این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
قله توچال و هتل اسون
( سفر به ایستگاه 7 )دیروز پویا گفت چرا عکس نمیگیری، گفتم به اندازی موهای سرم از مسیر یک تا پنج عکس دارم و تو وبلاگ گذاشتم. فقط یک نکته مهم، دیروز دوشنبه 29 تیرماه سال 1388، من و پویا دو نفری و بدون هیچ هم گروهی، ساعت 7 صبح از ایستگاه یک توچال حرکت کردیم به سمت قله توچال.
برنامه در ذهن من، همونطور که قبلا هم گفته بودم حرکت به سمت قله توچال بود. مقدای خستگی از شب قبل من رو سرد کرد و پویا هم، هر 30 دقیقه نظرش عوض می شد. 30 دقیقه می گفت برگردیم پایین زود و سی دقیقه بعد می گفت بریم قله. خلاصه این رو هم بگم که تا ایستگاه 5 تقریبا تمام مسیر ها رو از جاده های میانبر با شیب خیلی زیاد و سرعت خیلی کم حرکت کردیم. همین باعث شده بود که ساعت 8 و 45 دقیقه ایستگاه 2 باشیم و بعد از صبحانه خیلی کوتاه بریم به سمت ایستگاه پنج و موفق شدیم که ساعت 11 صبح هم ایستگاه 5 توچال باشیم. شاید هم ساعت 11 و نیم.
این نکته هم جالبه، تو ایستگاه 2 یک آقای کنار ما نشسته بود و وقتی که گفتیم داریم میریم قله توچال، گفت که دیر هستش و نباید این کار رو بکنین، من و پویا هم که عاشق کار هایی که نباید بکنیم تو دلمون گفتیم حالا که گفتی نباید ما می کنیم.
ایستگاه 5 که رسیدیم، همین طوری داشتیم می گفتیم که چه کار کنیم. من گفتم با برگشتن از مسیر اصلی، مسیر درکه و یا مسیر اسون موافقم، ولی پویا گفت که با تله کابین برگردیم. من گفتم بابا ساعت 12 میرسیم خونه، بعد همه به ما می خندن و به این دلیل با این طرح وافق نیستم. در این میان ناگهان پویا در قوطی هایپ رو باز کرد و با خوردن هایپ، نیرو گرفت و گفت بریم قله. و در ادامه گفت اگه امروز نریم دگه نمی تونیم بریم.
این بریم قله از اون بریم قله ها نبود. ما رفتیم قله ولی
بازم تو مسیر ایستگاه 5 گفتیم که راه اصلی خیلی پیچ وا پیچ هستش، بهتره که از راه اصلی نریم. من و پویا هم که استاد پیدا کردن راه های احمقانه، چند تا تیر چراغ برق دیدیم و به این نتیجه رسیدیم که نزدیک ترین راه، همین راه تیر های چراغ برق هستش، و رفتیم. با تمام نیرو به سوی بالا. خیلی هم خوب رفتیم، خیلی هم باحال رفتیم.
عکس اولی پویا هستش و عکس دومی من در مسیر ایستگاه ۵ به ۷
توی راه 5 به 7، چون شیب مسیر خیلی زیاد بود، سرعت ما کم شده بود. یک آقای به من گفته بود به این شیب ها میگن شیب 100 درجه، یعنی 100 متر میرین جلو و در این 100 متر، 100 متر هم میرین بالا (راست یا دروغش رو نمی دونم). جاده اصلی از سمت راست کوه پیچ خوران به بالا می رفت و ما از سمت چپ کوه، مستقیم رفتیم بالا.
یک عکس برای این که باور کنید شیب واقعا چند درجه بوده
نوک قله کوه که رسیدیم، مسیر ما و مسیر اصلی یکی شد. البته از این جا به بعد هم 2 تا راه هستش یکی راه اصلی که شیب ملایمی داره، و دومی راه غیر اصلی که به دلیل این که میله گزاری شده و دقیقا در یال کوه به جلو میره، برای فصل زمستان خوب هستش. آخه می دونید که اون منطقه بهمن گیر هستش و مسیر هایی که از کمرکش کوه حرکت می کنه خیلی خطرناک هستن. اما یال کوه مشکلی نداره. مسیر هم به طور کامل میله گذاری شد و اگر هوا طوفانی و برفی هم باشه به راحتی میشه ادامه مسیر رو پیدا کرد.
این عکس ماه اونجاست که مسیر میان بر و مسیر اصلی میان کنار هم و میشه ایستگاه ۷ رو دید
وای خدای من باورم نمی شد، یک باره دیگه ایستگاه 7 رو دیدم، خیلی لذت بخش بود. دیروز توی کوه پرنده پر نمی زد. تلکابین 5 به 7 هم یا خاموش بود یا خراب شده بود نمی دونم. ولی تعطیل بود. خلاصه به هفت که رسیدیم، رفتیم و خوابیدیم، الآن ساعت فکر می کنم 2 بود. خیلی خوب اومده بودیم، 2 ساعت تا ایستگاه 2. 2 ساعت تا ایستگاه 5 و 2 ساعت تا ایستگاه 7، مسیر قله هم که با سرعت ما حدود 45 دقیقه میشد.
اینم یک عکس دکوری از طبیعت زیبای کوهستان توچال
من و پویا خوابیده بودیم که من از خواب پریدم، احساس کردم یکی از بالای سر من داد زد، خوبی، حال می کنین، خوش میگذره، وااای خدای من، من رو می گی!!! از ترس مردم، سرم رو بلند کردم، چپ، راست، جلو، دیدم هیچ کس نیستش. واقعا فکر کردم که مردم. از جام 1 متری پردیم، وقتی سرم رو، رو به آسمون کردم در ارتفاع 10 متر بالا تر از زمین، دقیقا همون جا که منبع صدا بود، دیدم یک آقای نشسته.
پویا در میان برف ها مربوط میشه به ۲۹ تیرماه، میگم هوا سرد هستش میگین نه
باورتون نمیشه، فکر کنید در ارتفاع 3000 متری، وقتی 3000 تا هم کالری سوزوندین، اصلا فکرتون کار نمی کنه. نگو ما نشستیم زیر تله سیج، و این آقا از کارمند های هتل توچال هستش که نمی دونم چرا، از شانس بد ما، بالای سر ما دستگاه خراب شده و اومده بود که حالی به ما بده. خدا وکیلی خیلی خندیدیم هم کلی ترسیدیم، سریع شروع کردیم به آمار گرفتن، که هتل قیمتش چنده و شب میشه بیایم هتل بمونیم و صبح برگردیم پایین. که این آقای محترم گفت که هتل فقط پنجشنبه ها و جمعه باز هستش قیمت هم ۶۵ هزار تومان میشه. به نظر من خیلی احمقانه هستش که هتل به این خوبی، بزرگی و در این ارتفاع فقط 2 روز در هفته باز باشه.
مسیر پست قله توچال و نمایی از شهرستانک
جعبه کمک های اولیه در قله
خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین کردن و چپ و راست کردن رفتیم به سمت قله، عجب بادی می اومد. شدید، مجبور شدیم تمام لباس هامون رو بپوشیم، کلاه بزاریم و گوش ها مون رو بپوشونیم که یخ نزنیم. رفتیم و رفتیم، خیلی مسیر ساکت بود. در ایستگاه 7 که فقط 7 نفر آدم دیدیم، در مسیر قله هم 4 یا 5 نفر.
نصف مسیر رو اومده بودیم، تله سیج اسکی تموم شده بود و میله های هدایت کننده مسیر قله شروع شده بود. میله شماره 1، میله شماره 2 همین طوری رفتیم به میله شماره 30 که رسیدیم، کم کم قله نمایان شد. می تونستیم پناه گاه رو ببینیم، 3 نفر آدم. وای خدای من ما تنها نبودیم. تو مسیر به پویا گفته بودم که میکس کوهنوری با دوچرخه سواری هم خوب میشه. باور کردنی نبود وقتی به قله رسیدیم دیدیم 2 نفر از 2 مسیر مختلف با دوچرخه به قله توچال اومده بودن. در حدود 20 دقیقه همون اول قله ولو شدیم. با دوچرخه سواری که از مسیر امام زاده داوود اومده بود کپی زدیم. ولی من اینقدر خسته بودم نتونستم ازش عکس بگیرم. یادم بود ولی توان دهن باز کردن نداشتم.
پویا و شایان در نوک نوک قله
شایان و پویا در قله توچال - نمای پشت قله
پویا در قله توچال
شایان در قله توچال
فکر کنم ساعت 3 و نیم بود که رفتیم توی پناه گاه، 3 نفر توی پناه گاه بودن، 2 تا کوه نورد و یک دوچرخه سوار دیگه. خلاصه شروع کردیم به غذا خوردم و غذا درست کردن و خیلی لذت بردیم. پویا گیر داده بود که همونجا بخوابیم و صبح بریم پایین، ولی یکی از کوهنوردها گفت بدون کیسه خواب، میتونه خطر ناک باشه، منم زیاد به دلم نبود که اونجا بخوابیم. برای همین، بعد از کمی استراحت و جمع و جور کردن پناهگاه، فکر می کنم ساعت 5 بود که راه افتادیم به سمت سنگ سیاه و جان پناه امیری. تو فکر مون این بود که بریم اونجا بعد بریم دوراهی اسون و بعد هم بریم هتل اسون. شب هتل بخوابیم و فرداش برگردیم تهران.
اینجا داشتیم می گفتیم عجب کاری کردیم
وای که نمی دونم از مسیر برگشت چی بگم، خیلی خسته بودیم، واقعا خسته شده بودیم، خوراکی، شیرینی هیچ چیزی نداشتیم، حتی آب هم نداشتیم. ساعت 6 شب رسیدیم به سنگ سیاه، خیلی توش خراب بود. من که واقعا ترسیدم درش رو باز کنم برم تو. کنار پناهگاه نشستیم که استراحت کنیم، برای خودمون خواب بودیم که واااای خدای من ....
چهار تا عکس از طبیعت زیبای کوهستان توچال
یک سگ گنده گنده اومد، طلایی و بزرگ. من که دستم رو کردم توی جیبم، گفتم تو این گیر و ویری حالا اینو کم داشتیم که این آقا سگه بیاد ما رو گاز بگیره. نون دادیم بره، نخورد و نرفت. پویا از توی کیفش بیسکوییت ساقه طلایی در آورد، این آقا سگه هم عاشق بیسکوییت ساقه طلایی، همه رو خورد. بعد دیگه با آقا سگه دوست شدیم. خیلی سگ نازی بود. پا شدیم که بریم آب پیدا کنیم، دیدیم گه چشمه نرگس از مسیر ما، خیلی دور هستش. بی خیال شدیم. این آقا سگه هم که گیر داده بود به ما، دنبال ما می اوند، البته خودمونیم بلد بود راه رو و چند تا مسیر میان بر رو به ما نشون داد که خیلی سریع رسیدیم پایین.
سنگ سیاه - جانپناه امیری
دو تا عکس از هاپو جان
یک مقداری پایین تر از سنگ سیاه آب پیدا کردیم و حسابی هم آب خوردیم و هم شیشه هامون رو پر کردیم. پویا کم کم داشت بد اخلاق می شد. من هم خسته بودیم ولی فشار هوا روی پویا بیشتر تاثیر داشت. پویای عصبای، حالا منم شوخیم گرفته بود. هی از پویا می خواستم فیلم بگیرم نظرش رو در مورد امروز بپرسم.
مسیر قله به پایین، خیلی قشنگ بود. ولی واقعا سخت بود. بخش های زیادی ازمسیر رو سنگ اسکی کردیم. سنگ اسکی مثل شن اسکی می مونه، فرق این هستش که در شن اسکی روی شن ها سر می خورین و می یاین پایین و اگه بیفتین، چیزی تون نمیشه. ولی سنگ اسکی، در اون مسیر که همه ی سنگ ها تیز هستند یعنی مرگ. افتادن همان و ...، من خوردم زمین.
غروب خورشید رو می تونید از درازی سایه من تشخیص بدین
وای سوزش شدید دست. اینقدر زیاد بود که ... وای خون ریزی هم کرد. سواراخ شده بود احمق. منم که بی توجه و پر رو، همین طوری رفتم پایین و بعد از چند دقیقه دستم رو که گذاشتم روی یک سنگ که برم پایین و دیدم که دردش شدید شد. نگاه کردم دیدم وای، شدید وضعیت دستم خراب شده. سریع کمک های اولیه، بتادین، چسب زخم و ادامه مسیر. به سرعت باد ردیفش کردم. این هم از فواید کمک های اولیه در کوهستان.
جاده شیرپلا به اسون و ایستگاه ۵
ساعت فکر می کنم 8 بود که رسیدیم به سه راهی، اسون-ایستگاه 5، سیاه سنگ و شیرپلا. استراحت کردیم، خیلی خسته بودیم، پویا توی دلش به من فوش می داد و منم توی دلم به پویا، که این پسر اگه جو نداده بود نمی اومدیم اینجا.
یک تیکه از مسیر مجبور شدیم از روی این پل چوبی رد بشیم
از این جای مسیر به بعد، ترس و نگرانی هر دوی ما کم تر شده بود. خیلی نگران بودیم که مجبور باشیم توی تیکه ی بالا بمونیم. الان دیگه به مسیر اصلی رسیده بودیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیدم به دوراهی ایستگاه 5 و اسون. هوا دیگه تاریک شده بود. ساعت 8 و نیم یا 8 و 40 دقیقه بود.
هوا داشت تاریک می شد. تاریک و تاریک تر، مسیر رو اومدیم تا جایی که می شد هتل اسون رو دیدیم. خیلی خسته بودیم. هر 20 قدم رو که برمی داشتیم دو باز زمین می خوردیم. هم من داغون شده بودم هم پویا، ولی کم کم آروم شده بودیم، اعصابمون خوب شده بود. فشار هوا، نگرانی، ترس کم کم داشت کم می شد. خداوکیلی فکر کنم اون بالا چند دفته من می خواستم پویا رو بزنم، و همین طور پویا هم می خواست من رو بزنه.
این رو هم بگم که توی کوه و مخصوصا در ارتفاع و وقتی که خسته هم شده باشید، این یک امر طبیعی هستش. بهتر که این رو بدونید که یک موقع بی خودی با همراه های خودتون توی کوه درگیر نشین. در اون شرایط باید همدیگر رو درک کرد. مثلا مثل من که هر دو دقیقه به پویا می گفتم پویا نظرت چیه؟ احساست چطوره؟ اونم دلش می خواست من رو جر بده.
توی مسیر یکی از آرزوهای من این بود که یک نفر رو ببینیم و حتی یک تیکه شکلات ازش بگیریم، شدیدا تحلیل رفته بودیم. وقتی میگم شدید شاید در این اندازه رو نتونید باور کنید.
هوا خیلی دیگه تاریک شده بود. خیلی هم وایمیستادیم چون خسته بودیم. من چراغ قوه رو از تو کیفم در آوردم و واااای نه خدای من .... این چرا کار نمی کرد. مگه میشه؟؟؟ من این رو هر چند روز یکبار چک می کردم تا مشکلی نداشته باشه. اینجا بود که واقعا ترسیدم. ساعت 9 و 45 دقیقه بود. البته شانس بزرگی آورده بودیم. 50 متر جلوتر، مسیر کوهستانی تموم می شد. باید از روی یک پل رد می شدیم و بعد چند قدم جلو تر، حدود 300 متر، هتل اونجا بود.
توی این مسیر بخشی رو با نور چراغ موبایل اومدیم. این رو هم بگم که سایه درخت ها و سنگ ها ترسناک شده بودند. چندین بار فکر کردم کسی نشسته اون جاها. حتی در سایه سنگ ها هم چند باری این احساس ترس رو کردم، مثل فیلم های ترسناک توی ذهنم این بود که الآن ۲ تا چشم نورانی الآن روشن میشه.
وسط های مسیر اسون تونستیم به خونه زنگ بزنیم، اول پویا فقط در همین حد که، من زندم، شب هتل می مونیم. پدر من هم زنگ زد و من فقط همین رو گفتم که ما حالمون خوبه، شب توی هتل می مونیم.
رفتیم و رفتیم و به هتل اسون رسیدیم. خیلی رویایی بود. برای ما هتل 100 ستاره بود. پویا ولو شد دم درش، منم چپه شدم. حالا این وسط، سگ های نگهبان هتل گیر دادن به ما، ما هم که اصلا نمی تونستیم فرار کنیم. حاضر بودیم سگ ها ما رو بخورن، ولی راه نریم. اصلا نمی تونستیم راه بریم.
یک آقایی اومد در رو باز کرد، گفت بله، گفتم اتاق می خواییم، گفت رزرو کردین؟ گفتم چی؟ نه مگه باید رزرو می کردیم؟ ما الان دیگه نمی تونیم بریم پایین باید بخوابیم. مسئول هتل هم دید که من و پویا در حال مرگ !!! گفت بیاین تو. وای خدای من هورا هورا. ما تونسته بویدم. هورا هورا
یک اتاق گرفتیم با سرویس، حالا آقاهه به پویا میگه با سرویس می خواین یا بدون سرویس، پویا میگه با سرویس کامل غذا. همونجا بود مرده فهمید ما چت زدیم. خدا وکیلی هم تو هوا بودیم. هیچی حالا آقاهه گیرداده فرم پر کنیم، کارت شناسایی، پویا من رو نگاه می کنه، من پویا رو نگاه می کنم. من پر کنم، تو پر کنی. فکر کنم تا حالا همچین مهمون هایی نرفته بودن اون هتل.
رفتیم توی اتاق شماره 104، خیلی عالی بود. ولو شدیم روی تخت، دوش، دوش، وای دوش آب گرم، در ارتفاع فکر کنم 1500 متری از سطح دریا. ها ها ها. حالش رو ببرید.
برای شام، آقاهه به ما گفت که تا ساعت 10 و نیم غذا دارن، ما هم رفتیم شام . 2 تا کوبیده، یک کشک بادمجون، یک دیزی، مسئول هتل بیچاره مونده بود. نوشابه هم که دلستر، کوکا و سن ایچ همه از نوع خانواده. مرده که مسئول اونجا بود، مونده بود که عجب جانور هایی هستیم ما.
عجب شامی خوردیم، کوبیده، دیزی و کشک بادمجون
خلاصه همه غذا ها رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم. ولی نمی تونستیم بخوابیم. تا صبح من و پویا هر کدوم 3 بار دوش گرفتیم. مگه خوابمون می برد. از کله، گوش، پشت، از همه جامون حرارت بود که بیرون می اومد. آب خوردیم، آب روی خودمون ریختیم. خلاصه دیگه له شدیم تا صبح، تا 2 که بیدار بودیم رسما، بعد فکر کنم خوابیدیم تا 4. بعد 4 دوباره بیدار شدیم. یک دقیقه سردمون بود یک دقیقه گرممون بود. ولی واقعا روز بی نظیری بود.
صبح ساعت 6 از خواب بلند شدیم ولی باز خوابیدیم تا 7، بعد تا 8، بعد تا 9 و دیگه ساعت 9 و نیم بود که گفتم پویا پاشو بریم دیگه، تا صبحانه خوردیم و راه افتادیم ساعت 10 بود. خیلی باحال بود، صبح که برای سفارش صبحانه رفتیم. آقاهه نه اینکه دیشب مثل دیو غذا خوردیم، گفت صبحانه از همه چیز یک پرس بیارم. من و پویا زدیم زیر خنده.
ساعت 10 صبح شروع کردیم به پایین اومدن، 2 ساعت طول کشید تا رسیدیم به میدان سربند. روز خیلی خوبی بود. پویا وسط راه برگشت پیشنهاد کرد که پنجشنبه هم چنین کار خوبی رو انجام بدیم. بد فکری هم نبود.
عکس یادگاری با هتل اسون
اول مسیر هتل اسون به دربند
صبح رفتیم یک رستوران و یک چای و شکلات و نبات و لیموی حسابی خوردیم
امروز که داشتم این مطلب رو نوشتم، به پویا گفتم دیروز رو توصیف کن، اونم گفت "29 ساعت بدون اینترنت". خیلی باحال بود، منم گفتم توی این توصیفت خیلی کوتاه بود.
از نظر خودم این سفر از اون سفر های به یادموندنی بود. از صبح تا شب، از شب تا صبح و از صبح تا ظهر که رسیدیم پای اینترنت. فیس بوک، گوگل ریدر با 1000 تا مطلب و کلی آفلاین خیلی خوب بود. خیلی دوست داشتم.
فکر کنم یک سری خورده ریز هم مونده که باید فردا یا پس فردا اگه حال داشتم بنویسم. الان ساعت 6 بعد از ظهر، خیلی خسته هستم و دارم میرم خونه، بخوابم.
