تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

قله توچال و هتل اسون

( سفر به ایستگاه 7 )

دیروز پویا گفت چرا عکس نمیگیری، گفتم به اندازی موهای سرم از مسیر یک تا پنج عکس دارم و تو وبلاگ گذاشتم. فقط یک نکته مهم، دیروز دوشنبه 29 تیرماه سال 1388، من و پویا دو نفری و بدون هیچ هم گروهی، ساعت 7 صبح از ایستگاه یک توچال حرکت کردیم به سمت قله توچال.

برنامه در ذهن من، همونطور که قبلا هم گفته بودم حرکت به سمت قله توچال بود. مقدای خستگی از شب قبل من رو سرد کرد و پویا هم، هر 30 دقیقه نظرش عوض می شد. 30 دقیقه می گفت برگردیم پایین زود و سی دقیقه بعد می گفت بریم قله. خلاصه این رو هم بگم که تا ایستگاه 5 تقریبا تمام مسیر ها رو از جاده های میانبر با شیب خیلی زیاد و سرعت خیلی کم حرکت کردیم. همین باعث شده بود که ساعت 8 و 45 دقیقه ایستگاه 2 باشیم و بعد از صبحانه خیلی کوتاه بریم به سمت ایستگاه پنج و موفق شدیم که ساعت 11 صبح هم ایستگاه 5 توچال باشیم. شاید هم ساعت 11 و نیم.

این نکته هم جالبه، تو ایستگاه 2 یک آقای کنار ما نشسته بود و وقتی که گفتیم داریم میریم قله توچال، گفت که دیر هستش و نباید این کار رو بکنین، من و پویا هم که عاشق کار هایی که نباید بکنیم تو دلمون گفتیم حالا که گفتی نباید ما می کنیم.

ایستگاه 5 که رسیدیم، همین طوری داشتیم می گفتیم که چه کار کنیم. من گفتم با برگشتن از مسیر اصلی، مسیر درکه و یا مسیر اسون موافقم، ولی پویا گفت که با تله کابین برگردیم. من گفتم بابا ساعت 12 میرسیم خونه، بعد همه به ما می خندن و به این دلیل با این طرح وافق نیستم. در این میان ناگهان پویا در قوطی هایپ رو باز کرد و با خوردن هایپ، نیرو گرفت و گفت بریم قله. و در ادامه گفت اگه امروز نریم دگه نمی تونیم بریم.

این بریم قله از اون بریم قله ها نبود. ما رفتیم قله ولی

بازم تو مسیر ایستگاه 5 گفتیم که راه اصلی خیلی پیچ وا پیچ هستش، بهتره که از راه اصلی نریم. من و پویا هم که استاد پیدا کردن راه های احمقانه، چند تا تیر چراغ برق دیدیم و به این نتیجه رسیدیم که نزدیک ترین راه، همین راه تیر های چراغ برق هستش، و رفتیم. با تمام نیرو به سوی بالا. خیلی هم خوب رفتیم، خیلی هم باحال رفتیم.



عکس اولی پویا هستش و عکس دومی من در مسیر ایستگاه ۵ به ۷

توی راه 5 به 7، چون شیب مسیر خیلی زیاد بود، سرعت ما کم شده بود. یک آقای به من گفته بود به این شیب ها میگن شیب 100 درجه، یعنی 100 متر میرین جلو و در این 100 متر، 100 متر هم میرین بالا (راست یا دروغش رو نمی دونم). جاده اصلی از سمت راست کوه پیچ خوران به بالا می رفت و ما از سمت چپ کوه، مستقیم رفتیم بالا.


یک عکس برای این که باور کنید شیب واقعا چند درجه بوده

نوک قله کوه که رسیدیم، مسیر ما و مسیر اصلی یکی شد. البته از این جا به بعد هم 2 تا راه هستش یکی راه اصلی که شیب ملایمی داره، و دومی راه غیر اصلی که به دلیل این که میله گزاری شده و دقیقا در یال کوه به جلو میره، برای فصل زمستان خوب هستش. آخه می دونید که اون منطقه بهمن گیر هستش و مسیر هایی که از کمرکش کوه حرکت می کنه خیلی خطرناک هستن. اما یال کوه مشکلی نداره. مسیر هم به طور کامل میله گذاری شد و اگر هوا طوفانی و برفی هم باشه به راحتی میشه ادامه مسیر رو پیدا کرد.


این عکس ماه اونجاست که مسیر میان بر و مسیر اصلی میان کنار هم و میشه ایستگاه ۷ رو دید

وای خدای من باورم نمی شد، یک باره دیگه ایستگاه 7 رو دیدم، خیلی لذت بخش بود. دیروز توی کوه پرنده پر نمی زد. تلکابین 5 به 7 هم یا خاموش بود یا خراب شده بود نمی دونم. ولی تعطیل بود. خلاصه به هفت که رسیدیم، رفتیم و خوابیدیم، الآن ساعت فکر می کنم 2 بود. خیلی خوب اومده بودیم، 2 ساعت تا ایستگاه 2. 2 ساعت تا ایستگاه 5 و 2 ساعت تا ایستگاه 7، مسیر قله هم که با سرعت ما حدود 45 دقیقه میشد.


اینم یک عکس دکوری از طبیعت زیبای کوهستان توچال

من و پویا خوابیده بودیم که من از خواب پریدم، احساس کردم یکی از بالای سر من داد زد، خوبی، حال می کنین، خوش میگذره، وااای خدای من، من رو می گی!!! از ترس مردم، سرم رو بلند کردم، چپ، راست، جلو، دیدم هیچ کس نیستش. واقعا فکر کردم که مردم. از جام 1 متری پردیم، وقتی سرم رو، رو به آسمون کردم در ارتفاع 10 متر بالا تر از زمین، دقیقا همون جا که منبع صدا بود، دیدم یک آقای نشسته.


پویا در میان برف ها مربوط میشه به ۲۹ تیرماه، میگم هوا سرد هستش میگین نه

باورتون نمیشه، فکر کنید در ارتفاع 3000 متری، وقتی 3000 تا هم کالری سوزوندین، اصلا فکرتون کار نمی کنه. نگو ما نشستیم زیر تله سیج، و این آقا از کارمند های هتل توچال هستش که نمی دونم چرا، از شانس بد ما، بالای سر ما دستگاه خراب شده و اومده بود که حالی به ما بده. خدا وکیلی خیلی خندیدیم هم کلی ترسیدیم، سریع شروع کردیم به آمار گرفتن، که هتل قیمتش چنده و شب میشه بیایم هتل بمونیم و صبح برگردیم پایین. که این آقای محترم گفت که هتل فقط پنجشنبه ها و جمعه باز هستش قیمت هم ۶۵ هزار تومان میشه. به نظر من خیلی احمقانه هستش که هتل به این خوبی، بزرگی و در این ارتفاع فقط 2 روز در هفته باز باشه.


مسیر پست قله توچال و نمایی از شهرستانک


جعبه کمک های اولیه در قله

خلاصه، بعد از کلی بالا و پایین کردن و چپ و راست کردن رفتیم به سمت قله، عجب بادی می اومد. شدید، مجبور شدیم تمام لباس هامون رو بپوشیم، کلاه بزاریم و گوش ها مون رو بپوشونیم که یخ نزنیم. رفتیم و رفتیم، خیلی مسیر ساکت بود. در ایستگاه 7 که فقط 7 نفر آدم دیدیم، در مسیر قله هم 4 یا 5 نفر.

نصف مسیر رو اومده بودیم، تله سیج اسکی تموم شده بود و میله های هدایت کننده مسیر قله شروع شده بود. میله شماره 1، میله شماره 2 همین طوری رفتیم به میله شماره 30 که رسیدیم، کم کم قله نمایان شد. می تونستیم پناه گاه رو ببینیم، 3 نفر آدم. وای خدای من ما تنها نبودیم. تو مسیر به پویا گفته بودم که میکس کوهنوری با دوچرخه سواری هم خوب میشه. باور کردنی نبود وقتی به قله رسیدیم دیدیم 2 نفر از 2 مسیر مختلف با دوچرخه به قله توچال اومده بودن. در حدود 20 دقیقه همون اول قله ولو شدیم. با دوچرخه سواری که از مسیر امام زاده داوود اومده بود کپی زدیم. ولی من اینقدر خسته بودم نتونستم ازش عکس بگیرم. یادم بود ولی توان دهن باز کردن نداشتم.


پویا و شایان در نوک نوک قله


شایان و پویا در قله توچال - نمای پشت قله


پویا در قله توچال


شایان در قله توچال

فکر کنم ساعت 3 و نیم بود که رفتیم توی پناه گاه، 3 نفر توی پناه گاه بودن، 2 تا کوه نورد و یک دوچرخه سوار دیگه. خلاصه شروع کردیم به غذا خوردم و غذا درست کردن و خیلی لذت بردیم. پویا گیر داده بود که همونجا بخوابیم و صبح بریم پایین، ولی یکی از کوهنوردها گفت بدون کیسه خواب، میتونه خطر ناک باشه، منم زیاد به دلم نبود که اونجا بخوابیم. برای همین، بعد از کمی استراحت و جمع و جور کردن پناهگاه، فکر می کنم ساعت 5 بود که راه افتادیم به سمت سنگ سیاه و جان پناه امیری. تو فکر مون این بود که بریم اونجا بعد بریم دوراهی اسون و بعد هم بریم هتل اسون. شب هتل بخوابیم و فرداش برگردیم تهران.


اینجا داشتیم می گفتیم عجب کاری کردیم

وای که نمی دونم از مسیر برگشت چی بگم، خیلی خسته بودیم، واقعا خسته شده بودیم، خوراکی، شیرینی هیچ چیزی نداشتیم، حتی آب هم نداشتیم. ساعت 6 شب رسیدیم به سنگ سیاه، خیلی توش خراب بود. من که واقعا ترسیدم درش رو باز کنم برم تو. کنار پناهگاه نشستیم که استراحت کنیم، برای خودمون خواب بودیم که واااای خدای من ....


چهار تا عکس از طبیعت زیبای کوهستان توچال

یک سگ گنده گنده اومد، طلایی و بزرگ. من که دستم رو کردم توی جیبم، گفتم تو این گیر و ویری حالا اینو کم داشتیم که این آقا سگه بیاد ما رو گاز بگیره. نون دادیم بره، نخورد و نرفت. پویا از توی کیفش بیسکوییت ساقه طلایی در آورد، این آقا سگه هم عاشق بیسکوییت ساقه طلایی، همه رو خورد. بعد دیگه با آقا سگه دوست شدیم. خیلی سگ نازی بود. پا شدیم که بریم آب پیدا کنیم، دیدیم گه چشمه نرگس از مسیر ما، خیلی دور هستش. بی خیال شدیم. این آقا سگه هم که گیر داده بود به ما، دنبال ما می اوند، البته خودمونیم بلد بود راه رو و چند تا مسیر میان بر رو به ما نشون داد که خیلی سریع رسیدیم پایین.


سنگ سیاه - جانپناه امیری



دو تا عکس از هاپو جان

یک مقداری پایین تر از سنگ سیاه آب پیدا کردیم و حسابی هم آب خوردیم و هم شیشه هامون رو پر کردیم. پویا کم کم داشت بد اخلاق می شد. من هم خسته بودیم ولی فشار هوا روی پویا بیشتر تاثیر داشت. پویای عصبای، حالا منم شوخیم گرفته بود. هی از پویا می خواستم فیلم بگیرم نظرش رو در مورد امروز بپرسم.

مسیر قله به پایین، خیلی قشنگ بود. ولی واقعا سخت بود. بخش های زیادی ازمسیر رو سنگ اسکی کردیم. سنگ اسکی مثل شن اسکی می مونه، فرق این هستش که در شن اسکی روی شن ها سر می خورین و می یاین پایین و اگه بیفتین، چیزی تون نمیشه. ولی سنگ اسکی، در اون مسیر که همه ی سنگ ها تیز هستند یعنی مرگ. افتادن همان و ...، من خوردم زمین.


غروب خورشید رو می تونید از درازی سایه من تشخیص بدین

 

وای سوزش شدید دست. اینقدر زیاد بود که ... وای خون ریزی هم کرد. سواراخ شده بود احمق. منم که بی توجه و پر رو، همین طوری رفتم پایین و بعد از چند دقیقه دستم رو که گذاشتم روی یک سنگ که برم پایین و دیدم که دردش شدید شد. نگاه کردم دیدم وای، شدید وضعیت دستم خراب شده. سریع کمک های اولیه، بتادین، چسب زخم و ادامه مسیر. به سرعت باد ردیفش کردم. این هم از فواید کمک های اولیه در کوهستان.


جاده شیرپلا به اسون و ایستگاه ۵

ساعت فکر می کنم 8 بود که رسیدیم به سه راهی، اسون-ایستگاه 5، سیاه سنگ و شیرپلا. استراحت کردیم، خیلی خسته بودیم، پویا توی دلش به من فوش می داد و منم توی دلم به پویا، که این پسر اگه جو نداده بود نمی اومدیم اینجا.


یک تیکه از مسیر مجبور شدیم از روی این پل چوبی رد بشیم

از این جای مسیر به بعد، ترس و نگرانی هر دوی ما کم تر شده بود. خیلی نگران بودیم که مجبور باشیم توی تیکه ی بالا بمونیم. الان دیگه به مسیر اصلی رسیده بودیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیدم به دوراهی ایستگاه 5 و اسون. هوا دیگه تاریک شده بود. ساعت 8 و نیم یا 8 و 40 دقیقه بود.

هوا داشت تاریک می شد. تاریک و تاریک تر، مسیر رو اومدیم تا جایی که می شد هتل اسون رو دیدیم. خیلی خسته بودیم. هر 20 قدم رو که برمی داشتیم دو باز زمین می خوردیم. هم من داغون شده بودم هم پویا، ولی کم کم آروم شده بودیم، اعصابمون خوب شده بود. فشار هوا، نگرانی، ترس کم کم داشت کم می شد. خداوکیلی فکر کنم اون بالا چند دفته من می خواستم پویا رو بزنم، و همین طور پویا هم می خواست من رو بزنه.

این رو هم بگم که توی کوه و مخصوصا در ارتفاع و وقتی که خسته هم شده باشید، این یک امر طبیعی هستش. بهتر که این رو بدونید که یک موقع بی خودی با همراه های خودتون توی کوه درگیر نشین. در اون شرایط باید همدیگر رو درک کرد. مثلا مثل من که هر دو دقیقه به پویا می گفتم پویا نظرت چیه؟ احساست چطوره؟ اونم دلش می خواست من رو جر بده.

توی مسیر یکی از آرزوهای من این بود که یک نفر رو ببینیم و حتی یک تیکه شکلات ازش بگیریم، شدیدا تحلیل رفته بودیم. وقتی میگم شدید شاید در این اندازه رو نتونید باور کنید.

هوا خیلی دیگه تاریک شده بود. خیلی هم وایمیستادیم چون خسته بودیم. من چراغ قوه رو از تو کیفم در آوردم و واااای نه خدای من .... این چرا کار نمی کرد. مگه میشه؟؟؟ من این رو هر چند روز یکبار چک می کردم تا مشکلی نداشته باشه. اینجا بود که واقعا ترسیدم. ساعت 9 و 45 دقیقه بود. البته شانس بزرگی آورده بودیم. 50 متر جلوتر، مسیر کوهستانی تموم می شد. باید از روی یک پل رد می شدیم و بعد چند قدم جلو تر، حدود 300 متر، هتل اونجا بود.

توی این مسیر بخشی رو با نور چراغ موبایل اومدیم. این رو هم بگم که سایه درخت ها و سنگ ها ترسناک شده بودند. چندین بار فکر کردم کسی نشسته اون جاها. حتی در سایه سنگ ها هم چند باری این احساس ترس رو کردم، مثل فیلم های ترسناک توی ذهنم این بود که الآن ۲ تا چشم نورانی الآن روشن میشه.

وسط های مسیر اسون تونستیم به خونه زنگ بزنیم، اول پویا فقط در همین حد که، من زندم، شب هتل می مونیم. پدر من هم زنگ زد و من فقط همین رو گفتم که ما حالمون خوبه، شب توی هتل می مونیم.

رفتیم و رفتیم و به هتل اسون رسیدیم. خیلی رویایی بود. برای ما هتل 100 ستاره بود. پویا ولو شد دم درش، منم چپه شدم. حالا این وسط، سگ های نگهبان هتل گیر دادن به ما، ما هم که اصلا نمی تونستیم فرار کنیم. حاضر بودیم سگ ها ما رو بخورن، ولی راه نریم. اصلا نمی تونستیم راه بریم.

یک آقایی اومد در رو باز کرد، گفت بله، گفتم اتاق می خواییم، گفت رزرو کردین؟ گفتم چی؟ نه مگه باید رزرو می کردیم؟ ما الان دیگه نمی تونیم بریم پایین باید بخوابیم. مسئول هتل هم دید که من و پویا در حال مرگ !!! گفت بیاین تو. وای خدای من هورا هورا. ما تونسته بویدم. هورا هورا

یک اتاق گرفتیم با سرویس، حالا آقاهه به پویا میگه با سرویس می خواین یا بدون سرویس، پویا میگه با سرویس کامل غذا. همونجا بود مرده فهمید ما چت زدیم. خدا وکیلی هم تو هوا بودیم. هیچی حالا آقاهه گیرداده فرم پر کنیم، کارت شناسایی، پویا من رو نگاه می کنه، من پویا رو نگاه می کنم. من پر کنم، تو پر کنی. فکر کنم تا حالا همچین مهمون هایی نرفته بودن اون هتل.

رفتیم توی اتاق شماره 104، خیلی عالی بود. ولو شدیم روی تخت، دوش، دوش، وای دوش آب گرم، در ارتفاع فکر کنم 1500 متری از سطح دریا. ها ها ها. حالش رو ببرید.

برای شام، آقاهه به ما گفت که تا ساعت 10 و نیم غذا دارن، ما هم رفتیم شام . 2 تا کوبیده، یک کشک بادمجون، یک دیزی، مسئول هتل بیچاره مونده بود. نوشابه هم که دلستر، کوکا و سن ایچ همه از نوع خانواده. مرده که مسئول اونجا بود، مونده بود که عجب جانور هایی هستیم ما.


عجب شامی خوردیم، کوبیده، دیزی و کشک بادمجون

خلاصه همه غذا ها رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم. ولی نمی تونستیم بخوابیم. تا صبح من و پویا هر کدوم 3 بار دوش گرفتیم. مگه خوابمون می برد. از کله، گوش، پشت، از همه جامون حرارت بود که بیرون می اومد. آب خوردیم، آب روی خودمون ریختیم. خلاصه دیگه له شدیم تا صبح، تا 2 که بیدار بودیم رسما، بعد فکر کنم خوابیدیم تا 4. بعد 4 دوباره بیدار شدیم. یک دقیقه سردمون بود یک دقیقه گرممون بود. ولی واقعا روز بی نظیری بود.

صبح ساعت 6 از خواب بلند شدیم ولی باز خوابیدیم تا 7، بعد تا 8، بعد تا 9 و دیگه ساعت 9 و نیم بود که گفتم پویا پاشو بریم دیگه، تا صبحانه خوردیم و راه افتادیم ساعت 10 بود. خیلی باحال بود، صبح که برای سفارش صبحانه رفتیم. آقاهه نه اینکه دیشب مثل دیو غذا خوردیم، گفت صبحانه از همه چیز یک پرس بیارم. من و پویا زدیم زیر خنده.

ساعت 10 صبح شروع کردیم به پایین اومدن، 2 ساعت طول کشید تا رسیدیم به میدان سربند. روز خیلی خوبی بود. پویا وسط راه برگشت پیشنهاد کرد که پنجشنبه هم چنین کار خوبی رو انجام بدیم. بد فکری هم نبود.


عکس یادگاری با هتل اسون


اول مسیر هتل اسون به دربند


صبح رفتیم یک رستوران و یک چای و شکلات و نبات و لیموی حسابی خوردیم

امروز که داشتم این مطلب رو نوشتم، به پویا گفتم دیروز رو توصیف کن، اونم گفت "29 ساعت بدون اینترنت". خیلی باحال بود، منم گفتم توی این توصیفت خیلی کوتاه بود.

از نظر خودم این سفر از اون سفر های به یادموندنی بود. از صبح تا شب، از شب تا صبح و از صبح تا ظهر که رسیدیم پای اینترنت. فیس بوک، گوگل ریدر با 1000 تا مطلب و کلی آفلاین خیلی خوب بود. خیلی دوست داشتم.

فکر کنم یک سری خورده ریز هم مونده که باید فردا یا پس فردا اگه حال داشتم بنویسم. الان ساعت 6 بعد از ظهر، خیلی خسته هستم و دارم میرم خونه، بخوابم.

نوشته شده در  2009/7/21ساعت 18:5  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

داستان هفته پیش

( عصر ها در بام تهران )
والا هفته پیش اصلا هفته کوهنوردی برای من نبود. دوشنبه یکی از دوستام گولم زد، که نرو کوه، بیا ناهار مهمونی بازی کنیم. منم گفتم بشه، بعدشم صبح دوشنبه که تعطیل بود، زنگ زد و گفت کلید چی شده و چی نشده و برنامه باشه برای ساعت ۱ من زنگ می زنم. خلاصه هیچی تا ساعت ۶ بعد از ظهر، روز تعطیلی موندیم خونه. البته ساعت شش دیگه نتونستم صبر کنم، راه افتادم رفتم بام و ساعت ۱۰ شب برگشتم خونه.

هفته پیش در کل هفته خوبی بود. جدای دوشنبه که برنامه قله رفتن ما اون مدلی شد. یکشنبه، دوشنبه عصر، چهارشنبه و پنجشنبه، رفتم بام. یکی از پر بام ترین هفته های چند ماه اخیر بود.

جمعه هم که میشد فردای ۱۸ تیر، قرار شد برنامه داشته باشیم بریم قله که خدایا، خدایا، بازم نشد. این  یکی نیومد، اون یکی گفت من بیام اون یکی ناراحت میشه، اون یکی مامانش مهمونی داشت، یکی خودش قرار داشت، یکی هم که مرد بود رسما، اصلا نه زنگ زد و نه تلفن جواب داد. منم گفتم تنها میرم. شب رفتم کلی خرید کردم و لوازم جمع و جور کردم.

صبح، ساعت، ۵ زنگ زد، زنگ ساعت رو قطع کردم و گفتم که ۲ دقیقه دیگه از خواب پاشم و این ۲ دقیقه شد ۳ ساعت، وقتی پاشدم ساعت ۸ بود. وای کارد می زدی خونم در نمی اومد. گفتم برم، نرم و اعصاب ... شد و دیگه ... موند.

ولی خودمونیم ها، جمعه عصر هم رفتم بام. تا از اون جمعه تا این جمعه ۵ دفعه رفته.

نوشته شده در  2009/7/13ساعت 23:47  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز

( درباره توچال )
پنج تا وال پیپر (کاغذ دیواری) رو برای شما آماده کردم. اگه دوست دارین که همیشه روی میزکار (دسکتاپ) کامپیوترتون عکس های زیبایی از توچال داشته باشید، می تونید عکس هایی رو که من در اینجا قرارد دادن با سایز ۱۲۰۰ * ۱۶۰۰ رو در کامپیوتر خودتون ذخیره کنید و سپس بزارین تو پس زمینه ویندوز

غروب خورشید در توچال

آسمان آفتابی و ابری توچال

توچال و نیزار های سبز

طبیعت زیبای توچال

آسمان و ابر در توچال

نوشته شده در  2009/7/7ساعت 18:51  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بام تهران با کمی خس و خاشاک

( عصر ها در بام تهران )
یکشنبه و دوشنبه رفتم بام تهران، هوا خیلی آلوده بود. البته قرار بود دوشنبه از صبح برم قله توچال، ولی هم هوا خراب بود، هم اینکه یکی از دوستام من رو دعوت کردم مهمونی خونشون و نشد که برم، البته بماند که میمونی هم نشد برم و از هر دو طرف حالم گرفته شد. ولی همون که دوشنبه عصر رفتم بام خیلی حالم خوب شد.


عکس از خورشید - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان عباس آباد


عکس از خورشید - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان عباس آباد


عکس از کوه های توچال - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان ولنجک


عکس از کوه های توچال - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - خیابان ولنجک


عکس از تهران - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - توچال - عمق دید در حدود 1000 متر


انتهای بام تهران اصلا شهر پیدا نیست


نمایی دیگر از تهران - ساعت 5 بعد از ظهر یکشنبه - توچال


نمایی دیگر از تهران مربوط به ساعت 4 بعد از ظهر دوشنیه 15 تیر

امروز دوشنبه هستش که این مطلب رو ارسال می کنم، هوا در سطح شهر خیلی خوب شده، عمق دید بالای 8 یا 10 کیلومتر هستش ولی آسمون کرم رنگ هستش. تهران نیمه تعطیل هستش، مراکز اداری 24 ساعت و مراکز صنعتی 48 ساعت تعطیل شدن

نوشته شده در  2009/7/7ساعت 13:45  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

نیمی از گروه بعد از سه هفته

( جمعه ها در توچال )

از ساعت ۷ صبح شروع شد، وقتی من و آزاده نق نق زدیم، همین نق نق، کافی بود که یک روز حرفه ای  رو تبدیل کنه به یک روز فاجعه. آخه برای روز دوشنبه که تعطیل هستش، یک برنامه قله داریم، برای همین پیش خودمون گفتیم که چیز خاصی روز از دست نمی دیم اگه امروز مقداری تبلی کنیم. البته تنبلی  هم حد و حدودی داره، ما تنبل بازی ها مون هم زیاد ساده و آسون نیست. هراه با خطر، مسیر های سنگ نوردی و مسیر های که آزاده هرچی فوش بلده و بلد نیست رو به زبون میاره، خوب روی ۳۰ سانتیمتر باریکه راه رفتن، در یک ارتفاع ۱۰ تا ۲۰ متری روی صخره!!!


ساعت ۸.۵ صبح ایستگاه یک توچال قبل از حرکت

 
گله گوسفندان بالا شهری، این گوسفند ها و بز ها همه بچه های ولنجک بودن


نمایی زیبا از طبیعت سر سبز توچال


کمی جلو تر از عکس قبلی به نیزار های سبز رسیدیم، آدم اینجا یاد شمال ایران می افته


بازم عکس نیزار


خوبیه توچال اینه که هم کوه داری، هم رودخونه داری، هم نیزار داری و هم این منطقه که آدم یاد کویر می افته


محمد توکلی امروز کلی اذیتش کردیم


شایان شلیله (چشمک)


سوسمار، آفتاب پرست یا مارمولک گنده ؟؟؟

ایجا که به این سوسمار رسیدیم، واقعا خودمون هم مثل این سوسمار داشتیم چهار دست و پا بالا می رفتیم از سنگ ها، پنجشنبه عصری من رفتم برای کمی خرید، یک سری لوازم کمک ها اولیه کم داشتیم تهیه کردم، و مقداری خورده ریز برای کوه خریدم که بخشی از وسائلی که نداشتم یا خراب شده بود، تکمیل بشه.


بچه های کوه نورد در دور دست ها


چایی زغالی

 
آب جوش آوردیم و چایی خوردیم


وای این گل ها خیلی خوشکل بودن من دوستشون داشتم

بعد از اینکه از صخره ها بالا رفتیم، یک جای خیلی زیبا کنار رودخونه و زیر درخت پیدا کردیم و نشستیم. البته اول برنامه این بود که بعد از صبحانه بریم بالا، ولی به دلیل گ.....ی زیاد، همون جا موندیم، از ساعت ۱۱ صبح تا ۷ بعد از ظهر، خدا وکیلی خودم موندم که تو این همه ساعت چیا گفتیم، چه کارها که نکردیم، از همه تعریف کردیم، ۶۰ دقیقه به ارمغان و دوستش گیر دادیم، ۶۰ دقیقه از محمد اعتراف گرفتیم، ۶۰ دقیقه به من و دوستم گیر دادن، ۶۰ دقیقه برای آزاده روزه خوندیم و خلاصه نفهمیدیم که چی شد، ساعت شد ۸ شب.


ارمغان در بالای صخره ها


غروب خورشید بود، خیلی خوشکل بود


آزاده پایین صخره ها


بازم محمد


اینجا واقعا غروب خوش رنگی بود


آخر شب هم املت خوردیم و آش دوغ به همراه چای و نبات 

تو مسیر برگشت به دنبال اعتراض من به آدم های احمقی که کوه رو به کثافت کشیده بودن، و پیشنهاد آزاده، شروع کردیم به پاکسازی کوهستان از بطری ها، کنسرو ها مصرف شده و خراب کاری هایی که آدم های واقعا نفهم، در کوهستان انجام داده بودند. در اینجا هم باید به همه شما دوستداران طبیعت بگم، بجایی اینکه بشینین و دست روی دست بزارین و فقط کسی که از کار ها می کنه رو تشویق کنید، بهتر هستش که همه شما، وقتی دارین تو کوه بر می گردید، یک کیسه داشته باشید و آشغال های توی مسیر رو جمع کنید و در اولین ایستگاه بریزید تو سطل اشغال.

ساعت ۹.۵ شب با اتوبوس اومدیم پایین و در پارکینگ از هم خداحافظی کردیم تا جمعه بعد.

نوشته شده در  2009/7/4ساعت 10:19  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

تک و تنها کنار قله توچال

( جمعه ها در توچال )

دیروز خیلی باحال بود، پویا، محمد، شقایل، آزاده، نیکو، ارمغان همه با هم من رو پیچوندن رفتن میهمونی، منم صبح پاشودم تنها رفتم توچال. ساعت 7.5 توچال بودم، ساعت 9 صبح رسیدم ایستگاه 2 توچال. ساعت 11.5 ایستگاه 5 بودم، ساعت 2 هم رسیدم ایستگاه 7. یک مقداری رفتم بالا ولی دیگه نتونستم ادامه بدم و به قله نرسیدم، ولی خیلی نزدیم قله بودم با دست می شد بگیرمش.

آخه هوا شدید باد داشت و من هم لباس گرم اصلا نداشتم. بعدش هم چون تصمیم داشتم پیاده برگردم پایین، گفتم اگه برم قله و برگردم، حتما در برگشت به تاریکی بر می خورم. اومدن اول جاده به سمت ایستگاه 5 دراز کشیدم، چند تا اکیپ داشت میرفت پایین، زیاد خوشم نیومد، دیدم 2 تا پسر به نام های احسان و پیمان، در حا بررسی پایین رفتن هستن، اومدن از من راه پایین رفتن رو بپرسن که میشه رفت، چقدر تول میکشه، منم سریع گفتم، من خودم میخوام پیاده برم پایین، ولی تنهایی نمی تونم منتظر کسی هستم که با هم بریم پایین که تنها نباشم. اون 2 نفر خوشحال شدن، منم خوشحال شدم.

پایین که رسیدیم ساعت 7 شب بود. خیلی روز خوبی بود. من که خوشحال بودم، جای دوستای خوبم هم که امروز نتونسته بودن بیان خیلی خالی بود. 24 تا عکس هم گرفتم که پایین می تونین ببینین. روی بعضی از عکس ها توضیح نوشتم، بعضی از عکس ها هم توضیح پایین عکس هستش.

 
این عکس رو از نزدیکی ایستگاه ۲ گرفتم که قله توچال رونشون میده

 
این مسیر قبل از ایستگاه ۵ هستش، همیشه ما از جاده اصلی میریم ولی امروز من اکثر مسیر ها رو از مسیر ها غیر اصلی رفتم. چون خیلی آروم می رفتم مشکلی پیش نیومد.

 
تو ایستگاه ۵ حدودا ۱۰ دقیقه وایسادم، فقط یک اب میوه خوردم و یک بیسکوییت، البته ایستگاه ۲ هم کلا ۵ دقیقه نشد، خیلی سریع امروز حرکت کردم. این عکس بالای ایستگاه ۵ هستش. یک نمایی از شرق مسیر ایستگاه ۷

 
اینجا دیگه همه توضیحات نوشته شده، اینجا بالاتر از ایستگاه ۵ توچال هستش

 
این جا در حدود ۲۰۰ متر بالاتر از عکس قبلی هستش

 
اینجا دیگه خیلی بالا اومده بودم، تقریبا نزدیک شده بودیم به اول مسیر ایستگاه ۷ که میله میله هستش

 
نمایی از تله کابین ایستگاه ۵ به ۷

 
مسیر ایستگاه هفت اینطوری هستش که اول پیچ وا پیچ میای بالا، میرسی به یک قله یک کوه، ادامه مسیر شیب خیلی کمی داره ولی در تیر ماه هم همونطور که در عکس می بینید برف نشسته.

 
این عکس تو مسیر برگشت ایستگاه ۷ هستش از دره اسون

 
این عکس هم از مسیر ۵ به ۷ هستش

 
اینجا ایستگاه هفت توچال هستش، نمایی از پیست اسکی، هتل توچال و قله هایی که تو اون منطقه هستش

 
نمایی پشت قله توچال و پیست اسکی توچال

 
مسیر قله توچال، از اینجا ۳۰ تا ۴۵ دقیقه هستش

 
نمایی زیبا کوهستان توچال

 
آسمون ابری


نمایی از دره اسون و دربند - مسیر ایستگاه ۵ به ایستگاه ۲ 

 

 
۲ تا عکس از آسمون ابری و خیلی زیبای کوهستان

 
 
این ۲ تا عکس دقیقه یک نقطه گرفته شده، یکی آسمون رو نشون میده و یکی جاده رو نشون میده

 
  
۳ تا عکس از طبیعت زیبای کوهستان - کمی بالا تر از ایستگاه ۲ توچال

 
آخرین عکس - پایین تر از ایستگاه ۲ - مسیر ایستگاه ۲ به ایستگاه ۱

نوشته شده در  2009/6/27ساعت 11:39  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •