این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
از اینجا رفتم به وبلاگ جدید آدرس
www.lavashak.com/tochal
آر.اس.اس فید هم آدرس جدیدش هستش
www.lavashak.com/tochal/rss.asp
لطفا اگه به وبلاگم لینک دادین یا آر.اس.اس اون رو اضافه کردن به نرم افزار آر.اس.اس ریدرتون تغییر بدین به آدرس فید جدید که بتونید جدید ترین مطالب من رو بخونید. من توی وبلاگ جدید هم هر هفته از داستان های کوهنوردی خودم می نویسم.
نوشته شده در 2009/8/31ساعت 12:34
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
آقا، چشمتون روز بد نبینه، ساعت ۵ بعد از ظهر از دفتر اومدم بیرون، رفتم اول مدرس تا برم بام تهران، ماشین نبود که نبود، بعد ۴۵ دقیقه یک ماشین ایستاد، گفتم پارک وی، گفت آره، ما هم سوار شدیم، وسط راه گفت من از کسی پول نمی گیرم. ولی مسیر من صدر هستش، خلاصه دیدیم پول نمیگیره فوش ندادیم. بلاخره ماشین را عوض کردیم رفتیم سر ولنجک، 100 نفر منتظر تاکسی بودن، دیدم نه حوصله ندارم وایسم، پیدا رفتم بالا، اول ولنجک یک تاکسی خالی آمد و ما را برد دم در ورودی بام.
وای چه آب و هوایی، چه قدر خنگ بود هوا، برای خودم خیلی آرام و آرام و تنهای تنها، کلی قدم زدم، البته شاید خیلی از افرادی که اعتقادات مذهبی دارن دوست نداشته باشن این حرف من را، ولی در عقیده من این مکان واقعا یک مکان مقدسی است، به نظر من هم آدم به خدا خیلی نزدیک تر می شه وقتی ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر بالا تر از سطح زمین قدم می زنه، هم وقتی از اون بالا تمام شهر زیر پای شماست، اینطور به نظر می آید که تمام طول روز رو بی دلیل و خیلی بی خودی آدم برای مال دنیا خودشو به آب و آتیش می زنه
نوشته شده در 2008/10/7ساعت 20:40
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
فکر کنم چهارشنبه بود، تا دیدم بام برف آمده، سریع پریدم بام، وای چه هوای خوبی، چقدر خنک

عکس اولین برف زمستانی تهران - ۱۱ مهر ۱۳۸۷
عکس از قله توچال - از روی پل پارک وی
عکس خیلی بزرگ با حجم ۱۸۰ کیلوبایت از اولین برف زمستانی تهران
اینم یک عکس مخفیگاه انتخای بام تهران که امروز دیگه تبدیل شده به یک زمین آسفالت و مجل رفت و آمد عموم ، خیلی بد شد برای این قسمت چراغ قرار دادند. حالا باید بگردیم یک مخفیگاه دیگه برای خودمان پیدا کنیم

عکس مخفی گاه بام در شب
نوشته شده در 2008/10/4ساعت 12:53
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
امروز در کمتر از چند ثانیه مغز اینجانب دستور داد به تمام اعضای بدن، که برای توچال آماده شوید. و این بنده نیز در کمتر از ۳ ثانیه آماده شدم و از دفتر زدم بیرون، رفتم خروجی مدرس و بعد از ۳ دقیقه یک ماشین آمد و ما را رساند به پارک وی -البته به چهار راه- و بعد هم یک ماشین با یک راننده مشت همراه ما بود تا انتهای مسیر.
حوالی ساعت ۶ تازه هوا تاریک شده بود البته از گرگ و میش هم گذشته بود. ولی خوب بود. باد هم که چه ملایم و چه توپ می وزید. امروز موسیقی هم داشتم، یک پخش کننده موسیقی مارک ال جی مربوط به دهه اول اختراخ پخش کننده موسیقی MP3 ، ولی با مرام و باحال (البته بعضی روزها آدم را خراب می کند ولی امروز خوب حال داد) نیز من را در این سفر همراهی می کرد.
از این بام و پیاده روی ی بی سر و صدا وهمراه با آرامش، من خیلی انرژی می گیرم، هر دفعه در انتهای بام وقتی می شنیم و از یک نقطه بالا یعنی بالاترین نقطه تهران، به این تهران بزرگ و بی انتها و بی در و پیکر، نگاه می کنم ، تنها فکری که می کنم این است که این تهران و این زندگی نفرین شده ما در تهران، چقدر کوچک است و بی ارزش. با یک نگاه در چند ثانیه از تهران سر می توانید به مینی سیتی سفر کنید. فکر می کردم اگر قرار بود در داخل تهران این مسیر را طی کنم چقدر اعصابم خراب می شد و احتمالا به 100 نفر هم حرف بد و شاید فوش کش دار می دادم
2 تا برادر دوقولو های توچال امروز هم در حال قدم زدن بودند و یک جوان باحال هم با لباس زرد داشت می رفت بالا، از لباس و تجهیرات مشخص بود که برای اقامت شبانه در کوه حرکت کرده است.
عکس مکس هم نداریم تا پس فردا
نوشته شده در 2008/3/2ساعت 20:57
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
امروز آشنا بارون بود، ساعت ۶.۵ بود که از دفتر زدم بیرون به قصد بام ولی امروز تنها، همین که پیاده داشتم مطهری را می آمدم به سمت مدرس، تا پیچیدم توی مدرس دیدم بیب بیب که آشنا ، آخ جون هوراااا
این آقا ممد کاووسی بود یکی از کوهنورد های با مرام، بابا از شیرپلا می ره بالا از درکه بر می گرده !!!
دستش درد نکنه ما را رسوند تا سر ولنجک، رفتم بالا -این تیکه شامل بالا رفتن و بالا موندن را آخر توضیح میدهم- در راه بازگشت شاهین فرهت را دیدم، البته با دختر خاله ایناش بود فکر کنم، چون دیدم فامیل است جلو نرفتم. باز اومدم پایین تر، اه دیدم آقای مدیر سایت تومن شاپ -البته شرمنده که نام فراموش کردم الآن- خلاصه امروز آشنا بارون بود.
ولی منتظر یک آشنا بودم که نیومد. خیلی منتظر بودم که برسه ولی نرسید.
خوب داستان بام، بام تهران ۲ تا دوقلو داره خیلی پسر های دوست داشتنی هستند. همیشه مثل هم لباس می پوشند و همیشه باهم می آیند بام تهران، البته خدا را صدهزار بار شکر ، هرچه به پاییز و ماه رمضان نزدیک می شویم، این مردم مشتاق کمتر به بام مراجعه می کنند و این موضوع باعث خورسندی من است و همین طور تمام بام دوستان.
بک نکته جالب مثلا امروز در انتهای بام پشت باشگاه تنیس، ۱۰ یا ۱۲ نفر در آرامش فرورفته بودند حالا چند نفر ۲ تا ۲ تا چند نفر هم یکی یکی ، یوهو ۲ تا پس ۱۴ یا ۱۵ ساله آمدند و شروه کردن از تلفن همراه جواد خود آهنگ رپ پخش کردند !!!! خدایا در یک لحظه دلم خواست برم جلو این پسر مو سیخ سیخی را از همون بالا پرت کنم پایین، خدا را شکر بعد از چند دقیقه رفتند و ما را تنها گذاشتند
چرا بام را و شب ها دوست دارم، نمی تونم واقعا بگم چرا، شما در یک جا هستید که از همه بالاتر است و از همه جا بلندتر، و در یک سکوت که فقط و فقط صدای جیرجیرک ها به گوش می رسد. سکوت جالبی است، سکوتی قشنگ و زیبا، سکوتی که شما را به اوج می برد و در خود غرق می کند.
لطفا دوستانی که امروز در بام بودند حتما کامنت بنویسند.
نوشته شده در 2007/9/12ساعت 21:53
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
آلان ساعت حدود ۱۹ هست و من تازه برگشتم خونه با دوستم هانی رفته بودیم توچال ، خیلی باحال بود دوست از توچال خیلی خوشش آمده و تصمیم گرفت شب بریم ولی جمعه ها خودتون بهتر می دونین همچین بگی و نگی جواد است. البته ما رفتیم اون محل مخفی و رمزی خودمون نشستیم روبه سمت مرکز و غرب تهران و کلی از هوا و منظره لذت بردیم. شب هم ساعت ۸.۵ برگشتیم. ولی واقعا وقتی هوا تاریک می شود اون بالا تهران خیلی قشنگ می شه.
ولی تهران از این بالا خیلی جالبه، به دوستم گفتم تاحالا تهران این طوری در دستان تو بوده؟ این سوال خیلی جالب است. فکر کنید از اون بالا قدرت دارید به بر تهران کنترل کنید.
در اون جا شما تصمیم می گیرید که به کجا سفر کنید و اصلا وقت شما نیز هدر نمی شود. از شمال به جنوب از شرق به غرب، تهران از آن بالا کوچک، ضعیف، غمگین، تاریک و خیلی سرد است.
نوشته شده در 2007/8/11ساعت 23:11
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
سلام به همه بام دوستان
جایتان خیلی خالب بود دیروز رفتیم یک جای خوب، شرمنده به دلیل اینکه هر جایی که ما از آن نام بردیم به محلی جواد تبدیل شده است، این محل را لو نمی دهیم.
من و دوستم دیروز خیلی حال و حوصلخ نداشتیم، برای همین رفتیم بام، دوست من هم بامی شده ماشالا، دیروز به من زنگ زد گفت دلم گرفته می خوام تنها برم بام !!!!!!
یعنی در یک لحظه کم آوردم از شنیدن این حرف، گفتم بابا رفیق، کوتاه بیا ، حالا منم ببر با خودت
ولی جالب بود ۶ رفتیم، ۹ برگشتیم. رفتیم پشت زمین تنیس ها، دلم نیومد ننویسم. اونجا خیلی باحال است، یک دنیا و بدون مانع شما می توانید از شرقی ترین با غربی ترین منطقه تهران را با یک چشم ببینید.
راستی جمعه پیش نرفتم بام ولی فردا یا پس فردا به کوری چشم تمام دکتر ها به توچال خواهم رفت
نوشته شده در 2007/8/9ساعت 20:33
توسط شاشا
این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
(
شب ها در بام تهران )
آقا من اصلا نمی دونم بد یومن را درست نوشتم یا غلط فقط می دونم که این وبلاگ اصلا خوش یومن نبود برای من از اوایل خرداد که راه اندازی شد ، کم گرفتاری داشتیم و گرفته بودیم در این زمانه، یی هووو زد و قلب ما گرفت و وقتی دیروز در بیمارستان برای دکتر تعریف کردم که هر جمعه به کوه می روم و ماه پیش هم رفتم قله توچال ، یک نگاهی به من کرد و گفت که بهتره از پله هم بالا نرم.
الآن هم مثل آدم های مریض نشستم تو خونه مثل پسرای گل که جمعه ها با خانواده هستند. البته تا ماه آینده فکر نمی کنم توان کوه رفتن داشته باشم. البته من اصلا قبلا درد نداشتم. این موارد بیشتر جنبه روانی داره شما وقتی نمی دانید که چه خبر شده، ولی وقتی که دکتر به شما گفت دیگر درد و بد بختی شروع خواهد شد.
البته من از پس از درد بر می آیم. نگران نباشید. فقط تا اگر خیلی اوضاع خراب بود تا یک ماه بعد از عمل نمی تواند کوه بیام ولی نگران نباشید برنامه دارد شبها بیام بام قدم بزنم
دوستانی که امروز توچال هستند به یاد ما هم باشند و به یاد ماهم هر چه می خورند بگویند به سلامتی و سربلندی توچال.
نوشته شده در 2007/8/3ساعت 15:28
توسط شاشا