تبليغاتX
داستان های شاشا در توچال

داستان های شاشا در توچال

کوهنوردی رو خیلی دوست دارم، خاطرات و تجربیات خودم در کوه رو اینجا می نویسم

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

تنها در برف

( سفر به ایستگاه 5 )

 

این مسیر پیش روی ما بود. ولی اینیکه می بینید جاده است ولی هیچ رد پایی وجود نداره، این یعنی اینکه ساعت 10 صبح ما اولین نفراتی بودیم که داشتیم از مسیر اصلی توچال می رفتیم بالا. از بعد از ایستگاه 2 و بعد از رد کردن دومین پیچ، همه افزار یا برمیگشتند. یا اینکه از مسیر غیر اصلی می رفتند، چون جاپا داشت. ولی ما پررو پررو حرکت کردیم از مسیر اصلی و ...

 

اینم ما سه نفر،  اولی سایه پویا، دومی سایه شقایق، سومی هم سایه من هستش. خلاصه چند تا پیج رفتیم بالا، خیلی جالب بود. هر قدم که برمی داشتیم، متوسط 30 سانتیمتر می رفتیم توی برف. خیلی هم سنگین بود هنوز پام درد می کنه. البته اینم به گم که خیلی هم طولانی شد امروز ، چون سرعت خیلی پایین بود.

اینجا تقریبا اونجایی هستش که دیگه کسی از مسیر اصلی بالا نیومد. و ما مجبور شدیم ادامه مسیر رو تنها بریم. البته این عکس یک نکته خیلی مهم داره و اون سیاهی پس زمینه عکس هستش، بله، دود دود و دود. دودی که روی تهران رو پوشونده و  اون کوه هایی که در انتها فقط نوک قله اون ها پیدا هستش، کوه های انتهای پیروزی است. فاجعه بزرگی است در کل که در این دود زندگی می کنیم.

  

اینجا حدود 1 متر توی برف بودیم. خیلی خسته شدیم و نشستیم. حدود 10 دقیقه نشسته بودیم که دیدم 2 نفر داردن میان بالا، خیلی خوشحال شدیم، خودمون را جمع و جور کردیم که مسیر را ادامه بدهند، به ما که رسیدند، شکه شدند، چون دیدن که دیگر ادامه مسیر وجود نداره، تازه فهمیدند که این ما بودیم که مسیر را باز کردیم، خلاصه معلوم شد که کلی بر جد و آباد ما صلوات فرستاده بودند که راه را باز کردیم. ما هم که کم کم داشتیم به فکر برگشت می افتادیم به دلیل سختی راه، نیرو گرفتیم و ادامه مسیر را با دوستان جدیدمون به نام محمود و همایون ادامه دادیم. آقا همایون که جوان قدیم بود. حرفه ای بود ولی اقای محدود دفعه اول بود که از ایستگاه 2 بالاتر اومده بود، مثل شقایق خودمون.

 

اینم عکس شقایق ، همین جا بود که عکس بالایی رو از من گرفت، خلاصه به مسیر ادامه دادیم، تا انتخای مسیر، بجز یک نفر که مسیر را داشت بر می گشت، البته خیلی نزدیک ایستگاه 5، یعنی در پیچ آخر از کوه اول، هیچ فرد دیگری را ندیدیم. خیلی ترسناک بود و خیلی سخت. ولی لذت بخش،

 

این آقا همایون هستش، به ما قول داد برامون شیر کاکائو بخره و خرید دمش گرم. از خیسی شلوارش میشه بهتر فهمید که تا کجا تو برف بودیدم و با  دقت در ادامه مسیر می بینید که هنوز که ساعت 1 شده بود. کسی جلو تر از ما نبود. خلاصه ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم به ایستگاه 5، خیلی عالی بود. راستی اینجا که پویا نشسته، در حال ساختن بهمن هستش، اینقدر سعی کرد که بهمن ایجاد کنه با سر و صدا ولی نشد که نشد.

 

اینم عکس آخر ، ساعت شش و نیم در ایستگاه اول توچال، شقایق، من، پویا، آقا محمود، آقا همایون

 

این برای خنده، در آخر از شعبه بانک اقتصاد نوین در توچال : دی

لینک مرتبط :  عکس های 8.1 مگا پیکسلی پویا

نوشته شده در  2009/2/13ساعت 20:44  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

یک عکس خوشکل

( عکس از همه )

یک عکس خیلی زیبا از کاوه سید احمدی

 

نوشته شده در  2009/2/3ساعت 19:39  توسط شاشا 

این وبلاگ به آدرس جدید منتقل شده است.

بازم توچال نرفتم

( بدونه برنامه )
این پویا خیلی رفیق آدم خراب کنیه، همش میگه، وفاداری چیه، ولش کون این توچال لامسب رو. امروزم ما را برد کلک چال، همون کوه بالای پارک جمشیدیه، خدا وکیلی اصلا مثل توچال خودمون نیست. هم شلوغ، هم مسیر گلی، هم از برف خبری نیست. البته رو زمین، همش خاک و گل، ولی خدایی برف نازی بارید بالای کوه امروز.

امروز یک دوست جدید داشتیم به نام سعید، خدایی خیلی باحال بود، فکر کنم ۸۰ دفعه گفتیم سعید آروم، سیس، یک بارم باتوم مبارک را کرد تو دهن خانم عقبی، خانم وسط کوه جیق جیق، بلد نیستین کوه بیاین نیاین، حالا یکی نیست بگه خانون شما فاصله را باید از عقب رعایت کنید. نچسبونین به ما.

در کل روز خوبی بود، ۸ صبح رفتیم، ۶ شب پایین بودیم، ولی عجب ناهاری زدیم، جاتون خالی، لوبیا، تن، لوبیا پلو. من که دیگه رسیدم به ۷۹ کیلو، خدا وکیلی بابا ۱۲ کیلو کم کردم از آبان تاحالا.

جالب ترین بخشش اینجا بود که که داشتیم در مورد دستگاهی صحبت می کردیم که اگه بشه زمان را نگه داشت. من و پویا بیشتر نظرات کامپیوتری و اینترنتی داشتیم، ولی سیعد نظراتش خیلی باحال بود. مثلا می گفت اکه بتونه تو خیابون زمان رو نگه داره میره طرف دختر بعد ... و ... بعد ... و ... بعد ... و ... و بعد زمان را به حالب طبیعی بر میگردونه، خدا وکیلی خیلی پسر باحالی بود. حال کردم با طرز فکرش، من و پویا که از پایین تا بالا حرف کامپیوتر زدیم. ولی آخرش دیدیم بابا دنیا مثل اینکه به غیر از چت و اینترنت و سایت کارهایی دیگه هم میشه کرد.

ولی راستی سعید هم کارش با اینترنت وسایت هستش، کارش درسته، زده تو درآمد ۷ تا فروشگاه اینترنتی داره و پول درمیاره (پویا میگه) ولی خلاصه خیلی خوش گذشت. ولی بنده خدا اولین بار بود که کوه اومد، اونم با ما حرفه ای ها، بازم پویا میگه، سعید بد تر از ما بیشترین حرکت که انجام میده اینکه با سرعت موس کامپیوتر را تکون بده، بازم بد تر از ما D:

وای داشت یادم میرفت، فرامرز رو دیدم با دوستاش ، فرامرز دوست دوست منه، خیلی بچه خنده داریه، به نظر میاد معرف داره یعنی با معرفته هنوز نمی دونم. قرار شد هفته دیگه اون ها را دعوت کنیم توچال آخه این فرامرزه، فکر کنم از 4 سالگی هز جمعه میاد کلک چال، ولی اینم قرار شد توچالی بکنیمش.

عکس ها هم باشه برای فردا آلان حال عکس آپلود کردن ندارم.

نوشته شده در  2009/1/31ساعت 2:32  توسط شاشا 

ليست آخرين مطالب نوشته شده در وبلاگ
  • از اینجا رفتم
  • کارا جنگلی سخت و آسان
  • سفر به قله توچال با بهنام
  • پیک نیک
  • من و پویا شب توی قله خوابیدیم
  • لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی در تابستان
  • من فردا کوه دلم می خواد
  • قله توچال و هتل اسون
  • داستان هفته پیش
  • 5 تا وال پیپر زیبا برای پس زمینه ویندوز
  • بام تهران با کمی خس و خاشاک
  • نیمی از گروه بعد از سه هفته
  • تک و تنها کنار قله توچال
  • خطر خطر خطر خطر از این مسیر رد نشوید
  • یک سفر خردادی به توچال
  • از توچال اومدم میرم توچال
  • دربند به اسون در اول خرداد
  • امروز روز سختی بود
  • بازم رفتیم توچال
  • ترکیدم از خنده امروز
  • عجب سفری بود امروز
  • 2 روز بارونی پشت سر هم
  • بازم بدون عکس
  • جمعه بازم رفتیم دربند
  • از اوسون به ایستگاه پنج ولی نه از راه اصلی
  • همای سعادت یا بل بل در بام تهران
  • یک لحظه بادی، یک لحظه آفتابی
  • عجب جمعه توپی
  • اولین بام بازی سال 88
  • بدبختی به نام مسیر درکه اما بهترین سفرم
  •