طرف 2 تا بطری اب داره وقتی میبینه که ما داریم شب می مونیم یک بطری ای میده به ما که ما مشکل بر نخوریم از بی آبی. این یعنی فداکاری. این یعنی از خود گذشتگی. این رو خیلی دوست دارم. این نوع برخورد توی شهر دیده نمیشه ولی توی کوه هستش.

غذا خوردیم، نسکافه خوردیم و بعد خوابیدیم از خواب که بیدار شدیم فقط 4 نفر دیگه توی کوه بودن که اوناهم داشتن برای پایین رفتن آماده می شدن. خدا حافظی که کردن و پایین رفتن. تازه من و پویا دیدیم که تنها شدیم. هیچ کس نبود. هیچ کس. 

شروع کردیم به چادر زدن، وای چه لذتی داشت. نوک نوک قله، اونجا چادر زدیم که علامت داشت اینجا نوک قله است. مدارکش هم موجوده.

آفتاب داشت غروب می کرد که دیدیم یک نفر داره آروم آرم بالا میاد. خوشحال شدیم و دعا کردیم که آدم دردسر ساز نباشه. واقعا حوصله شلوغی رو من که نداشتم. چادر زدیم، خوراکی ها رو چیدیم، کیسه خواب ها رو پهن کردیم و نشستیم به دیدن غروب خورشید از نوک قله توچال. البته نمی دونم چرا جو گرفته بودمون تو کوه های اطراف هر چیزی می دیدیم دراز بود می گفتیم آدم داره میاد، ولی وقتی می دیدیم که بعد از 20 دقیقه از جاشون تکون نخوردن می فهمیدیم که آدم نیستن و احتمال زیاد سنگ یا تابلویی هستن و ما فکر کردیم که آدم داره میاد. خدا وکیلی دیوونه تر از اون همه دیگه پیدا نمیشه.


چادر ما در نوک قله توچال

هر چی بگم از زیبایی این شب کم گفتم. این آقایی هم که داشت می اومد بالا، اومد و رسید من رو که دید وا رفت، اون بنده خدا هم اومده بود که شب شنبه، توی قله تنها باشه. ولی وقتی فهمید که ما چادر داریم و بیرون می خوابیم بنده خدا خوشحال شد.

غروب خورشید رو که دیدم، دیگه هوا رفت رو به تاریکی، رفتیم تو لباس عوض کردیم و پریدیم تو کیسه خواب، حالا من که نمی تونم بخوابم، این پویا ساعت 9 شب گرفته خوابیده. منم فشار هوا زده بود مست کرده بودم شدید. چرت و پرت می گفتم. پویا خوابش برده بود. هر 15 دقیقه صدای خور و پفش می اومد و بعد که صداش می خوابید می گفت شایان تو خوبی، منم می گفتم آره خوبم. 10 دقیقه بعد من می پورسیدم پویا خوبی؟ بیداری؟ اون می گفت من خوبم، بیدارم. این اتفاق 10 بار بیشتر به همین شکل تکرار شد.

ساعت رو نگاه کردیم. ساعت نه و سی دقیقه بود. اول فکر کردم ساعت در ارتفاع از کار افتاده، ساعت موبایل رو نگاه کردم دیدم اونم نه و سی دقیقه هستش. گفتم خدایا مگه میشه الان، بیشتر از 3 ساعت هستش که ما خوابیم، چطور 30 دقیقه گذشته؟ حتی احتمال این که زمان ایست کرده هم به فکر من رسید. حالا خودم می دونم که ارتفاع در آدم توهم ایجاد می کنه ولی چون درون آدم با این موضوع به راحتی کنار نمی یاد و میخواد مقابله کنه، آدم کار های عجیب هم انجام میده. برای مثال حرف های بی خودی میزنه، فوش های خیلی زشت میده. احتمال داره بپره پایین، دیده شده که ارتفاع زندگی باعث شده یک کوهنورد جو گیر بشه و کوله خودش رو توی دره پرت کنه و هزار تا کار احمقانه دیگه

دوباره خوابیدیم. 3 ساعت گذشت، از پویا پرسیدم ساعت چنده؟ گفت 10، باز 2 ساعت گذشت، گفتم ساعت چنده گفت، ساعت 10.45 دقیقه خدایا خدایا...... این چه کاری بود که ما کردیم. چرا اومدیم اینجا، این بالا. باد شدت گرفت. شدت گرفت که چادر، چهار طرف میخ شده در زمین رو می خواست بلند کنه. وقتی هم یواش می شد، صدایی که ایجاد می کرد انگار کسی داشت کنار چادر راه می رفت. اینقدر ترسیده بودم که یک چاقوق گنده داشتم درآوردم گذاشتم کنارم. هر 2 تا چراغ قوه ها رو هم بالای سر خودم و پویا گذاشتم. بازم چند ساعتی گذشته بود. این بار دیگه از پویا ساعت نپرسیدم، گفتم پویا ساعت رو بده من اصلا، نگاه کردن دیدم هنوز 12 شب نشده. وای خدای من..... هنوز ساعت 12 نشده.

یکی دیگه از مواردی که توی کوه و در فشار اتفاق پیش میاد همین بی خوابی و از دست دادن زمان هستش، شما فکر می کنین 4 ساعت طول کشیده ولی فقط 30 دقیقه زمان گذشته. مثلا پویا بعد از یک ساعت از خواب دیدار شده بود فکر می کرد چهار صبح هستش ولی بعد ساعت رو که دید فهمید که فقط 1 ساعت خواب بوده.


شایان در توچال

این وضعیت باور نکردنی و ترسناک تا ساعت 2 و نیم ادامه داشت. در این فاصله چند بار خواب دیدم که مردم، چند بار خواب دیدم که چادر روی سر من و پویا خراب شده. ولی خدای من ... جالب ترین نکته این بود که اصلا با توجه به این همه ترس و نگرانی، احساس پشیونی نمی کردم. پویا که خواب بود ماشالا، هر 10 دقیقه یا اون از من می پرسید خوبی یا من از اون. ولی یک چیزی درون من بود که می گفت هیچ اتفاق نگران کننده ای نمی افته نگران نباش.

بیان احساس خودم در او شرایط خیلی سخت هستش، ترس، نگرانی ولی در کنار لذت بردن، شاید اینطوری به نظر بیاد که یک بیماری خود آزاری باشه، نمی دونم هست یا نه ولی واقعا تجربه خوبی هستش. نه از اون دسته تجربه ها که فقط برای یک بار خوب هستش، بلکه تجربه ای که برای بار ها و بارها خوبه. دلیل اینکه همه کوهنورد ها، کوهنورد می مونن هم همینه. کوهنوردی رو از سن 17 یا 18 سالگی شروع کردن و الانم که 60 یا 70 سالشونه هنوز هم میان کوه.


غروب خورشید

یکی از همین آدم ها ساعت دو و نیم شب، رسید قله، البته من فقط صدای باز و بسته شدن در پناهگاه رو شنیدم، ولی صبح که خواب بیدار شدیم دیدیم یک آقای سن بال و خندان هم اونجاست، سالم و سلامت و سرحال. حال کردم. خدایی. دیدن این افراد با این سن به آدم روحیه میده واقعا. وقتی سلامتی این افراد رو می بینی واقعا روحیه میگیری که ورزش خوبی رو انتخاب کردین.

برگردیم دنبال داستان خودمون، شب، ساعت دو و نیم بود که یک باد شدید اومد تا حدی که من که تازه خوابم برده بود از خواب پریدم. و در یک لحظه چادر رو تکون شدید داد و بعد باد قطع شد. سرعت باد 1 متر در دقیقه هم نبود. سکوت. فقط یک صدای بیییییز شنیده می شد. نمی دونم تاحالا تجربه داشتین وقتی توی خونه همه جا ساکت میشه یک صدای توی گوش آدم میاد انگاه یک نویز هستش که میگه بیز و خیلی نوک تیزه. دیشب گفتم این یا صدای مرگ هستش یا صدای سکوت.

واقعا فکر کردم که موردیم. چون دقیق همین لحظه بود که پویا هم صدای نفس هاش نمی اومد. من هم رادیو رو خاموش کرده بود و از جا پریدم. در حدود چند دقیقه به این طرف و اون طرف نگاه کردم. یک احساس عجیب بود، یک احساس جدید. صدای قلب خودم هم نمی اومد. به خودم گفتم موردم دیگه. به این راحتی، خدا رو شکر، احساس بدی ندارم و سرم رو کردم توی کیسه خواب. 


۲ تا عکس از طلوع خورشید و نمایی از کوه دماون در اون دور دور ها

آره واقعا ساعت دو و نیم بود که بالاخره تونستم بخوابم. خوابیدم فکر میکنم تا ساعت 4 بیدار نشدم. آخه هوا هم خوب شده بود. نه باد بود و نه سرما، تونستم راحت بخوایم. ساعت چهار صبح روز شنبه 9 مرداد 1388 از خواب بیدار شدم. بازم سرما و فشار هوا دست به دست هم داده بودند که شایان دیوانه بشود. این پویا هم که همش خواب بود. بیدارش کردم گفتم پویا، پویا، بیدار شو. میخوام ازت گزارش بگیرم و شروع کردم به فیلم برداری که فیلم رو می تونید تو فیس بوم ببینید.

کلی خندیدیم و باز هم با این که هوا سرد بود و من ناله می کردم و پویا ناله می کرد خوابمون برد تا ساعت 6 صبح اگه اشتباه نکم، از خواب پریدم و کلی سر و صدا پویا رو بیدار کردم، وای وای، هوا روشن شده، ما این همه اومدیم این بالا که طلوع خورشید رو ببینیم، خوابمون برد. در چادر رو که باز کردم دیدم وااااای. دماوند از این جا پیداست. خدا رو شکر خورشید معلوم نبود. سریع عکس گرفتم و به سرعت رفتم توی کیسه خواب، فکر کنم یه 5 دقیق بعدش بلند شدم و دوباره که چادر رو باز کردم دیدم که بله، خورشید خانم هم تازه داره در میاد. چند تا عکس از طلوع خورشید گرفتم. ولی اینقدر خسته بودم که نتونستیم از توی چادر بیایم بیرون. 

ساعت 8 صبح شده بود. دیدم که دوستان ما هم در داخل جانپناه دارن سر و صدا می کنند. ما هم پا شدیم و رفتیم بیرون. اون اقای اولی که ما رو دیده بود و از دیدن ما خوشحال نشده بود. اومد گفت، ایول شما هام بیدار شدین؟ منم گفتم مگه کسی تو این هوا می خوابه؟ ما طلوع خورشید رو هم بیدار بودیم.

خلاصه باهم دوست شدیم. اولش فکر کرده بود که ما از این ارازل هستیم که با تله اومدن بالا و مست می کنند و آرامش کوه رو خراب می کنن ولی صبح که دید نه بابا، ما خودمون اینکاره هستیم کلی اومد گپ زدیم، از کوه ها و مسیر های اطراف تعریف کرد و کلی لذت بردیم.

بعد دوباره همه رفتن سر کار و زندگی خودشون، ما اومدین توی چادر که صبحانه بخوریم و اون دو نفر دیگه هم رفتن برای صبحانه خوردم. ما آب گذاشتیم جوش بیاد، اونم چه آبی، خدایی خیلی باحال بود، آب یخ یخ رو ریختیم توی یک ظرف، گذاشتم روی گاز تا داغ بشه. هرچه شکلات داشتیم در آوردیم برای خوردن، شکلات، بیسکوییت عجب صبحونه ای بود. توپ به خدا، فقط می تونم بگم که یا خیلی نامردین که من دعوت می کنم نمی یاین یا اصلا باحاتون حال نمی کنم و ظاهرتون نشون نمیده که آدم باحالی هستین که اصلا نمی یارمتون اینجا. واقعا لذت بخش بود. من خیلی حال کردم. این پویا هم مدلش این طوریه که نق میزنه، نق میزنه ولی فقط نق میزنه. حالا داره حال می کنه ها با محیط و شرایطی که توش هستیم ولی نقش رو میزنه.

یک نکته در مورد چادر زدن، بطور کلی چادر رو هر جا که دوست دارین می تونین بزنین، و روش هم مینونه هر طرف که دوست دارین باشه، میگن بهتر هستش در اصلی چادر به سمت باد نباشه، البته اکثر چادر ها 2 تا در دارن یعنی اگه در های چادر به سمت شرق و غرب باشه، اگه باد از غرب بیاد می تونین در غربی رو ببندین و در شرق رو باز کنین و بر عکس. هواکش چادر هم یک دریچه کوچیک هستش بالای چادر، یکی از کوهنورد ها قبل از اینکه چادر بزنیم به ما گفت که اینجا نوک قله باد از همه جهت ها میاد و جهت خاص و مشخصی نداره، که این حرف درست نبود. باد بطور مشخص از غرب، بین هتل توچال و ایستگاه 7 به سمت قله میوزید که چون جهت هواکش چادر دقیقا همین سمت بود، من فکر می کنم مقدای از سرمای داخل چادر به این دلیل بود.

از این نکته نتیجه گیری می کنیم که در کوهستان نباید همینطوری به کسی اطلاعات داد، وقتی نمی دونیم مسیر باد کجا هستش، کجا بادگیر هستش، خیلی راحت باید بگیم که واقعا نمی دونم. و دیگران رو به دردسر نندازیم. البته دلیل انتخاب اون نقطه که ما چادر زمین این بود که قصد ما این بود که چادر دقیقه نوک قله باشه، وگر نه چند تا جای دیگه هم پیدا کرده بودیم ولی نمای 360 درجه به ما نمی داد. و خودمون تصمیم گرفتیم که اونجا چادر بزنیم که بالای بالا باشیم و یک نمایه 360 درجه از شرق تا غرب، شمال به جنوب داشته باشیم.

سرمای هوا توی کیسه خوای زیاد معلوم نیست ولی در این حد بود که مربای آلبالو رو وقتی باز کردم دیدم روش یک کم یخ زده. یک نکته خیلی مهم دیگه این بود که من کمک های اولیه با خودم داشتم. قبل از خواب هم من و هم پویا قرص سرماخوردگی خوردیم و قرث ویتامین ث . این رو هم به همه پیشنهاد می کنم که تا دیدین که حالت سرماخوردگی دارید قرص سرماخوردگی و ویتامین ث بخورید که خدایی نکرده دچار سرماخوردگی نشید. البته این هم بگم اگه آبریش بینی داشتید از قرص هایی مثل آنتی هیستامین استفاده نکنید بهتر هستش، چون این دارو درسته که آبریش بینی رو سریع قطع می کنه ولی به دلیل موادی که توش داره حالت خواب آلودگی ایجاد می کنه و در شرایط کوهنوردی هوشیار بودن یکی از نکاتی است که اهمیت خیلی زیادی داره.

ساعت 10 صبح راه افتادیم به سمت پایین. اومدیم ایستگاه 7 و بعد ادامه مسیر به ایستگاه 5، تا ایستگاه 5 ، دو یا سه بار استراحت کردیم. ایستگاه 5 که رسیدیم دیدیم همه جا تعطیله، خاک تو سرشون با این مجتمع فرهنگی ورزشی ساختن، با این جشنواره کودک و این همه پارچه رنگی به در و دیوار آویزون کردن. انگاه با چهار تا کانکس زنگی اونجا گذاشتن و چهار تا پارچه رنگی روز شادی رو برای مردم فراهم می کنند. بابا این چیزا مدیریت می خواد و کسی که عاشق این کار باشه می تونه اینجا رو مدیریت کنه نه چند تا آدم بد اخلاق و اخمو. رستوران تعطیل، تله کابین تعطیل. از دکتر و کمپ امداد و این چیزام که اصلا خبری نیست. خودتون سعی کنید اتفاقی براتون پیش نیاد.

خلاصه از این چیزا دیگه نگم، چون فقط کوه نیست، تمام بخش های زندگی ما همین هستش، مشکل و ضعف مدیریت. مسیر ایستگاه 7 به 5 رو از وسط راه زدیم بیراهه و شن اسکی اومدیم پایین. ساعت تقریبا 1 بود. و ما هم در حدود یک ساعت تو ایستگاه 5 موندیم. حسابی حمام آفتاب گرفتیم. توپه توپ راه افتادیم به سمت ایستگاه 2 توچال.

مسیر ایستگاه 2 رو فقط یک تیکه از مسیر اصلی نیومدیم، اخه خیلی خسته شده بودیم. کل مسیر رو دیگه از راه اصلی اومدیم پایین. آروم آروم خیلی باحال، رسیدیم ایستگاه 2، فقط یک دختر و یک پسر نشسته بودن با هم عاشقانه حرف میزدن، من هم رفتم پایین جای شما خالی توی اون گرمای شدید، یک هندونه سفارش دادم با 2 تا آب معدنی خنک، آی چسبید، آی چسبید. هندونه خوردیم و روی زمین دراز به دراز افتادیم. فکر کنم در حدود یک ساعت هم توی ایستگاه 2 استراحت کردیم. 

زمان زیاد داشتیم، خدا وکیلی پویا همسفر خوبی هست، خوش مسافرته. بعد از یک ساعت استراحت اومدیم پایین. کتف من و کتف پویا درد می کرد. وزن کوله من حدود 15 کیلو بود. و وزن کوله پویا هم شاید در حدود 10 کیلو می شد. و این وزن 2 روز بود که روی شونه هامون بود. دیگه سرتون رو درد نیارم. اومدیم پایین نزدیک ایتسگاه یک هم دوباره رفتیم رستوران و چایی سفارش دایدم با نیمرو و خوردیم حالش رو بردیم.

روز دوم سفرمون هم روز خوبی بود. عکس زیاد نگرفتیم، چون باطری موبایل من تموم شده بود. در حدود نصف مسیر هم فکر کردیم که موبایل من گم شده ولی خدا رو شکر پیدا شده آخرش.

ادامه مسیر هم مثل همیشه، ایستگاه یک، کلی دعوا سر اینکه پیاده بریم یا با اتوبوس، بعد همونی که اول از همه گفته مسیر خیلی طولانی هستش و ما خسته شدیم با اتوبوس بریم، نظرش عوض میشه که نه پیاده بریم خیلی بهتره و ادامه این ماجرا ... آژانس و خونه و دوش و خواب.

البته مثل مثل همیشه نبود. چون رفتیم آیس پک و 2 تا آیس پک هم خوردیم. جای شما خالی، منم که با شلوار کوتاه، پویاهم که سر تا پا گل، منم پیرنم حسابی کثیف بود ولی شلوارم نه. خلاصه همه نگاهمون می کردن. و این شد پایان یک مسافرت 2 روزه به یاد موندنی.

خیلی حرف گفتنی زیاد دارم ولی متاسفانه نمیشه همه رو گفت باید خودتون بیاین و ببینید. مثل هفته های پیش هم قول نمی دوم که دوباره مطلب جدید منتشر می کنم. چون واقعا نمی رسم. 

در صورتی هم که دوست دارین با ما باشین لطفا برای برنامه های بعدی و همراه شدن با من شایان معروف به شاشا و پویا معروف به پوپو برای من ایمیل بزنین.

نوشته شده در  2009/8/3ساعت 0:9  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

قله توچال و هتل اسون

( سفر به ایستگاه 7 )

دیروز پویا گفت چرا عکس نمیگیری، گفتم به اندازی موهای سرم از مسیر یک تا پنج عکس دارم و تو وبلاگ گذاشتم. فقط یک نکته مهم، دیروز دوشنبه 29 تیرماه سال 1388، من و پویا دو نفری و بدون هیچ هم گروهی، ساعت 7 صبح از ایستگاه یک توچال حرکت کردیم به سمت قله توچال.

برنامه در ذهن من، همونطور که قبلا هم گفته بودم حرکت به سمت قله توچال بود. مقدای خستگی از شب قبل من رو سرد کرد و پویا هم، هر 30 دقیقه نظرش عوض می شد. 30 دقیقه می گفت برگردیم پایین زود و سی دقیقه بعد می گفت بریم قله. خلاصه این رو هم بگم که تا ایستگاه 5 تقریبا تمام مسیر ها رو از جاده های میانبر با شیب خیلی زیاد و سرعت خیلی کم حرکت کردیم. همین باعث شده بود که ساعت 8 و 45 دقیقه ایستگاه 2 باشیم و بعد از صبحانه خیلی کوتاه بریم به سمت ایستگاه پنج و موفق شدیم که ساعت 11 صبح هم ایستگاه 5 توچال باشیم. شاید هم ساعت 11 و نیم.

این نکته هم جالبه، تو ایستگاه 2 یک آقای کنار ما نشسته بود و وقتی که گفتیم داریم میریم قله توچال، گفت که دیر هستش و نباید این کار رو بکنین، من و پویا هم که عاشق کار هایی که نباید بکنیم تو دلمون گفتیم حالا که گفتی نباید ما می کنیم.

ایستگاه 5 که رسیدیم، همین طوری داشتیم می گفتیم که چه کار کنیم. من گفتم با برگشتن از مسیر اصلی، مسیر درکه و یا مسیر اسون موافقم، ولی پویا گفت که با تله کابین برگردیم. من گفتم بابا ساعت 12 میرسیم خونه، بعد همه به ما می خندن و به این دلیل با این طرح وافق نیستم. در این میان ناگهان پویا در قوطی هایپ رو باز کرد و با خوردن هایپ، نیرو گرفت و گفت بریم قله. و در ادامه گفت اگه امروز نریم دگه نمی تونیم بریم.

این بریم قله از اون بریم قله ها نبود. ما رفتیم قله ولی

بازم تو مسیر ایستگاه 5 گفتیم که راه اصلی خیلی پیچ وا پیچ هستش، بهتره که از راه اصلی نریم. من و پویا هم که استاد پیدا کردن راه های احمقانه، چند تا تیر چراغ برق دیدیم و به این نتیجه رسیدیم که نزدیک ترین راه، همین راه تیر های چراغ برق هستش، و رفتیم. با تمام نیرو به سوی بالا. خیلی هم خوب رفتیم، خیلی هم باحال رفتیم.



عکس اولی پویا هستش و عکس دومی من در مسیر ایستگاه ۵ به ۷

توی راه 5 به 7، چون شیب مسیر خیلی زیاد بود، سرعت ما کم شده بود. یک آقای به من گفته بود به این شیب ها میگن شیب 100 درجه، یعنی 100 متر میرین جلو و در این 100 متر، 100 متر هم میرین بالا (راست یا دروغش رو نمی دونم). جاده اصلی از سمت راست کوه پیچ خوران به بالا می رفت و ما از سمت چپ کوه، مستقیم رفتیم بالا.


یک عکس برای این که باور کنید شیب واقعا چند درجه بوده

نوک قله کوه که رسیدیم، مسیر ما و مسیر اصلی یکی شد. البته از این جا به بعد هم 2 تا راه هستش یکی راه اصلی که شیب ملایمی داره، و دومی راه غیر اصلی که به دلیل این که میله گزاری شده و دقیقا در یال کوه به جلو میره، برای فصل زمستان خوب هستش. آخه می دونید که اون منطقه بهمن گیر هستش و مسیر هایی که از کمرکش کوه حرکت می کنه خیلی خطرناک هستن. اما یال کوه مشکلی نداره. مسیر هم به طور کامل میله گذاری شد و اگر هوا طوفانی و برفی هم باشه به راحتی میشه ادامه مسیر رو پیدا کرد.


این عکس ماه اونجاست که مسیر میان بر و مسیر اصلی میان کنار هم و میشه ایستگاه ۷ رو دید

وای خدای من باورم نمی شد، یک باره دیگه ایستگاه 7 رو دیدم، خیلی لذت بخش بود. دیروز توی کوه پرنده پر نمی زد. تلکابین 5 به 7 هم یا خاموش بود یا خراب شده بود نمی دونم. ولی تعطیل بود. خلاصه به هفت که رسیدیم، رفتیم و خوابیدیم، الآن ساعت فکر می کنم 2 بود. خیلی خوب اومده بودیم، 2 ساعت تا ایستگاه 2. 2 ساعت تا ایستگاه 5 و 2 ساعت تا ایستگاه 7، مسیر قله هم که با سرعت ما حدود 45 دقیقه میشد.


اینم یک عکس دکوری از طبیعت زیبای کوهستان توچال

من و پویا خوابیده بودیم که من از خواب پریدم، احساس کردم یکی از بالای سر من داد زد، خوبی، حال می کنین، خوش میگذره، وااای خدای من، من رو می گی!!! از ترس مردم، سرم رو بلند کردم، چپ، راست، جلو، دیدم هیچ کس نیستش. واقعا فکر کردم که مردم. از جام 1 متری پردیم، وقتی سرم رو، رو به آسمون کردم در ارتفاع 10 متر بالا تر از زمین، دقیقا همون جا که منبع صدا بود، دیدم یک آقای نشسته.


پویا در میان برف ها مربوط میشه به ۲۹ تیرماه، میگم هوا سرد هستش میگین نه

باورتون نمیشه، فکر کنید در ارتفاع 3000 متری، وقتی 3000 تا هم کالری سوزوندین، اصلا فکرتون کار نمی کنه. نگو ما نشستیم زیر تله سیج، و این آقا از کارمند های هتل توچال هستش که نمی دونم چرا، از شانس بد ما، بالای سر ما دستگاه خراب شده و اومده بود که حالی به ما بده. خدا وکیلی خیلی خندیدیم هم کلی ترسیدیم، سریع شروع کردیم به آمار گرفتن، که هتل قیمتش چنده و شب میشه بیایم هتل بمونیم و صبح برگردیم پایین. که این آقای محترم گفت که هتل فقط پنجشنبه ها و جمعه باز هستش قیمت هم ۶۵ هزار تومان میشه. به نظر من خیلی احمقانه هستش که هتل به این خوبی، بزرگی و در این ارتفاع فقط 2 روز در هفته باز باشه.


مسیر پست قله توچال و نمایی از شهرستانک


جعبه کمک های اولیه در قله

خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین کردن و چپ و راست کردن رفتیم به سمت قله، عجب بادی می اومد. شدید، مجبور شدیم تمام لباس هامون رو بپوشیم، کلاه بزاریم و گوش ها مون رو بپوشونیم که یخ نزنیم. رفتیم و رفتیم، خیلی مسیر ساکت بود. در ایستگاه 7 که فقط 7 نفر آدم دیدیم، در مسیر قله هم 4 یا 5 نفر.

نصف مسیر رو اومده بودیم، تله سیج اسکی تموم شده بود و میله های هدایت کننده مسیر قله شروع شده بود. میله شماره 1، میله شماره 2 همین طوری رفتیم به میله شماره 30 که رسیدیم، کم کم قله نمایان شد. می تونستیم پناه گاه رو ببینیم، 3 نفر آدم. وای خدای من ما تنها نبودیم. تو مسیر به پویا گفته بودم که میکس کوهنوری با دوچرخه سواری هم خوب میشه. باور کردنی نبود وقتی به قله رسیدیم دیدیم 2 نفر از 2 مسیر مختلف با دوچرخه به قله توچال اومده بودن. در حدود 20 دقیقه همون اول قله ولو شدیم. با دوچرخه سواری که از مسیر امام زاده داوود اومده بود کپی زدیم. ولی من اینقدر خسته بودم نتونستم ازش عکس بگیرم. یادم بود ولی توان دهن باز کردن نداشتم.


پویا و شایان در نوک نوک قله


شایان و پویا در قله توچال - نمای پشت قله


پویا در قله توچال


شایان در قله توچال

فکر کنم ساعت 3 و نیم بود که رفتیم توی پناه گاه، 3 نفر توی پناه گاه بودن، 2 تا کوه نورد و یک دوچرخه سوار دیگه. خلاصه شروع کردیم به غذا خوردم و غذا درست کردن و خیلی لذت بردیم. پویا گیر داده بود که همونجا بخوابیم و صبح بریم پایین، ولی یکی از کوهنوردها گفت بدون کیسه خواب، میتونه خطر ناک باشه، منم زیاد به دلم نبود که اونجا بخوابیم. برای همین، بعد از کمی استراحت و جمع و جور کردن پناهگاه، فکر می کنم ساعت 5 بود که راه افتادیم به سمت سنگ سیاه و جان پناه امیری. تو فکر مون این بود که بریم اونجا بعد بریم دوراهی اسون و بعد هم بریم هتل اسون. شب هتل بخوابیم و فرداش برگردیم تهران.


اینجا داشتیم می گفتیم عجب کاری کردیم

وای که نمی دونم از مسیر برگشت چی بگم، خیلی خسته بودیم، واقعا خسته شده بودیم، خوراکی، شیرینی هیچ چیزی نداشتیم، حتی آب هم نداشتیم. ساعت 6 شب رسیدیم به سنگ سیاه، خیلی توش خراب بود. من که واقعا ترسیدم درش رو باز کنم برم تو. کنار پناهگاه نشستیم که استراحت کنیم، برای خودمون خواب بودیم که واااای خدای من ....


چهار تا عکس از طبیعت زیبای کوهستان توچال

یک سگ گنده گنده اومد، طلایی و بزرگ. من که دستم رو کردم توی جیبم، گفتم تو این گیر و ویری حالا اینو کم داشتیم که این آقا سگه بیاد ما رو گاز بگیره. نون دادیم بره، نخورد و نرفت. پویا از توی کیفش بیسکوییت ساقه طلایی در آورد، این آقا سگه هم عاشق بیسکوییت ساقه طلایی، همه رو خورد. بعد دیگه با آقا سگه دوست شدیم. خیلی سگ نازی بود. پا شدیم که بریم آب پیدا کنیم، دیدیم گه چشمه نرگس از مسیر ما، خیلی دور هستش. بی خیال شدیم. این آقا سگه هم که گیر داده بود به ما، دنبال ما می اوند، البته خودمونیم بلد بود راه رو و چند تا مسیر میان بر رو به ما نشون داد که خیلی سریع رسیدیم پایین.


سنگ سیاه - جانپناه امیری



دو تا عکس از هاپو جان

یک مقداری پایین تر از سنگ سیاه آب پیدا کردیم و حسابی هم آب خوردیم و هم شیشه هامون رو پر کردیم. پویا کم کم داشت بد اخلاق می شد. من هم خسته بودیم ولی فشار هوا روی پویا بیشتر تاثیر داشت. پویای عصبای، حالا منم شوخیم گرفته بود. هی از پویا می خواستم فیلم بگیرم نظرش رو در مورد امروز بپرسم.

مسیر قله به پایین، خیلی قشنگ بود. ولی واقعا سخت بود. بخش های زیادی ازمسیر رو سنگ اسکی کردیم. سنگ اسکی مثل شن اسکی می مونه، فرق این هستش که در شن اسکی روی شن ها سر می خورین و می یاین پایین و اگه بیفتین، چیزی تون نمیشه. ولی سنگ اسکی، در اون مسیر که همه ی سنگ ها تیز هستند یعنی مرگ. افتادن همان و ...، من خوردم زمین.


غروب خورشید رو می تونید از درازی سایه من تشخیص بدین

 

وای سوزش شدید دست. اینقدر زیاد بود که ... وای خون ریزی هم کرد. سواراخ شده بود احمق. منم که بی توجه و پر رو، همین طوری رفتم پایین و بعد از چند دقیقه دستم رو که گذاشتم روی یک سنگ که برم پایین و دیدم که دردش شدید شد. نگاه کردم دیدم وای، شدید وضعیت دستم خراب شده. سریع کمک های اولیه، بتادین، چسب زخم و ادامه مسیر. به سرعت باد ردیفش کردم. این هم از فواید کمک های اولیه در کوهستان.


جاده شیرپلا به اسون و ایستگاه ۵

ساعت فکر می کنم 8 بود که رسیدیم به سه راهی، اسون-ایستگاه 5، سیاه سنگ و شیرپلا. استراحت کردیم، خیلی خسته بودیم، پویا توی دلش به من فوش می داد و منم توی دلم به پویا، که این پسر اگه جو نداده بود نمی اومدیم اینجا.


یک تیکه از مسیر مجبور شدیم از روی این پل چوبی رد بشیم

از این جای مسیر به بعد، ترس و نگرانی هر دوی ما کم تر شده بود. خیلی نگران بودیم که مجبور باشیم توی تیکه ی بالا بمونیم. الان دیگه به مسیر اصلی رسیده بودیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیدم به دوراهی ایستگاه 5 و اسون. هوا دیگه تاریک شده بود. ساعت 8 و نیم یا 8 و 40 دقیقه بود.

هوا داشت تاریک می شد. تاریک و تاریک تر، مسیر رو اومدیم تا جایی که می شد هتل اسون رو دیدیم. خیلی خسته بودیم. هر 20 قدم رو که برمی داشتیم دو باز زمین می خوردیم. هم من داغون شده بودم هم پویا، ولی کم کم آروم شده بودیم، اعصابمون خوب شده بود. فشار هوا، نگرانی، ترس کم کم داشت کم می شد. خداوکیلی فکر کنم اون بالا چند دفته من می خواستم پویا رو بزنم، و همین طور پویا هم می خواست من رو بزنه.

این رو هم بگم که توی کوه و مخصوصا در ارتفاع و وقتی که خسته هم شده باشید، این یک امر طبیعی هستش. بهتر که این رو بدونید که یک موقع بی خودی با همراه های خودتون توی کوه درگیر نشین. در اون شرایط باید همدیگر رو درک کرد. مثلا مثل من که هر دو دقیقه به پویا می گفتم پویا نظرت چیه؟ احساست چطوره؟ اونم دلش می خواست من رو جر بده.

توی مسیر یکی از آرزوهای من این بود که یک نفر رو ببینیم و حتی یک تیکه شکلات ازش بگیریم، شدیدا تحلیل رفته بودیم. وقتی میگم شدید شاید در این اندازه رو نتونید باور کنید.

هوا خیلی دیگه تاریک شده بود. خیلی هم وایمیستادیم چون خسته بودیم. من چراغ قوه رو از تو کیفم در آوردم و واااای نه خدای من .... این چرا کار نمی کرد. مگه میشه؟؟؟ من این رو هر چند روز یکبار چک می کردم تا مشکلی نداشته باشه. اینجا بود که واقعا ترسیدم. ساعت 9 و 45 دقیقه بود. البته شانس بزرگی آورده بودیم. 50 متر جلوتر، مسیر کوهستانی تموم می شد. باید از روی یک پل رد می شدیم و بعد چند قدم جلو تر، حدود 300 متر، هتل اونجا بود.

توی این مسیر بخشی رو با نور چراغ موبایل اومدیم. این رو هم بگم که سایه درخت ها و سنگ ها ترسناک شده بودند. چندین بار فکر کردم کسی نشسته اون جاها. حتی در سایه سنگ ها هم چند باری این احساس ترس رو کردم، مثل فیلم های ترسناک توی ذهنم این بود که الآن ۲ تا چشم نورانی الآن روشن میشه.

وسط های مسیر اسون تونستیم به خونه زنگ بزنیم، اول پویا فقط در همین حد که، من زندم، شب هتل می مونیم. پدر من هم زنگ زد و من فقط همین رو گفتم که ما حالمون خوبه، شب توی هتل می مونیم.

رفتیم و رفتیم و به هتل اسون رسیدیم. خیلی رویایی بود. برای ما هتل 100 ستاره بود. پویا ولو شد دم درش، منم چپه شدم. حالا این وسط، سگ های نگهبان هتل گیر دادن به ما، ما هم که اصلا نمی تونستیم فرار کنیم. حاضر بودیم سگ ها ما رو بخورن، ولی راه نریم. اصلا نمی تونستیم راه بریم.

یک آقایی اومد در رو باز کرد، گفت بله، گفتم اتاق می خواییم، گفت رزرو کردین؟ گفتم چی؟ نه مگه باید رزرو می کردیم؟ ما الان دیگه نمی تونیم بریم پایین باید بخوابیم. مسئول هتل هم دید که من و پویا در حال مرگ !!! گفت بیاین تو. وای خدای من هورا هورا. ما تونسته بویدم. هورا هورا

یک اتاق گرفتیم با سرویس، حالا آقاهه به پویا میگه با سرویس می خواین یا بدون سرویس، پویا میگه با سرویس کامل غذا. همونجا بود مرده فهمید ما چت زدیم. خدا وکیلی هم تو هوا بودیم. هیچی حالا آقاهه گیرداده فرم پر کنیم، کارت شناسایی، پویا من رو نگاه می کنه، من پویا رو نگاه می کنم. من پر کنم، تو پر کنی. فکر کنم تا حالا همچین مهمون هایی نرفته بودن اون هتل.

رفتیم توی اتاق شماره 104، خیلی عالی بود. ولو شدیم روی تخت، دوش، دوش، وای دوش آب گرم، در ارتفاع فکر کنم 1500 متری از سطح دریا. ها ها ها. حالش رو ببرید.

برای شام، آقاهه به ما گفت که تا ساعت 10 و نیم غذا دارن، ما هم رفتیم شام . 2 تا کوبیده، یک کشک بادمجون، یک دیزی، مسئول هتل بیچاره مونده بود. نوشابه هم که دلستر، کوکا و سن ایچ همه از نوع خانواده. مرده که مسئول اونجا بود، مونده بود که عجب جانور هایی هستیم ما.


عجب شامی خوردیم، کوبیده، دیزی و کشک بادمجون

خلاصه همه غذا ها رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم. ولی نمی تونستیم بخوابیم. تا صبح من و پویا هر کدوم 3 بار دوش گرفتیم. مگه خوابمون می برد. از کله، گوش، پشت، از همه جامون حرارت بود که بیرون می اومد. آب خوردیم، آب روی خودمون ریختیم. خلاصه دیگه له شدیم تا صبح، تا 2 که بیدار بودیم رسما، بعد فکر کنم خوابیدیم تا 4. بعد 4 دوباره بیدار شدیم. یک دقیقه سردمون بود یک دقیقه گرممون بود. ولی واقعا روز بی نظیری بود.

صبح ساعت 6 از خواب بلند شدیم ولی باز خوابیدیم تا 7، بعد تا 8، بعد تا 9 و دیگه ساعت 9 و نیم بود که گفتم پویا پاشو بریم دیگه، تا صبحانه خوردیم و راه افتادیم ساعت 10 بود. خیلی باحال بود، صبح که برای سفارش صبحانه رفتیم. آقاهه نه اینکه دیشب مثل دیو غذا خوردیم، گفت صبحانه از همه چیز یک پرس بیارم. من و پویا زدیم زیر خنده.

ساعت 10 صبح شروع کردیم به پایین اومدن، 2 ساعت طول کشید تا رسیدیم به میدان سربند. روز خیلی خوبی بود. پویا وسط راه برگشت پیشنهاد کرد که پنجشنبه هم چنین کار خوبی رو انجام بدیم. بد فکری هم نبود.


عکس یادگاری با هتل اسون


اول مسیر هتل اسون به دربند


صبح رفتیم یک رستوران و یک چای و شکلات و نبات و لیموی حسابی خوردیم

امروز که داشتم این مطلب رو نوشتم، به پویا گفتم دیروز رو توصیف کن، اونم گفت "29 ساعت بدون اینترنت". خیلی باحال بود، منم گفتم توی این توصیفت خیلی کوتاه بود.

از نظر خودم این سفر از اون سفر های به یادموندنی بود. از صبح تا شب، از شب تا صبح و از صبح تا ظهر که رسیدیم پای اینترنت. فیس بوک، گوگل ریدر با 1000 تا مطلب و کلی آفلاین خیلی خوب بود. خیلی دوست داشتم.

فکر کنم یک سری خورده ریز هم مونده که باید فردا یا پس فردا اگه حال داشتم بنویسم. الان ساعت 6 بعد از ظهر، خیلی خسته هستم و دارم میرم خونه، بخوابم.

نوشته شده در  2009/7/21ساعت 18:5  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •