این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.
بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
( سفر به ایستگاه 5 )دیروز با پویا تصمیم گرفتیم یک کوه آدمونه بریم که سبک باشه و هم یک تنوع، تصمیم این بود که به توچال خیانت کنیم و بریم درکه، درکه هم که من قبلا 3 یا 4 دفعه رفته بودم، خلاصه با توجه به وضعیت اول درکه، این تو ذهن ما بود که این مسیر مثل سیزده برد رفتن می مونه و خیلی سوسولی است. برای همین اصلا به کسی خبر ندادیم، چون فکر می کردیم که ساعت 11 یا 12 برمی گریدم خونه.
خلاصه برای اولین بار من 4 دقیقه مونده به 8 رسیدم میدان اصلی درکه. شروع کردیم به بالا رفتن و حرف بی خودی زدن. که بابا اینم شد کوه، انگار عروسی دارند میرن، این آقاه رو نگاه، اون خانوم را نگاه، این سوسول با این شوار چرا اومده و خلاصه حال کردیم برای خودمون با اولین تجربه کوه نوردی سوسولی.
البته ناگفته نباشه، همونطور که در عکس بالا کاملا قابل مشاهده است، حرکت در کنار رودخانه و یک طبیعت خیلی زیبا، و البته بدون شیب با یک حرکت ملایم در دره درکه، محیط را بسیار هنری کرده بود. البته چون هوا سرد شده، خبری از نقاش و شاعر و گل و بلبل فروش در طول مسیر نبود. همین بود که باعث شد، کم کم جو کوه نوردی بر ما حاکم بشه.
ما که تصمیم داشتیم یک کوه نوردی ساده داشته باشیم، اولین جا که مسیر خیلی باحال بود -انگار جاده جالوس بود- رفتیم کنار رودخانه نشستیم. هر چه بود خوردیم، پنیر، عسل، چای، شیر، آب میوه و خلاصه دیگه. بعد هم گفتیم بگیریم بخوابیم، یک چرت حسابی زدیم و وسائل رو جمع کردیم که مثل بچه های خوب ساعت 12 خوبه باشیم. اما .....
جو گرفت، -آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره- دیدیم که بابا اینجا چرا همه لباس های خفن دارن. گفتیم ما هم بریم. یک کمی که رفتیم جلو، دیدیم نه بابا، این تو بمیری از اون تو مبیری ها نیست. این درکه هم مسیر های باحالی داره. شیب و واپیچ، بالا و پایین، سرد و آفتابی و یخ و برف، تنها چیز هایی بودند که نتونستیم دوام بیاریم و زدیم تو کار بستن یخشکن. حالا نیست اینجا همه سوسولی میان، یکی می گفت، بزارین کمک کنم، یکی دیگه می گفت، یخش شکن می بندین کمرتون درد نگیره و ...
این عکس و عکس پایینی نشون دهنده این است که فقط اسم درکه بد در رفته، بابا مسیر خیلی به مسیر شیرپلا -دربند- شبیه بود و ما هم ساعت را فراموش کردیم. رفتیم بالا
اگه در این عکس دقت کنید متوجه شیب میشید. که این مسیر هم شیب داره، خلاصه من که خیلی حال کردم. گفتیم میریم پناهگاه پلنگ چال -البته در این دوره زمونه کلاغ هم پیدا نمیشه تو کوه چه برسه به پلنگ- و بعد بر می گردیم.
یک گوشه از طبیعت بی نظیر درکه در زمستان
اینم پویا و در پشت پویا داشته باشید شیب رو، ما هم که دیوانه شیب. خلاصه رفتیم بالا، رفتیم پناهگاه، در پناهگاه دیدیم چند نفری هستند که میرن ایستگاه پنج. منم که دیوانه توچال، گفتم بریم، گفتم نریم، پرسون پرسون که چقدر راه هستش، شیب چطوره دیدیم رسیدیم به عکس پایین.
2995 متری، حدود 170 متر بالاتر از پناهگاه، شاید سقف سفید پناهگاه به شکل یک مربع سفید در پایین کوه مشخص باشه. یک نگاه خیلی کوتاه هم کردیم به مسیری که در پیش داشتیم. البته ما پایین فکر کردیم که همین کوهی که جلوی چشم ماست را بالا بریم می رسیم به توچال، البته بگم که شیب کوه در حدود 40 تا 45 درجه بود. به جلو که نگاه کردم دیدم پویا داره منو نگاه میکنه، و به جلوتر که نگاه کردم دیدم واااااااااااااااااای خدای من.
ما تازه بعد از فکر کنم حدود 300 متر با شیب 30 تا ۴۰ درجه رسیده بودیم به اول بد بختی، یک مسیر طولانی در کوه و سپس یک دیواره -فکر کنم بین ۵۰۰ تا ۷۰۰ متر با شیب ۴۵ درجه به بالا- که از اینجا نمی دونستیم، برفه، یخه، خلاصه آدم در این شرایط را برگشت نداره، من به پویا گفتم اگه مردم منو نکش دنبال خودت، و اگر هم خیلی خسته شدم، کوله را ول می کنم و مسیر را بدونه کوله میریم. (این نکته را هم بگم که من تو مسیر شیب دار مشکل دارم)
بعد از جایی که عکس قبلی رو گرفتم، اومدیم جلو و جلو تر، توی عکس بالا این خط قرمز ها که می بینید. مسیر هایی هستش که حرکت کردیم، بعد از 300 یا 400 متر، شیب زیاد، یک مسیر کمی طولانی و با شیب حداکثر 25 درجه، خیلی خوشحال کننده بود. ولی هر وقت که نگاه می کردیم به اون دیواره ای که مقابل ما بود، گریه ی من یکی در می اومد.
خوب، این سه تا عکس بالا رو اگه دقت کنید. می بینید که عجب شیبی، عجب کوهی، عجب درکه ای، خدا وکیلی پویا 3 متر بالا تر از من وایساده، وقتی که عکس گرفته من مثل مورچه افتادیم، این فقط نشون دهنده این است که شیب خیلی خطر ناک بود. یعنی پویا ۳ متر از من جلوتر بود ولی ۳ متر هم بالاتر -از نظر ارتفاع- بود.
خلاصه، با بدبختی تمام ، سرشار از شادی ، یک خستگی بیش از حد و خاطره یک روز فراموش نشدنی ایستگاه 5 را دیدیم. من که بال در اورده بودم.
حالا این وسط یک گروه اومدن میگن که خرس پیدا شده و دارن زنگ می زنند به کی و به کی که بیان احتمالا خرس را از دست مردم نجات بدهند، و به ما گفتند که مواظب باشید راستی گرگ هم داره. ما رد پای گرگ را خیلی واضح دیدیم کاملا کنار مسیر آدم ها حرکت می کرد. ولی از خرس خبری نبود. اگه دروغ گفته باشند که خیلی ... هستند. چون در این شرایط در کوه نباید دروغ گفت و شوخی ... کرد. ولی من پرسیدم آقا شوخی که نمی کنی؟ گفت نه آقا تو کوه که از این شوخی ها نداریم.
اینم نمای تهران از ایستگاه 5
کف کنید ارتفاع برف رو به بلندی سطل آشغال
این 2 تا عکس بالا هم نشون میده که وقتی رسیدیم ایستگاه 5 دیگر هیچ کسی نبود
اینم آقا همایون که به قول خودش امروز توسط ما پیچونده شده بود
اینم غروب خورشید در توچال ساعت 6 عصر جمعه 9 اسفند 1387


