تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید

( جمعه ها در توچال )
این چند روزه اصلا اعصاب ندارم، اینترنت که قطع شده، بلاگفا که بالا نمیاد، خدا وکیلی این چه وضعیت ... هستش که داریم نمی دونم. هفته پیش هم که انتخابات بود و به دلیل فعالیت های انتخاباتی کوه نرفتم. هفته قبلش هم که کوه بودیم، به دلیل فعالیت های انتخاباتی نرسیدم وبلاگ رو به روز کنم. داستان ۲ هفته پیش رو بعدا می نویسم.

جمعه ساعت شش صبح از خواب پاشدم، یکی از بچه ها زنگ زده بود که بگه، امروز تولد دعوت شدن و نمی تونن بیان. بار و بندیل رو جمع کردم و رفتم سر قرار با محمد، محمد هم ۱ ساعت دیر تر رسید. البته وقتی که اومد گفت تو خودت ساعت ۶ صبح به من زنگ زدی و گفتی که قرار ۷.۵ هستش نه ۶.۵، راست یا دروغش رو نمی دونم.

رفتیم با تاکسی توچال، پویا هم که از روز قبلش گفته بود که دیر میاد، یک کمی در پارکینگ معطل پویا شدیم و یکی کمی تو رستوران قبل چشمه و یک کمی هم در رستوران چشمه تا پویا برسه، این آقا هم  که نگو، حالا انگار نه انگار که دیرش شده، تو راه با یک پسره دوست شده و بعد با ۲ تا دختر هم دوست شده، بعد دست اون ۲ تا دختر ها رو گذاشته تو دسته اون پسره و با ۱۲۰ دقیقه تاخیر رسیده به ما(چشمک).

منم که اعصاب ... از همون اول صبح، به محمد گفته بودم اگه مسیر غیر طبیعی نریم، تا عصری اعصابم همون طوری می مونه و خلاصه دیگه، ولی دم پویا گرم، خدا وکیلی شدید پایه ی کارای احمقانه هستش، راه های خطرناک، راه های جدید که سال تا سال آدم رد نمی شه، مثل خودمه. شدید دوسش دارم (بوس).

ولی این محمد، آی قور می زنه، آی قور میزنه. تک روی هم میکنه، وسط راه میگه بریم بالا، بعد قهر میکنه اگه نریم دنبالش، من و پویام کله خر هستیم، ولی نه دیگه اینقدر که مسیری که اصلا به نظر نمیاد میشه رفت رو بریم. خلاصه اینم گفتم بگم اینجا تو دلم مونده بود. پویام قر میزنه ها بعضی وقتا، ولی رو اعصاب نمیره، این محمد دیروز یک تیکه شدید و خیلی بد رفت رو اعصاب (ها ها ها).

خلاصه این ها رو گفتم به عنوان پیش مقدمه، سفر اصلی ما ساعت ۱۰ از رستوران چشمه شروع شد، مسیر رو حرکت کردیم به سمت غرب، به پیچ اول که رسیدیم، یک ۳ راهی هستش، راه اول از راست، مسیر اصلی ایستگاه ۲ هستش، راه دوم که را وسطی هستش، راه میان بر ایستگاه ۲ توچال هستش، و راه سوم که راه دست چپی هستش، (خنده) ما میگیم راه مخفی، مسیر قشنگه ها، ولی خوب خطر هم داره دیگه.

مسیر رو ادامه دادیم، بالا و پایین، رسیدیم به دره پایین ایستگاه ۲. اون جا یه درخت هستش، که یک میخ فرو رفته توش و اون میخ رو من دورش به نشانه من و دوستم، نخ بنفش پچیدم. زیر درخت هم یک چشمه هستش که میشه آب اون رو خورد. اینجام باز ۲ راهی میشه، راه مستقیم میره به سمت شمال و میرسه به یک آبشار و بعد یک غار و بعد یک صخره خطر ناک. و مسیر دوم که دست چپ هستش، میره به سمت درکه (یعنی غرب).


این اون درخت هستش که گفتم زیرش چشمه داره و من بهش نخ بستم

ما این مسیر رو ادامه دادیم، اول تو فکر من و پویا این بود که از وسط مسیر بریم درکه، ولی خوب. مسیر که می رفتیم خیلی جالب بود. خیلی قشنگ، خیلی خوشکل، مسیر از توی یک دره کوچک بود، و آب هم در وسط این دره جریان داشت، توی عکس ها زیبابی بی نظیرش قابل مشاهده است. آبی که بود، از یک چشمه بود. یک چشمه خیلی جوشان، چون وسط مسیر وقتی به چشمه رسیدیم، دیگه از اون بالا تر آب نبود. ولی حسابی سر سبز بود.


این دقیقا محل عکس قبلی هستش ولی به سمت جنوب رو نشون میده

 مسیر رو ادامه دادیم به بالا، یک تیکه از وسط نیزار های سر سبز رد شدیم، یک تیکه هایی هم صخره نوردی حسابی داشت. خلاصه خیلی لذت بردیم، به بالای کوه که رسیدیم، ایستگاه ۲ توچال و بخشی از مسیر ۲ به ۵ وقتی به سمت شرق نگاه می کردیم پیدا بود. وقتی هم که به غرب، البته منظورم پایین هستش نگاه می کردیم، مسیر درکه دیده میشد. خیلی جالب بود. از اینجا مسیر درکه خیلی نزدیک بود . دقیقا زیر پای ما بود، ولی شیب کوه و شیب دره که این قله و یال کوه رو درکه وصل می کرد خیلی زیاد بود.


عکس از دره که رفتیم بالا


شایان لواشکی توچالی


یادتونه گفتم یک چشمه بود که خیلی جوشان هم بود این اون چشمه هستش


بازم یادتونه گفتم از وسط نیزار رد شدیم این عکس نیزار


پویا رجامند وبزززی در وسط نیزار


محمد توکلی جابلاگی در وسط نیزار


اینم باز منم در وسط نیزار


کاملا معلومه که چقدر با عکس ها حال کردیم این محمد و پویا


گفته بودن به بالای کوه که رسیدیم ایستگاه ۲ توچال پیدا بود. اینم ایستگاه ۲ توچال

این هم چند تا عکس از طبیعت عالی و بی نظیر اون منطقه

این جا هم یک دوراهی بود. مسیر اول از سمت راست به بالا می رفت و مسیر دوم ، از یال دور می شود و در کمر کش کوه جلو میرفت، ما تصمیم گرفتیم، مسیر رو در کمر کش کوه ادامه بدیم و کم کم بریم پایین، از ادامه مسیر بی خبر بودیم. خیلی جلو رفتیم شاید در حدود ۷۰۰ متر، از روی کمر یک کوه رد شدیم و به کمرکش کوه بعدی رسیدیم، وایییی خدااااای من، چه صحنه باور نکردنی، چه قدر جالب بود. رسیده بودیم لب یک دره، و از اون جالب تر، این بود که ۴ تا شاهین خوشکل از فاصله ۲۰ متری ما، پر کشیدن و از شکاف کوه پرواز کنان بلند شدن و چرخیدن تو آسمان، ما رفته بودیم تو محدوده خطر، جایی که احتمال خیلی زیاد، سال تا سال کسی نمی یاد، اونجا واقعا طبیعت دست نخورده بود.


نمایی از مسیر درکه


توی ۲ تا عکس بالا شما می تونین مسیر درکه و شیب کوه رو ببینید


این مسیری که تا حدودی معلوم هستش مسیر بود که رفتیم جلو ولی بعد مجبور شدیم بخشی از مسیر رو برگردیم عقب چون رسیدیم به خونه شاهین ها و دیگه ترسناک بود اگه بخوایم بریم جلوتر

خیلی فکر کردیم، محمد رفت بالا، پویا هم نق نق می کرد و می گفت بریم پایین، منم اون وسط می گفتم پویا از کجا فقط به من راه نشون بده که بتونیم بریم پایین منم میام، خدا وکیلی پویا، درسته مثل من کله خره ولی خوب عقل هم داره. ولی محمد بی کله همین طوری داشت می رفت. اصلا بچه خطر حالیش نمیشه، بابا یکی نبود بگه تا همین جاشم کسی نمیاد، حالا شما بی خیال. (چشمک)

محمد هم وقتی دید ما نمی یایم برگشت، بخشی از مسیر رو رفتیم به عقب، چون واقعا راه برای رفتن نبود. شاید هم ما بلد نبودیم. به یک دره خیلی خوشکل رسیدیم که متاسفانه به دلیل خستگی شدید اصلا هیچ کدون از این دره عکس نگرفتیم، از پایین که بالا رو نگاه کردیم، مسیر همه سنگی بود. به نظر زیاد سخت نبود. اون بالا هم یک غار دیدیم و گفتیم برای نهار بریم اونجا. از این مسیر سنگی رفتیم بالا، خیلی سخت بود، به غار هم که رسیدیم، به پیشنهاد محمد که خیلی خوب بود، برای ناهار نموندیم، چون هوا خراب شده بود. رعد و برق شدید، بارش بارون هم شروع شده بود. مسیر رو از کنار غار رفتیم بالا و خدا رو شکر.


گفته بودم که من و پویا غار پیدا کردیم و می خواستیم بریم توی غار برای ناهار اینم اون غاز، اگه کمی دقت کنید در بالای بالای عکس غاز رو می بینید

وقتی از کنار غار بالا رفتیم، رسیدیم به ادامه همون دوراهی که از اول بالا نیومده بودیم، واااای بازم خدااا رو شکر، یک آقای بومی منطقه رو دیدم با ۲ تو خر، که داشت بار می کشید. خیلی خسته بودیم ولی ادامه دادیم مسیر رو و بعد از ۱۰ دقیقه پیاده روی ساعت اگر اشتباه نکنم ۲ بود. رسیدیم به جایی که من سال ها بود آرزو داشتم اونجا باشم. بعد از ایستگاه ۲ توچال، وقتی به سمت ایستگاه ۵  حرکت می کنیم. دست چپ، یک کوه هست، روی این کوه ۲ تا درخت وجود داره، یکی نزدیک به قله کوه و دومی نزدیک تر به جاده اصلی و پایین تر، من همیشه از مسیر اصلی این درخت ها رو که میدیم می گفتم خدایا میشه من یک روز برم اونجا. دیروز شده ولی و خیلی خوشحالم.


این کوه جلویی نه، اون پشتیه که پشتش دیگه کوه نیست، ما روی اون کوه بودیم

دیگه خلاصه خودمون بودیم و خودمون، چرت و پرت گفتیم شدید، پسرونه، از همه چیز و همه کس، خاطرات شمال تعریف کردیم برای هم. آتیش توپ هم پویا دریف کرد حالش رو بردیم، و تمام غذا ها رو روی آتیش طبیعی گرم کردیم، خدایی ذرت با مزه ذغال چه حالی داد به ما. کیف کردیم شدید.


عجب آتیش توپ و پر و پیمونی پویا ردیف کرد، من کلی حال کردم، هوا خیلی باد داشت و خیلی سر بود این آتیش به دادمون رسید و بعد همین آتیش بود که باد زد و ریخت روی تمام وسائلمون

دیگه از اینجا به بعد حرفای خصوصی زیاد زدیم، اعتراف های خصوصی هم کردیم (ها ها ها) ولی آخرش خدا یک حالی داد به ما، بعد از یک خواب حسابی، رفتیم کنار آتیش نشستیم که گرم بشیم، دیدم در عرض چند ثانیه طوفان شد، طوفان که میگم یعنی طوفان ها، شدید، یک باد گرفت اونقدر شدید که تمام آتیش رو پخش کرد، روی لوازم ما، برخی از وسائل هم آتیش گرفت ولی موفق شدیم که آتیش رو کنترل کنیم. خدا وکیلی روز خیلی جالبی بود، جای همه اون هایی که نیومدن هم حسابی خالی بود. به ما خیلی خوش گذشت اگر دوستان بودن که حتما بیشتر هم خوش میگذشت. وقتی که حرکت کردین به پایین ساعت ۶ بود.


رسیدم یه اون درخت آرزو های من، خیلی جالب بود، یک چشمه بود و یک آبگیر سنگی که آب چشمه جمع می شد توش


اون درخت ته ته رو می بینید تقریبا وسط عکس اومده ما زیر اون درخت بودیم


از همون جا که عکس قبلی رو گرفتم، یک عکس هم گرفتم از ایستگاه 2 توچال که مشخص باشه ما تو چه ارتفاعی بودیم دیروز


اون دور دورا، یک جاده پهم می بینید، اون جاده اصلی 2 به 5 هستش و این جاده که ماتوشیم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه


اینم پویا در حالت پا پیچ خورده


اینم منم، اینقدر هوا سرد شد هر چی لباس داشتم پوشیدم، به قول پویا خوبه ما با تمام امکانات میایم همیشه


یک منظره نزدیک ایستگاه 2 توچال دیدم خیلی قشنگه این گل های زرد


خدایی چه گل های خوشکلی هستن اینا، خر هرکی بکنشون


این عکس رو محمد از من و پویا گرفت خیلی این عکس رو دوست دارم خیلی زیاد

نوشته شده در  2009/6/20ساعت 13:37  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

یک سفر خردادی به توچال

( جمعه ها در توچال )
دیروز ساعت شش و نیم از خواب بیدار شدم، ساعت هفت و نیم هم پل گیشا بودم تا محمد بیاد، یکی از دوستان به نام شایان امیری هم قرار بود ساعت هفت خودش رو برسونه به بام، ولی نشد. امروز ارمغان و پویا نبودن، واقعا جاشون خالی بود.

هم خیلی باحالم، آخر هفته گذشته هم پنجشنبه رفتم توچال و هم جمعه، یعنی فکرش رو بکنید دیگه، چه قدر می تونم انرژی بگیرم، ولی شبش انرژی هام در رفتش، حالا ولش کنین زیاد مهم نیست.

خوب، ما آروم و آروم داشتیم می رفتیم بالا، که توجه من به صدای خنده چند تا دختر که دنبال ما می اومدند جلب شد، تا برگشتم دیدم شقایق با ۲ تا از دوستاش دارن میان بالا، منم که گفتم وااای شقایق یعنی من رو پی چوندی.

حالا مهم نبود که واقعا کی کی رو پی چونده، چون واقعا من دلیلی برای پیچوندن شقایق نداشتم و شقایق هم دلیل نداشت، مهم این بود که می دونیم کجا همدیگر رو می تونیم پیدا کنیم. فقط توی بام.

آروم و آروم رفتیم بالا، بعضی جاها شقایق و دوستاش از ما جلو زدن، بعضی جاها ما، بعضی جاها اومدن ما رو بپیچونن که پیچ نخوردیم، مثلا دم رستوران اول گفتن که ما وایسیم پایی بخریم، ماهم گفتیم وایمیسیم. بعد داشتیم فکر می کردیم که هدف پی چوندن ما بوده، ولی دیدم نه منظور این بود چه چایی لیپتون بخرن.


این عکس رو خیلی دوست دارم، اینجا تقریبا از زیر توفان اومدیم بیرون اون پشت می تونین ابر های سیاه و تو هم گره خورده رو ببینید ولی اینجا که ما بودیم افتاب بود، خیلی خوب.

خلاصه یک، استراحت کوتاه کردیم، تو رستوران چشمه و آروم آروم ساعت ۱۰ بود که رسیدیم به ایستگاه ۲ توچال، سک صبحانه به شدت کامل خوردیم، اگه اشتباه نکم ساعت ۱۱ بود که حرکت کردیم به ایستگاه ۵ توچال، توی مسیر رفت فقط جایی دوستان که امروز با ما نبودند خالی بود. و اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد.

ساعت ۲ بود که رسیدیم ایستگاه ۵، در یک کمین کوچک، موفق شدیم یک میز اشغال کنیم و شروع کنیم به خورد و خوراک، تو کل مسیر، هوا خیلی خوب بود، ابری و اصلا آفتابی نبود، نزدیک های ایستگاه ۵ که شدیم، دیدیم هوا آفتابی شده، به شدت سوران، ولی وفتی که بعد از ناهار از ایستگاه ۵ امدیم بیرون، دیدیم که واااای نه، هوای گرفته، ابری، رعد و برق و خلاصه، من که با هر صدای رعدی که می زد ۲ متر از جا می پریدم.


ساعت ۳ بود ولی واقعا اینقدر هوا ابری بود که اینطوری تاریک شده بود

روز خیلی خوبی بود، من که هر چی فوش بد بلد بودم به زمین و زمان دادم، اخه شدیدا از صدای رعد و برق می ترسم، فکرش رو بکنید یکی بخوره تو سر آمدم. برای خودم آهنگ گزاشتم و کله تکون می دادم، ولی اصلا جواب نمی داد. باد شدید هم می اومد، بارون، سیل، رگبار، تگرگ، شما فکر کنید تو ی ده دقیقه همه این اتفاق توی ده دقیقه افتاد. ما ما فرااااار، شروع کردیم به دویدن، ولی یک ۲۰۰ متر که دویدیم، دیدم اصلا تو مسیر جایی نیست که بتونیم زیرش قایم بشیم. برای همین گفتیم اصلا اشکال نداره خیس بشیم.

کم کم، هوا باز تر شد، رگبار نمی اومد، و هوا لطیف شده بود. مسیر رو آرم آرم اومدیم پایین، نزدیک های ایستگاه ۲ بودیم که تصمیم گرفتیم، از مسیر اصلی خارج بشیم، بخشی رو از وسط سبزه ها بیایم پایین و بخشی از مسیر رو هم شن اسکی کنیم.


این موج ها که می بینید، مه نیست رگبار هستش که داره می باره

به ایستگاه ۲ که رسیدیم، دیدیم تلع کابین بسته شه، نمی دونم چرا همه به من فوش دادن، من به خدا بی تقصیر بودم، آخه تو ایستگاه ۵ تصمیم گرفتیم از ۵ تا ۲ رو پیاده بیایم و بعد از ۲ تا ۱ رو با تله کابین تنها گناه من این بود که نگفتم ممکنه رسیدیم ۲، تله کابین تعطیل شده باشه، همین به خدا.

ولی روز خوبی بود. خیلی اتفاق های جالب افتاد، ولی یکی از خطرناک ترین اتفاق ها اونجا بود که نیکو رو باد برد، واقعا باد برد، باد خیلی شدید بود. و نیکو داشت جلو تر از ما حر کت می کرد، اونم لب پرتگاه، که من دیدم، نیکو نیست، اینقدر باد شدید بود که نیکو کوبوند زمین، تا این صحنه رو دیدم، چون تجربه داشتم که باد اینقدر میتونه شدید باشه ادم رو پرت کنه تو دره، و نیکو هم لب دره بود، سریع دویدم به سمت نیکو، تا به نیکو رسیدم خودم رو پرت کردم. کوله نیکو رو گرفتم، باد کمی آروم تر شده بود ولی من که نزدیک نیکو شدم، باد دوباره شدید شده بود. خلاصه باد خوابید و پا شدیم، البته می گم خوابید یعنی آروم شد، ۲۰ قدم نیومده بودیم، که دوباره باد اینقدر شدید وزید که هر ۲ تای ما خوردیم زمین، با وردتون میشه؟؟؟؟ فکر کنم ۱ دقیقه روی زمین بودیم تا باد آروم شد و تونستیم بیایم توی جاده.


اینجا آخرین کسی بود گه از نیکو داریم، در کمتر از یک ثانیه بود که نیکو به پرواز در اومد و من با نهایت سرعت خودم رو رسوندن بهش، اگه نرسیده بود این واقعا آخرین عکس نیکو بود.

البته این رو هم بگم که این باد شدید معمولا توی جاده اصلی نمیاد، اینجایی هم که نیکو رو باد کوبوند زمین، با مسیر اصلی فاصله ای حدود ۵۰ متر داشت، نیکو رفته بود اونجا طبیعت رو نگاه کنه که نزدیک بود به طبیعت پیوند بخوره.

ساعت ۸ شب ایستگاه یک توچال بودیم، این بود یک روز خوب، مسیر برگشت برای من خیلی حال داد، برای خودم جلو تر جرت می کردم و آهنگ هایی رو که دوست داشتم گوش می کردم.

این دو تا عکس هم عکس های اختتامیه این هفته

نوشته شده در  2009/5/30ساعت 9:6  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

از توچال اومدم میرم توچال

( بدونه برنامه )
امروز ساعت ۸ صبح به همراه دو تا از دوستای خوبم محمد اسماعیلی و فرزاد دوود رفتم توچال، تا وسط های ایستگاه ۵ رفتیم، خدا و کیلی برای دفعه اول خیلی خوب بود.

خونه که رسیدم خوابیدم و بعد ناهار خوردم و الآن دارم آماده میشم، چون احتمال داره فردا که تعطیل هستش بازم برم کوه. امروز عکس ندارم، شرمنده، البته عکس گرفتم ها، ولی حال ندارم Uplode کنم.

مطالب قبلی وبلاگ رو حتما بخونید چون همیشه عکس زیاد دارم، توری تنطیم کردم که تو صفحه اول وبلاگ فقط یک پست نمایش داده بشه، چون تو ایران خیلی سنگین میشه با اینترنت Dialup کسی بخواهد 100 تا عکس رو تو یک صفحه کنار هم ببینه. ولی خیلی راحت می تونین با کلیک کردن بر روی عنوان های پایین، مطلب قبلی من رو هم بخونید.

نوشته شده در  2009/5/28ساعت 19:38  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

دربند به اسون در اول خرداد

( جمعه ها در توچال )

جمعه اول خرداد ساعت 7.15 دقیقه با محمد قرار داشتم، ساعت 8 بود که رسیدیم به میدون سربند، متاسفانه اولین بد شانسی از راه رسید، محمد موبایلش رو گم کرده بود. تا همه جمع شدیم و رفتیم بالا، ساعت 8.5 بود، آروم آروم و با خنده، کلی جای همه رو خالی کردیم، (به غیر از نیکو). آخه نیکو خودش شیرمون کرد که از دربند بریم بعد خودش نیومد. بچه ها هم از اول مسیر شروع کردن به داد و بی داد که این که اول این طوری سخته وای به حال آخرش (اخه من از مسیر آسونه نبردمشون)

این مسیر، اولش چند تا پله داره، بعد یک مسیر سنگی و شیب دار و بعدش مسیر صاف میشه، البته برای یک مدت کوتاه

خلاصه، رفتیم و رفتیم تا اینکه رسیدیم به به دوراهی اوسون، تا رسیدن به دوراهی یک دوجین عکس گرفتیم. آدامس خرسی خریدیم، از فال فروش معتاد عکس گرفتیم و خلاصه ...

از مسیر دربند 3 تا خروجی داره برای اسون، اولین خروجی زیاد معلوم نیست، دومین خروجی خیلی بزرگ تابلو داره، سومین خروجی هم یک کمی بالاتر باید بپیچی دست چپ، من تازه فهمیدم از اون دوراهی سوم، یک مسیر هم هست برای ایستگاه 5 توچال، خیلی حال کردم.

تازه یک راه هم هست به نام بند بخچال و شروین که نمی دونم آخرش چی میشه باید با پویا بریم برای کشف منطقه.

راستی اینجا، یک سوال دارم، اونم اینکه کسی می دونه قبر ارس (oros) کجا هستش؟ ازش کسی کس داره یا توضیح بیشتری؟

یک ذره بالا تر از دوراهی سوم، بودیم که رفتیم سوراغ صبحونه، البته اینم به گم که سرعت ما به شدت کم بود، ساعت 10 رسیدیم برای صبحونه، تا 11 هم صبحونه خوردیم و عکس گرفتیم و خندیدیم.

بعدش اومدیم رفتیم بالا، ادامه مسیر به آبشار دوقلو، و ایستگاه شیرپلا، مسیر خدا وکیلی خیلی مسیر جون داری هستش، شیب زیاد، سخت، سنگین، یک مسافت زیادی رو وسط دره میرین جلو، بعد یکباره باید از یک دیواره سنگی برین بالا، بعد بالا که رسیدن یعنی کنار آبشار دوقلو، دیگه راه زیادی نیست تا شیرپلا

فکر کنم ساعت 2.5 بود که رسیدیم به آبشار، و یک چیزی در حدود 1 ساعت هم اونجا موندیم، چایی خوردیم و خندیدیم، البته یک 20 دقیقه هم وسط را وایسادیم، خلاصه تا اینجای مسیر رو عشقی اومدیم.

شیرپلا که رسیدیم ساعت شده بود 4 بعد از ظهر، و خیلی دیر، گفتیم چه کنیم، بی خیال ناهار بشیم و برین پایین، همین کار رو هم کردیم و حرکت کردیم به سمت مسیر اسون، منم از اون مسیر تاحالا نیومده بودم، همیشه از کنار آبشار دوقلو می رفتیم بالا، و می رسیدیم به یک رودخونه، بعد می اومدیم بالا، می خوردیم به جاده اصلی، و در ادامه، از اسون می اومدیم پایین.

وسط راه یک جا وایسادین، برای ناهار، من پام پیچ خورده بود قبلش، ولی زیاد مهم نبود، چون درد نمی کرد. خلاصه ناهارم که خوردیم کم کم اومدیم پایین به دوراهی دربند و اسون که رسیدیم دیگه هوا تاریک بود، خیلی از مسیر رو مجبور شدیم با چراغ قوه بیان چون اصلا نمی شد راه رو دید تا اونجا که رسیدیم به مغازه ها

سفر خیلی خوبی داشتیم، خیلی خندیدیم، جای دوستامون هم خیلی خالی بود.

خیلی کوتاه نوشتم، چون بیشتر اتفاق ها خصوص بود، مثلا این ارمغان رو من هی بهش می گم ارغوان، بعد شاکی میشه، تازه از منم خاستگاری کرده پررو، منم بهش گفتم نه روی من حساب نکن.

یا مثلا آزاده یک شیرین کاری یاد گرفته که نه می تونم بگم نه می تونم عکش رو اینجا بزارم،

تازه، یک جا هم من چوب دستیمو کردم تو امیری، اینم نمی تونم بیشتر توضیح بدم. یک جای دیگه هم پولمون تموم شده بود، ارمغان و محمد نمایش بازی کردن پول درآوردیم و مسیر رو ادامه دادیم.

یک جا هم یک آدم بی شعور بدن لباس پریده بود توی آب، مجبور شدیم چشممون رو ببندیم اینقدر که بد هیکل بود.

آرمغان اگه جرات داری غلط دیکته بگیر


این عکس رو از ابتدای یال قله گرفتیم خیلی بالا و خیلی قشنگ



از شیرپلا یک عکس گرفتیم از رستوران آبشار دوقلو



این دوراهی دومی هستش گه به سمت اسون میره



اینم از ابتدای یال قله از مسیری گرفتیم که میره برای ایستگاه ۵ و دره اسون



گفتم آدامس خرسی خریدیم اینم عکسش



همینطوری از طبیعت





صبحانه خوردیم خیلی خوووووب



گفتم دیر برگشتیم اینم مدرک ساعت ۹ شب هنوز تو جاده خاکی بودیم




اول مسیر وقتی جاده خوب می شود



ساعت ۸ در نمای روبروی هتل اسون



نزدیک آبشار دوقلو عکس از کمپ امداد



باید بریم اون بال



بعد از آبشار دوقلو نرسیده به شیر پلا نمایی از مست راست شیرپلا ادامه مسیر میره برای دار آباد و کلک چال




بعد از شیرپلا





ابشار دوقلو



یک عکس از ابتدای مسیر توچال



بازم آبشار دوقلو



اینجا اونجا بود که چوبم رفته بود تو امیری بنده خدا

نوشته شده در  2009/5/24ساعت 16:37  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •